-

این پست تا از در خونه بیرون رفتن من پشت هم باز سازی خواهد شد...

1-

حدود 10 ساعت دیگه باید چفت و قفل خونه رو ببندم، برم فرودگاه....

تازه ظرف هامو شستم...

نه کیفم رو بستم

نه میدونم چی میخوام جمع کنم

نه روپوشم رو پیدا کردم...روسری و شال...اوه تا دلت بخواد...روسری و شال تنها چیز خوبیه که توی ایران میشه خرید واسه اینجا....شال های شیک و خوشگل و ارزان(نسبت به اینجا البته!)  و تک، که هم ایران به درد میخوره، هم اینجا زمستونا! ولی مانتو که بتونم بپوشم....نخیر

به جز این دو کار کوچیک و البته خیلی مهم،

یه لیست بلند و بالای دیگه ای دارم که اصلاً حوصله اش رو ندارم...

2-

یکم تلفنی حرف زدم...

همه تو یاهو چت آنلاین هستند...پس چرا کسی پی ام نمیده؟

هنوز روپوش پیدا نکردم...

هنوز کیفم رو جمع نکردم...

اوضاع همونیه که هست

3-

نه، هیچ کاری نکردم...فقط چند تا کامنت جواب دادم، چند تا کامنت نوشتم...

ازش متنفرم...اه اه اه...چراغشم روشن هست اصلاً به رو خودش نمیاره...اه....

پر رو!

ببخشید...

عطر واسه مادرجون نخریدم...پیدا نکردم...خوب چیکار کنم یه بارگی یادش به عطر 50 ساله افتاد...میگم تو فرودگاه اجازه نمیدادند فکر کردن زهر مار هستش، نیاوردم...دفعه دیگه! دروغ مصلحتی؟

بازم ازش متنفرم...

4-

پیدا شد...

تو کمد ملحفه ها...اون ته ته...

انگار از دهن فیل اومده بیرون...ولی تمیزه...ولی چروکه...

معلومه بیکار تنها  عقل از دست داده در نیاز اینکه با یکی حرف بزنم هستم...نه؟

حالا میفهم واسه چی تویتتر رو اختراع کردند...

5-

اگه روپوشم پیدا نمیشد، فکر میکنید امکانش داشت روپوش سفیدمو به فرودگاه میپوشیدم؟

ام تی وی چه حالی داده به ما این آخرین شب...

تقریباً هر چی میخواستم ببرم توی یک نقطه فعلاً متمرکز کرده ام...ویلن ام رو ببرم؟ نمیدونم...

6-

وقتی داشتم نوروز می اومدم ایران، ترانزیتم با یه هواپیما ملخی بود...20 نفر آخه بیشتر نبودیم...یه پسر بچه دو رگه ای بود که مامان ایرانیش داشت تهران می آوردتش...

تو صف بودیم، یه نگاهی به هوا پیما انداخت، به مامانش با لهجهٌ سنگین گفت:

مامان، اشهد رو چطوری میخونن؟

کاملاً جدی هم بود...

حالا واقعنکی چطوری اشهد رو میخوانند....اگه سر مرز گیر دادن چی؟ ای وایییی....

حالا ما هم میخوابیم...فردا ممکنه آپ نکنم...پس فعلاً خدانگهدار...

-

ویکتور هوگو، وقتی که کتاب notre dame de paris یا همون گوژپشت نوتر دام رو مینوشت، هیچ وقت قصد نداشت که کتابی باشه راجع به عشق به ازمرلدا و در واقع، شخصیت های کتاب باشه...کوازیمودو، ازمرلدا، کشیش فرولو، یا کاپیتان فیبوس دو شتوپر، نقشی به جز به جلوه آوردن کلیسایی که هوگو انقدر بهش عشق میورزید، نداشتند...

ولی خوانندگان اشتباه کردند...(هنر هوگو در داستان نویسی آنقدر زیاد بود، که نتوانست داستان انسان ها را برای داستان کلیسا واگزار کند...در حالی که همگی میخوانیم و میدانیم که کلیسای نوتر دام چه گوهریست، و در اینکه صحنهٌ اصلی تمام ماجراست، ولی این زیبایی در زشتی رفتار های مردم و خودخواهی هایشان و در هیاهوی انقلاب فرانسه کم رنگ میشه!)

و این یکی از بهترین اشتباهات انسان ها بود...چون ما را به این نتیجه میرساند که چقدر عشق میتونه دروغین باشه، و کور کننده، چقدر میتونه فیزیکی باشه جای احساسی، چقدر میتونه از ته دل باشه، و در آخر...مهم تر از همه، چقدر میتونه بی عدالت باشه...

ولی هدف من از این نوشته ها این نبود که بیام و نقد کنم ...

میخواستم بگم که همه چیز، همه جا تکرار میشه...فقط نقش ها عوض میشه، صحنه ها متفاوت...

در این داستان، نقش ها اینگونه رقم خورده اند:

روح ایران، در نقش ازمرلدا...زیباست، دلربا، همه حواس ها به طرف اوست، همه میخواهند که از آن خودشان باشد...کولی است، به خانمان، بی صاحب...سال هاست که جایش در دنیا، مشخص نیست، و فقط بخاطر جبر الهی، بخاطر خواست خدا، به اسم کولی در رفته، و تمامی بد بینی های جهان بر او و مردمان او افکنده شده...در این همهمه دنیای امروزی، که این همه آلودگی حس میشود، او کمتر چیزیست که پاک مانده است...

