-
1-
حدود 10 ساعت دیگه باید چفت و قفل خونه رو ببندم، برم فرودگاه....
تازه ظرف هامو شستم...
نه کیفم رو بستم
نه میدونم چی میخوام جمع کنم
نه روپوشم رو پیدا کردم...روسری و شال...اوه تا دلت بخواد...روسری و شال تنها چیز خوبیه که توی ایران میشه خرید واسه اینجا....شال های شیک و خوشگل و ارزان(نسبت به اینجا البته!) و تک، که هم ایران به درد میخوره، هم اینجا زمستونا! ولی مانتو که بتونم بپوشم....نخیر
به جز این دو کار کوچیک و البته خیلی مهم،
یه لیست بلند و بالای دیگه ای دارم که اصلاً حوصله اش رو ندارم...
2-
یکم تلفنی حرف زدم...
همه تو یاهو چت آنلاین هستند...پس چرا کسی پی ام نمیده؟
هنوز روپوش پیدا نکردم...
هنوز کیفم رو جمع نکردم...
اوضاع همونیه که هست
3-
نه، هیچ کاری نکردم...فقط چند تا کامنت جواب دادم، چند تا کامنت نوشتم...
ازش متنفرم...اه اه اه...چراغشم روشن هست اصلاً به رو خودش نمیاره...اه....
پر رو!
ببخشید...
عطر واسه مادرجون نخریدم...پیدا نکردم...خوب چیکار کنم یه بارگی یادش به عطر 50 ساله افتاد...میگم تو فرودگاه اجازه نمیدادند فکر کردن زهر مار هستش، نیاوردم...دفعه دیگه! دروغ مصلحتی؟
بازم ازش متنفرم...
4-
پیدا شد...
تو کمد ملحفه ها...اون ته ته...
انگار از دهن فیل اومده بیرون...ولی تمیزه...ولی چروکه...
معلومه بیکار تنها عقل از دست داده در نیاز اینکه با یکی حرف بزنم هستم...نه؟
حالا میفهم واسه چی تویتتر رو اختراع کردند...
5-
اگه روپوشم پیدا نمیشد، فکر میکنید امکانش داشت روپوش سفیدمو به فرودگاه میپوشیدم؟
ام تی وی چه حالی داده به ما این آخرین شب...
تقریباً هر چی میخواستم ببرم توی یک نقطه فعلاً متمرکز کرده ام...ویلن ام رو ببرم؟ نمیدونم...
6-
وقتی داشتم نوروز می اومدم ایران، ترانزیتم با یه هواپیما ملخی بود...20 نفر آخه بیشتر نبودیم...یه پسر بچه دو رگه ای بود که مامان ایرانیش داشت تهران می آوردتش...
تو صف بودیم، یه نگاهی به هوا پیما انداخت، به مامانش با لهجهٌ سنگین گفت:
مامان، اشهد رو چطوری میخونن؟
کاملاً جدی هم بود...
حالا واقعنکی چطوری اشهد رو میخوانند....اگه سر مرز گیر دادن چی؟ ای وایییی....
حالا ما هم میخوابیم...فردا ممکنه آپ نکنم...پس فعلاً خدانگهدار...








که میخواستید که سبز باشم؟ چرا؟ مثل سفید پوشیدن و پول خورد خرج نکردن و چراغ ساعت 9 خاموش کردن؟ خوب رای میدیم دیگه، دیگه چرا سبزش کنیم؟