مجذوب شدگان...آنهایی که کل عمرشان را معطوف هدفی کرده اند...دیوانهٌ یک چیز هستند، پول، دین، دنیا، علم... کلاود فرولو....او عاشق ازمرلداست، ولی چون قسم روحانیت و خداییت خورده، هیچ گاه نمی تونه با ازمرلدا باشد، و دلش را به او بسپارد...دلش باید همیشه با دینش باشد، نه با عشقش...همین میشود که حسادتی دیوانه وار او را بگیرد، و هر آنکه را که بخواهد ابراز عشق به ازمرلدا بکند، از سر راه بردارد...او اگر نمی تواند ازمرلدا را داشته باشد، هیچ کس دیگری هم نمیتواند او را داشته باشد...عشق او نا پاک و خودخواهانه است

در نقش کاپیتان فیبوس دو شتوپور، تمام دوست داران ایرانی که بخاطر منافعش، بخاطر جو گیری اش، بخاطر دست به نظر رسیدنش، ازمرلدای این داستان را دوست دارند...کاپیتان، عشق دیگری دارد، نامزدی، فلور، ولی عشق او به ناگه معطوف ازمرلدا میشود. او عاشق نشده، بلکه فقط فریب زیبایی ازمرلدا شده...پاش برسه، او را رها میکند، و بر میگردد به فلور...دختر زیبا و پول داری که منفعت کاپیتان در آن است که با او بماند، و نه با کولی چون ازمرلدا...عشق کاپیتان عشق نیست...یک هوس زودگذر است.

در نقش پی یر گرینگوار...افرادی مثل من...عاشق هستند، ولی در و جرعت ندارند که از عشقشان دفاع کنند...فقط بلدند شعر بسرایند و حرف بزنند...ولی به عمل که میاید، زود فرار میکنند.

و در نقش کوازیمودو...آن بی چاره های بی دفاع، زشت رویان زیبا دل، آن افرادی که حتی بعد از مرگ ازمرلدا، او را رها نکردند...مضحکه شدند، مسخره شدند، بد ترین ها برای آنها بود...ولی هیچ گاه از عشقشان به ازمرلدا کاسته نشد...حتی وقتی که او، کوازیمودو را رها کرد، ولی همچنان در دفاع از ازمرلدا، حاضر بود جان بدهد...

از هر طبقه ای که باشند، ازمرلدا را دوست میدارند...وقتی که همه او را رها کرده بودند...همهٌ آنهایی که ادعای عاشق بودنشان میشد...کوازیمودو را ما دریم، که تن مردهٌ او، بدن بی جان ازمرلدا را در آغوش گرفته، و هر دو تبدیل به استخوان شده اند...

و حالا دیدید...که زمین ما، ایران زمین ما، کلیسای نوتر دام ما...در میان هیاهوی نقش ها، گم شد؟

-

انقدر چشمک نزن، خط چشمک زن....همینجوری عصاب ندارم...ولم کن، مینویسم...


3 ساعت بعد...


نامهٌ سر گشاده به تو...

آره تو...میدونی چیه،کم کم داری *******...ولی نمی دونم چرا، چرا باید هر دفعه که نا امید بشم، رو به تو بکنم، فقط برای اینکه تو همیچین بزنی توی سر من و تمام آدم هایی که مثل من، در خفا و آشکار، ازت چیزی خواستن...

ازت مگه چی میخواستیم؟ 

جز این بود که ارزش داسته باشه جونی که خودت آفریدی؟

جز اینکه خواستیم حرف خودت اجرا بشه؟

جز اینکه خواهش کردیم عدل داشته باشی؟

آخه این چه عدلیه؟ این چه وضعشه؟

از اون بد بختا های فلک زدهٌ توی آفریقا و تمام دیگر نقاط فقیر جهان شروع کنم؟

از اون بچه های بی گناهی که باید مرگ های دردناک توی بخش کودکان بمیرند شروع کنم؟

از اون مادری که تمام عمرش نماز خواند و دروغ نگفت و صدقه داد و خمس و ذکاتش حرف نداشت و روزه اش روز به روز درست بود ولی سر بچهٌ اولش، سر تولد بچهٌ اولش بعد از زایمان رفت توی کما و همون طور مرد بگم؟

از چی بگم خدا؟

از قتل عام ایرانیا، قرن بعد از قرن بعد از قرن بگم؟

نه بزار از اون چیزی که همین الآن دارم میبینم بگم...شاید توی تازه تره بیشتر به یادت بیاد...

ما مگه چیزی جز راست گویی خواستیم؟ ما مگه خواستیم مثلاً کمونیسم بیاد که تو انقدر جبهه گرفتی؟

بابا مردم توی کمونیسم هم فقط 10-20 سال بدبختی کشیدن...همه اشون الآن دیگه مستقل شدند...

بابا این کمونیست ها از این آقایون با معرفت ترند....

اقلاً مردمو دام نمی انداختند...حد اقل یه کم وجدان داشتند...

بابا اقلاً بهشون خونهٌ مجانی و دکتر مجانی میدادند و کار ریخته بود...خیلی از اون قدیمی ها پشیموند، میگن اون موقع پول بود، ولی چیزی نبود که بخری، الآن پول نیست با این همه چیز واسه خریدن...به درک آزادی سخن من زندگی امو داشتم!

ما چی؟ از اون ور چند صد سالیه که کشت کشتار راه انداختند به نام تو، الآن هم که کشور های دیگه میشکند به نام تو، ما ایرانی ها تو سریشو میخوریم...اونو ول کن. 3 دهه هست که دیگه ماشاالله دیگه شما سنگ تمام را نهاده ای...

خوب چقدر خون؟ چقدر اشک؟ چند نفر؟ 

هان؟

چند نفر بسه؟

10؟ 20؟ 200؟ 1000000؟

خوبه اصلاً خودمون ترتیبشو بدیم، راهت بشه کارت؟

دیگه نمی دونم تو طرف کی هستی....شاید من اشتباه فهمیده ام...شاید من اشتباه میکنم...

باشد که اگه اشتباه میکنم، بسوزم تو جهنم...

اگه طرفدارای اون حقیقتی که تو میگی اینی باشند که من میبینم، اصلاً نمی خوام تام ابدیت توی یک جا باهاشون زندگی کنم...

بفرست منو جهنم...دیگه از این زندگی، از این ایران، از این کابوس، بدتر نمی شه که!

جالب میدونی چیه، اولین شعر فارسی که از بر شدم، همون بود که میگفت:

ای نام تو بهترین سر آغاز، بی نام تو نامه کی کنم باز...

که فقط برای رضایت مادرم بود، چون تا حفظش نمی کردم، اجازه نمی داد برم بیرون بازی کنم...

دومین شعری که از بر شدم، 6 سال بعدش بود، ولی این اولین شعری بود که برای خودش، برای زیباییش، برای صلابت کلامش، برای خودم، بدون هیچ اجباری، فقط برای این که همیشه با من باشه، این بود:

خانه ام آتش گرفته است آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرش ها را تارشان با پود

من به هر سو می دوم گریان
در لهیب اتش پر دود

.....

چه تناقضی، چه اوج و چه فرودی...چه جالب که بین این اوج و فرود، من همیشه در حال چرخش هستم....

به یادت هستم...گر چه تو مارا فراموش کرده ای، ظاهراً

......


-

دلم بیخود نبود دل من شور میزد...

من میترسم...

 ما تا الآن سوگوار تو نبودیم....

تازه سوگواری شروع خواهد شد...

-

3 بسته مرغ، 4 بسته گوشت تکه، 1 بسته چرخی،

نیم کیلو گردوی خورد شده، 1 لیتر سر هم رب انار

تخم مرغ

برنج

یه بسته آش رشتهٌ خشک

پنیر، کره، مربا

خیار شور!!! وای چقدر خیارشور! هم اونایی که خریدیم هم اونایی که خودمون انداختیم!

انواع و اقسام سس های نیمه تمام...

نیم بسته کشک پاستوریزه،یه دونه آکبند!

درار! وای درار بیچاره که از ایران آوردمش! (قابل توجه آنانی که نمیدانند: درار یه مخلوطیه از سبزیجات محلی گیلان، که خیلی سخت گیر میان(البته نه خیلی سخت،ولی هیچکی تو خونهٌ ما حوصله اش نمیشه بره بخره!)، سخت پاک میشه(خدا میدونه چقدر آدما از انگل این سبزی ها مریض شدن)، و به زحمت تهیه میشه، باید انقدر کوبید با نمک تا مثل یه خمیره بشه، و مثل نمک استفاده میکنند، روی خیار، پرتغال، توی سالاد، توی غذا ها، ...من با پلو دوست دارم بخورم خالی خالی، که اگه مامانم می فهمیدد الآن میگفت آبرومونو بردی، درار و پلو رو آدم هایی که در بضاعت مالی قرار دارند میخورند!!! نگوووو!!!، ولی من دوست دارم! خیلی هم شوره! و مزهٌ خاصی داره).

نه، این دستور غذایی نیست.

من این همه غذا رو چجوری باید تا دوشنبه تک نفره تمام کنم؟

درار و گردو و رب رو بر میگردونم، گناه داره بندازم دور...بقیه اشو هم...نمی دونم بخدا!

پ.ن.2-مثل اینکه یکم برای خواننده های جدید تر شاید این پست نا مفهوم باشه[نیشخند]...منظور اینه که من با بی کفایتی خود، طوری برنامه ریزی کردم که همهٌ یخچال تا دوشنبه، که باید از برق کشانده و 2 ماه رها بشه اینجا ، که بتونم برگردم ایران، خالی نشده، و غذا ها همین طور مانده اند!...من نه ناشکری کردم  نه برام این مسائل مهم نیست...و بعله، من خدارا صد ها هزار بار شکر گشنگی نکشیده ام! پدر من زحمت نمی کشه پول در بیاره که من همینطوری حیف و میل کنم...

پ.ن.3-هیچ وقت همینطوری به کسی نگید که مثلاً نداری یا بی پولی نکشیده....از کجا میدانید، بلاگر که همهٌ زندگی اش رو توی این چند صفحهٌ بلاگ نمی نویسه...

  ----

پ.ن.1- دیدی همه چیز آروم شد...

تمام شد

بازم دیدی مارو تنها گزاشتی! میدونستم! میدونستم این دفعه هم باز پشت ما رو نمی گیری...

مرسی داری!

کی میخوام باور کنم که...

ولش کن اصلاً

دیدی..... همه چیز آروم شد...

منم دلم خوشه ها!

-

بعضی از آدم ها هستند ذاتاً خوبن...

بعضی ها هم هستند که از این حد میگزرند، و وقتی که به شما نگاه میکنند، احساس میکنی که دوستت دارند و فقط بهترین ها را برایت میخواهند...وقتی که نگاهشان به شما می افتد، می فهمی، که توی دل این آدم ها، واقعاً حتی یک لکهٌ سیاهی وجود نداره...از توی چشماشون همه چی رو میشه خواند!

این جور آدم ها، خیلی معدود هستند...ممکنه که یک بار در طول عمر ما هم با همچین آدم هایی رو در رو نشویم.

من انقدر خوش شانس بوده ام، که فقط توی چند سال اخیر، دو تای از این دستهٌ مردم اندک رو از نزدیک دیده ام، و افتخار داشته ام که شاگردی همچین آدم هایی را بکنم...

شاید هیچ وقت ندانند که چقدر ارزش داره، ناراحتی توی نگاهشون وقتی که میبینند، برای مثال، 3 نمره از 100% کم آوردی...

شاید هیچ وقت نفهمند که چرا وقتی که از بالای پله ها میبینی شان، و لبخندی گرم روی چهرهٌ زیباشونو نقش میبنده، من احساس میکنم که واقعاً ارزشی داره، و یکی متوجه میشه که داری توی این خراب شده خودتو تیکه پاره میکنی، واسه گرفتن یه مدرکی که تازه اول راهه!

شاید هیچ وقت نفهمند که اگه وجود نداشتند، یکی مثل من، خیلی وقت پیش، عطای پزشکی را بخشیده بودم، و واحدامو انتقالی میدادم به یه رشتهٌ دیگه، که زود تر تمام شه، زود تر خلاص شی، کمتر درس داشته باشه، همراه پیش فرض های مردم نباشه، که چون دکتر هستی، پس فلان کار رو نمی تونی بکنی، یا بسار کار بهت نیومده،...

مرسی...توی این روزای سخت، شما را دیدن، نیرویی رو به من داده که تا آخرش بیام...

حیف که فارسی نمی فهمید...

پ.ن.---فکر کنم دخل من درومده! لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود...

پ.ن.2-بنا بر مسائلی که اتفاق افتاده، اگه کسی بخواد ترتیب کامنتی داده بشه که گذاشته، فقط کافیه بگه کدوم، رو چشم!

پ.ن.3- خدمت آقای/خانمی که با ترمین " بکش بکش های راهپیمایی" سرچ کردید.... 

آخه این چه وضع سرچ کردنه؟

این چه وضع نوشتنه...مگه شوخیه؟ بکش بکش...

در ضمن، من بُکُش بُکُش ننوشتم...بِکِش بِکِش نوشتم...

مستقیم از سایت بی بی سی پرشین...بچه ها....خودتون دیگه میدونید

هشدار سپاه پاسداران به سایت ها و وبلاگ ها

سپاه پاسداران از سایت های اینترنتی خواسته مطالب مربوط به "تبلیغ آشوبگری و تهدید مردم و شایعه پراکنی" را حذف کنند

سپاه پاسداران ایران با انتشار اطلاعیه ای، گروهی را متهم کرده که با "دروغ ها و تهمت های ساختگی و سازماندهی شورشها" از طریق اینترنت به"تبلیغ آشوبگری" و "شایعه پراکنی" مشغولند.

بنابر اطلاعیه ای که "مرکز بررسی جرایم سازمان یافته" وابسته به سپاه پاسداران منتشر کرده، از مدیران سایت های اینترنتی خواسته است مطالبی که حاوی "تبلیغ آشوبگری و تهدید مردم و شایعه" باشد را حذف کنند و گرنه "اقدامات قانونی ما می تواند برای آنها بسیار سنگین باشد."

این مرکز در اطلاعیه خود تاکید دارد که در بررسی خود "در فضای سایبر به موارد متعددی از سایت های خبری منحرف برخورد کرده که با تغییر رویکرد و ایجاد سایت ها و وبلاگهای متعدد به تشویش اذهان عمومی، تبلیغ اغتشاشگری و ایجاد آشوب های خیابانی" پرداخته اند.

مرکز بررسی جرایم سازمان یافته معتقد است که این سایت ها و وبلاگ ها "با دروغ ها و تهمت های ساختگی و سازماندهی شورشها به اقدامات غیرقانونی خود در زمینه تخریب و اخلال در نظرم و امنیت عمومی دامن می زنند."

سپاه پاسداران با تشبیه این سایتها و وبلاگ ها به مراکزی سازمان یافته، آنها را متهم کرده که "با حمایت مالی و فنی شرکت های کانادایی و آمریکایی و رسانه های تحت حمایت سازمان های اطلاعاتی آمریکایی و انگلیسی (رادیو زمانه، رادیو فردا، بی بی سی فارسی)" فعالیت می کنند.

معمولا در ایران تخلفات اینترنتی از سوی نهادهای قضایی و انتظامی و وزارت اطلاعات مورد پیگیری قرار می گیرد اما از اواخر سال گذشته تشکیلاتی با عنوان "مرکز بررسی جرائم سازمان یافته سایبری" سپاه پاسداران فعالیت خود را در این زمینه آغاز کرده است. 

این مرکز می گوید که عوامل اصلی این "شبکه های اینترنتی مخرب" را شناسایی کرده و به زودی مستندات خود را منتشر خواهد کرد.
محدودیت رسانه ها 

این اطلاعیه در حالی منتشر شده است که در چند روز اخیر محدودیت های رسانه ای در ایران به طرز چشمگیری افزایش یافته است.

گفته می شود وزارت ارشاد به خبرنگاران خارجی اطلاع داده که تنها حق دارند از گردهمایی های دارای مجوز دولتی گزارش تهیه کنند و حق ارسال خبر در مورد حوادث و تحولات خبری دیگر را ندارند.

این دستور پس از آن صادر می شود که با اعلام نتیجه انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری ایران، شهر تهران و شمار دیگری از شهرهای این کشور صحنه تظاهرات و حضور اعتراض آمیز گروه های مختلف مردم بوده است. 

روز دوشنبه، 25 خرداد، صدها هزار نفر از طرفداران آقای موسوی در خیابان مرکزی شهر تهران در اعتراض به نتیجه انتخابات به راهپیمایی پرداختند و این راهپیمایی آرام در ساعات پایانی به خشونت کشیده شد. بنابر گزارشهای رسمی در جریان این راهپیمایی هفت نفر کشته و 29 نفر زخمی شده اند. 

گفته می شود که دستگاه های دولتی در ایران به اقدامات مختلفی برای جلوگیری از دسترسی مردم به اخبار این حوادث چند روز اخیر ایران بعد از انتخابات مبادرت کرده اند.

از جمله اقدامات دولت در محدود ساختن دسترسی آزادانه به اطلاعات، محدویت های شدیدی است که در زمینه ارتباط اینترنتی و شبکه مبادله پیامک و اختلال در تلویزیون های ماهواره ای، از جمله شبکه تلویزیون فارسی بی بی سی ایجاد شده است.

برخی از ناظران اینگونه اختلالات را بی سابقه توصیف کرده و گفته اند که تلاش برای قطع شبکه های ارتباطی داخل یک کشور معمولا اقدامی است که مخالفان یک دولت برای فلج کردن اداره امور، مثلا با دست زدن به اعتصاب عمومی، به آن مبادرت می ورزند و دولت ها قاعدتا خود را حافظ امنیت ارتباطی شهروندان می دانند. 

پس از اعلام نتیجه شمارش آرا انتخابات در روز جمعه، نیروهای انتظامی در تهران و سایر شهرها مستقر شدند تا از اعتراض مردم نسبت به این نتیجه جلوگیری به عمل آورند.

همچنین، محدودیت های گسترده ای بر تعدادی از روزنامه های داخلی وضع شد تا ظاهرا از انعکاس اخبار مربوط به اعتراضات در داخل کشور جلوگیری به عمل آید.

همزمان دسترسی به برخی سایت های دولتی و طرفدار دولت نیز ظاهرا در نتیجه اقدامات مخالفان این سایت ها با دشواری صورت می گیرد.

-

من حالم خیلی خوب بود، این آسیه خانم مارو خیلی بهتر شد!

از هفتهٌ پیش تا الآن، نه فکر درست داشتم، نه هواس درست! نه درس تونستم درست بخوانم، نه تفریح...دوستام میگفتند که چرا از خودت هیچ احساسی نشان نمیدی؟ چرا وقتی خبر ها را که میشنوی فقط یه آهان... یا واقعاً یا...عجب عوضی هایی پیدا میشن میگی؟

نمی فهمند، چون نمی تونستم کنترل خودم رو از دست بدم...مهم ترین امتحان سال، اونی که یه سال منتظر بودم که اینو پاس کنم...نمی تونستم الآن کنترل خودم رو از دست بدم...

واسه همین، همه اش رو ریختم توی خودم...هی شنیدم و هی گیر کرد توی گلو!

دیشب اومد تا حلقهٌ اشک های توی چشمام...

داشتم و دارم دیوانه میشم...توی سرم فکر درس نبود، فقط صدا های مردم  از توی فیلم های تلویزیون می چرخید، و شعار هایی که میدادند:

می کشم می کشم آنکه برادرم کشت...

مرگ بر دیکتاتور مردم فریب....

ایران شده فلسطین مردم چرا نشستین...

صبح فکر نمی تونستم بکنم، و همین جوری پا گذاشتم دانشگاه...و رفتم و امتحانم رو دادم، مثل روبات! تست ها را که دادم و بلند شدم، استاد صفحه کامپیوتر رو نگاه کرد، گفت برو تمام، مات و مبهوت پا گذاشتم توی راهرو های خالی...

هیچ کس نبود، تمام دانشجو ها تعطیل هستند، خلوت خلوت بود...

بدون هیچ فکر شروع کردم از پله ها پایین اومدن...

و اشک ها بدون اینکه بتونم جلوشو بگیرم، ریخت روی صورتم...

دیگه تمام شد، و انگار فشار تمام این روز ها خالی شد...

حالا دیگه پوچ شدم..و دیگه نمی دونم باید چیکار کرد...

از طرفی، دلم پاره میشه که میبینم اینهمه آدم دارند توی خیابان پر پر میشن..

از طرفی، دلم نمیخواد که تمام بشه! بخدا حیفه! باید حق این خون ریخته رو پس گرفت! 

ما چرا انقدر خوب و مهربان و بخشنده هستیم؟ 

پس نوبت روز پیروزی ما کی خواهد رسید؟

-

خدمت اون موجودی که لطف کردند و نظر های جالب شون رو توی پست قلی دادند:
یه سال بعدی پزشکی خواهم رفت...میتونی بیای از استادی که ازم امتحان گرفت بپرسی... 1) من امروز به سلامتی و کوری چشم شما،آخرین امتحان این سال رو هم پاس کردم، به کوری چشم دشمنان هم  
مرض تو که کوری چشمت هست رو توضیح بدم؟ میخوای تمام فیزیولوژی بیماری ذهنی تو رو که مغز شویی شده رو توضیح بدم، همراه با توضیحات اضافی اگه هنوز هم شک داری، میخوای بیام تمام پات فیزیولوژی 
و لازمه رو براتون بدم، چون شک میکنم که شعور تو برسه به این حد و مقدار...مگه کوری؟ مگه نمی بینی؟ مگه این همه که توی خیابان ریختند فقط دیروز رو نمی بینی! این همه آدم ، بیچارهٌ مغز شسته، فقط با تلفون و ایمل و آف و دهن به دهن شدن پیغام جمع شدند، نه اتوبوسی پر شد ونه آزادی انتخابشون رو برای ساندیس و تیتاپ نفروختند! برات از همون فاطمهٌ زهرا بینایی دل میطلبم، از من بیشتر نیازش داری. اگه دارو هم خواستی برای درمان بیماری های روانی، بیا پیش من، بعضی چیزارو نمیشه با دین و دعا درمان کرد
2) خانمم، شما مثل اینکه ایران رو با فلسطین اشتباه گرفتی
اینجا ایرانه، نه تازیستان! شما ایران رو با مملکت تازیان اشتباه گرفته ای! ایران، اونجاییه که مردم با دل ایرانی زنده اند! ایرانی ها، اونایی هستند که مبتلا به ایرانپرستی هستند، و حاضرند به جان تیر های فرستاده بهشان رو بقبولانند...اینجا ایرانه، ایرانی که جایی برای شما نداره، برای شمایی که کشور ما رو به فلسطینی ها و لبنانی ها و عماراتی ها می فروشید، شما ها رو هالهٌ عجیب رهبرتون کور کرده
خواهش میکنم وقتی که با من حرف میزنی، به آیینه نگاه نکن، چون حرفی رو که به خودت داشتی میزدی، اشتباهی روانهٌ من کردی...
لطفاً هم دیگه اسم ایران رو نیار، چون درک معنای والای کلمه زیبایی چون اسم "ایران" رو نداری!

شعار هایی که امروز شنیدم:

بسیجی بی غیرت، دشمن خون ملت

برادر بسیجی، تا کی برادر کشی؟

نیروی انتظامی، حمایت کن حمایت...


-

جمعیت خود جوش توی خیابان ها...مثل مشتی بود بر دهان استکبار...حالا میفهمم حامیان حکومت چرا انقدر لذت میبرند وقتی که میگویند: هزاران نفر از حامیان در خیابان ها، با مشت هایشان توی هوا، اعتراضشان را اعلام کردند...تاز بعد از این همه سال دارم درک میکنم.

این همه آدم، نه نیازی بود که اتوبوس ها را به اجبار پر از کارمندان دولت بکنند، و بکشانند برای راهپیمایی، نه نیازی بود طرح ترافیک و زوج و فرد رو لغو کنند...نه نیازی بود مردم را با وعدهٌ جمکران و مشهد و آب میوه و بیسکوییت توی خیابان ها نگه دارند!

عشق به ایران، عشق به حق خود، کافی بود برای اینکه مردم، جمع بشن توی خیابان ها...

من انقدر حسرت خوردم که نیستم...اشک توی چشمام جمع میشه هر دفعه این تصویر ها رو میبینم، فقط نمیدونم...این اشک ها از ظلمی هست که به مردم داره میشه، یا از شوق دیدن اتحاد و شجاعت مردم، یا از حسرت اینکه من نمیتونم اونجا باشم...

آخه منم آدمم، منم ایرانیم، منم میخوام توی اون جمعیت، صدام طنین بزنه، که من دیکتاتور نمیخوام، من رای ام را میخوام که شمرده بشه!

امید وارم خدا پشت و پناه همهٌ شما باشه!

در ضمن:

گزارش ها حاکی از آن است که هنوز در شهر های دیگه، ضرب و شتم ها ادامه داره، دانشگاه های اصفهان و مشهد و رشت...بعله، حتی رشت هم گورگان گرفته شده اند.

شهر شیراز خیلی خیلی شلوغه، چند پایگاه بسیج و نیروی انتظامی به دست مردم افتاده بود...پدر یکی از بچه ها امروز صبح گفت...

دیگر از شیراز گفته میشود که بسیاری از لباس شخصی ها، ایرانی نیستند، فارسی بلد نیستند...لهجه دارند..

سرباز میبینید، بسیجی میبینید، سعی کنی باهاشون حرف بزنید، و متوجه شون بکنید که همه که تو خیابونا هستند، نه پولدارند و نه سوسول، مردم عادی هستند که دنبال حق خودشون میگردند.

دیشب توی چت روم بودم، یارو بسیجیه میگفت که ما بهمون دستور بدهند ما شما "بچه سوسول های پولدار بی شعور " را تیکه تیکه میکنیم...

اینها، بچه یتیم های بد بخت، پرورشگاهی های مغز شویی شده اند، که درون مغزشون کردند که اجازهٌ خدایی دارند برای ضرب و شتم مردم "غیری" چون پولدارند...



-

http://creeps(dot)me/

http://come-n-hide(dot)info

http://sitesneak(dot)com

http://icreatetrends(dot)co(dot)cc/

khob jaye dot ham ke noghte mizarid dige...

ghol dade budam dige...

har kari az daste man bar miad behem begid...faghat fe'elan darim etela'at pass midim, dige chikar mishe kard?

-

18 تیر مثل اینکه داره دوباره تکرار میشه...

ا....ن... هم داره توی تمام تلویزیون های جهان مضحکه میشه، و همه دلسوزی میکنند با مردم خیابان های ایران....

خدایا، کجا هستی پس تو؟

تمام دعاهایم معطوف شماهاست که توی خیابان ها هستید....

کاشکی فایده ای داشته باشه!

این کامنت رو واسه سایه گذاشتم اینجا دوباره آپ میکنم!

به نقل از خبر گزاری ش...آخرین خبر ها حاکی از آن است که1-نه موسوی زندان نشده، نه حبس خانگی هست، زنده است، و داره اعلامیه میده. آخریش این بوده که از شوری نگهبان خواسته که انتخابات رو باطل اعلام کنند. کروبی همین رو از اول صبح اعلام کرده بود.

2-موسوی خواسته تا مردم فردا به راهپیمایی آرام بیاییند در ولی عصر
3-به سلامتی ا...ن...گفته که هر کی بگه تقلب کردید توی انتخابات، مثل خار(خوار؟) و خاشاک هست حرفشون، و توهین به شعور هست
4- حزب مشارکت گفته این کودتا هست و غیر اسلامی و غیر قانونی هست
5-دقت بفرمایید که شوری نگهبان تا تایید صلاحیت نکنه، رئیس جمهور نباید اعلام بشه، ولی آقا اومده تو خیابون با یه مشت سیاهی لشکر...استغفرالله...
تا بخش بعدی خبر ها، خدا پشت و پناه شما باشه!
-موسیقی پایان پخش-
اگه بازم خواستید خبر بگید...الآن سرم یکم شلوغه ولی یه 2 3 ساعت دیگه هم کم کم هر ساعت چند تا پراکسی جدید پست میکنم...اگه بخواهید البته!
اگه موافق هستید نظر بدید!

به نقل از خبر گزاری های....گوناگون!!!!و متعدد!

فوری: استعفای آیت‌الله هاشمی رفسنجانی كذب محض است
فرزند آيت‌الله هاشمي رفسنجاني گفت: استعفاي آيت‌الله هاشمي از رياست مجمع تشخيص مصلحت نظام كذب محض است. 

به گزارش خبرنگار شهاب‌نیوز؛ محسن هاشمي فرزند آيت‌الله هاشمي رفسنجاني در گفتگو با خبرگزاري فارس اظهار داشت: برخي شايعات در خصوص استعفاي آيت الله هاشمي رفسنجاني رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام و رئيس مجلس خبرگان رهبري دروغ و كذب محض است و اساسا اين خبر از پايه و اساس تكذيب مي‌شود. 

خبرنگار شهاب‌نیوز می‌افزاید: طی 48 ساعت گذشته با قطع شبکه موبایل و SMS و همچنین قطع سایت‌های اینترنتی، شایعات بسیاری در کشور دهان به دهان چرخیده که استعفای آیت‌الله هاشمی رفسنجانی از سمت‌های رسمی خود یعنی ریاست مجمع تشخیص مصلحت و ریاست مجلس خبرگان و تصمیم وی برای تحصن در مرقد امام خمینی (ره) از این دست شایعا
 

-

آمار واقعي انتخابات
خبری که کارمندان وزارت کشور دادند بیرون:
افراد واجد شرایط رای: 49322412
 افراد شرکت کننده در انتخابات: 42026078 
تعداد آرای باطله: 387161 
میرحسین موسوی خامنه 19075623 
کروبی 13387104 
محمود احمدی نژاد 5698417 
محسن رضایی میرقائد 3754218

دیگه چقدر باید تحمل کنیم؟ چند بار دیگه باید بزنن تو سرمون؟

کافی دیگه نیست؟ 

این بار برای همیشه کافی نیست؟

-

درس نمی تونم بخوانم.تلویزیون نمی تونم نگاه کنم.
پدر هر چی سایت اینترنت هست رو دار آوردم.
آرام نمی تونم بشینم.
میشنیم باید پاشم...بلند که شدم دلم میخواد بشینم...
ولی چیکار کنم؟ نه میتونم بریزم تو خیابون ...از اینجا آخه چه کاری از دستم بر میاد؟

فقط میتونم بشینم...قهوهٌ تلخم رو کم کم بخورم، و 
زل میزنم به در و دیوار، به باران گوش میدم، 
فکر میکنم که چه خواهد شد؟
و با تمام دلم آرزو میکنم که خدا اگه وجود داشته باشه، پشت و پناه بچه های ما باشه!
واسه یه بارم اگه شده تو عمرش، طرف مارو بگیره!

ولی آخ که چقدر بعید بنظر میاد!

خواهش میکنم از هر کی که میره توی خیابونا....تو را به خدا مواظب باشید....

اگر هر کاری از دست من بر بیاد بتونم انجام بدم بگید...هه...دیگه چی میتونم بگم؟

راستی...روز مادر رو شادباش میگم....

-

در این مواقع، باید اجازه داد بزرگان توصیف حال را بکنند:

مشت مي‌کوبم بر در
پنجه مي‌سايم بر پنجره‌ها
من دچار خفقانم، خفقان!

من به تنگ آمده‌ام، از همه چيز
بگذاريد هواري بزنم،
-آآآآآآي!
با شما هستم!
اين درها را باز کنيد!
من به دنبال فضايي مي‌گردم،
لب بامي،
سر کوهي،
دل صحرايي
که در آنجا نفسي تازه کنم.
آه!
مي‌خواهم فرياد بلندي بکشم
که صدايم به شما هم برسد.
من هوارم را سر خواهم داد،
چاره درد مرا بايد اين داد کند.
از شما خفتهء چند،
چه کسي مي‌آيد با من فرياد کند؟

ف.مشیری

پی نوشت:

پس رای من کجاست؟

-

امروز کوچک تر دو غول بزرگ امتحانای امسالم رو دادم....خداحافظ طبقهٌ 6، دیگه صبح ها بکش بکش نداریم وقتی که آسانسور خرابه! خداحافظ طبقهٌ 6...سلام 4 (و 3)...یه تابستون کامل دارم برای آمادگی ذهنی پیدا کردن جنگ با طبقهٌ 4 و 3!
خوب،همه حاضر شدید فردا بیدار شید خوشتیپ بشید بریم رای بدیم؟

بعدم نکته بعدی........
حالم بد میشه وقتی که بی رسم به پای این سایت ها و بلاگ های جدایی طلب. شما بیخود کردید. شما خیلی بیخود کردید. شما اگه خواستید یه جایی باشید که فقط زبان .... حرف بزنند، بزار برو جمهوری آذربیاجان، عربستان، کردستان، هر گورستونی که میخواید! برید! حق نداری بری اینور اونور ادعای زمینی رو داشته باشید که مال شما نیست...این زمین مال ایرانه! ایران هم ساخته شده از تمامی عنصر های قشر های مختلف! از لر ها و کردها و ترک ها و عرب های خوزستانی و گیلک ها و .... و هر چی دیگه! ایران بدون این عناصرش هیچ هست...یعنی اصلاً وجود نداره، معنی نداره! فرهنگ ایران همینه! یه تن، که بدون هر عضوش لنگ میزنه، کامل نیست...پس گرفتی؟ بیخود کردی رفتی پرچم درست کردی برای خودت. اصلً این ج.....ا.... خوب کرد زندانیتون کردند...این یه کارو خوب کردند! هر کی بخواد تهدید کنه مملکت ما رو ، حق حرف زدن نداره. 
این یه حرفه، که بخواهی بگی حقوق استان های کوچک و غیر از تهران، پا مال میشه! این کار غلطی هست، ولی به شما این بهانه ولی هیچ حقی به تو نمیده! مشکلت با حکومته نه با ایران زمین!

اگه با اینکه ایرانی هستی و فرهنگ ایرانی داری مشکل داری، خوب این یه جور مشکل عدم شناخت خود و وجود خود است، و نیاز به درمان روانی داری. 

اگه میخواهی فقط کفر ما رو در بیاری، کارت بی فایده است. یه کلام به طور علنی بگی من فلان جور هستم، حد اقل 500 نفر دورت پیدا میشند که نابودت کنند!

ولی بیشتر از همه ،احتمالاً مثل خیلی ها از جمعیتی که این روز ها به پشتیبانی از این نماینده ها بی فکر ریختند توی خیابون، و ازشون بپرسی چرا از فلانی حمایت میکنی میگند:...اِممممم...گفته گشت ارشادو جمع میکنه ! (اینم شد دلیل آخه؟) 
خودتم نمی دونی واسه چی داری اینکارا رو میکنی. پس بشین سر جات.
ایرانی بودن افتخار هست. متعلق به سرزمین +6000 ساله، افتخار داره!
داشتن فرهنگ ایرانی، سر بلندی داره! 
البته اگه عجایبی مثل شما، اجازه بدید!

ب.ن. امروز داشتم از یه پروفسوری امضا میگرفتم روی برگهٌ بخش ، که کنارمون دیدم یه دانشجویی(مال خودشونیا ها! نه خارجی که بگی مشکل زبان داره یا چیزی !) داشت امتحان میداد، شفاهی...آناتومی...
معلم ازش پرسید، خوب، تقسیم بندی رودهٌ بزرگ رو بگو.
جواب داد:
چپی، راستی، بالایی.
اگه شخصی حتی بوی علوم زیستی در دوران تحصیل دانشگاهی به مشامش خورده باشه، به خصوص علوم مربوط به زیست انسانی و پزشکی و ....، باید بدونه، که همیچین تقسیم بندی اصلاً....نشان دهندهٌ اینه که آقا شوت شوت بودند....البته...شاید چیزی میدانستند که من نمی دونم! 


-

آقا من مگه مسخره بلاگفا هستم یه پست داغ داغ آتیشی بنویسم این هوا "          ....      " که بعد بزنم ثبت مطلب و بلاگفا بگه که متاسفیم. بیخود کردید متاسفید میدونید چقدر من وقت گذاشتم روی نوشتن اون مطلب؟ میدونید چقدر اعصاب روش گذاشتم؟

همه اش هم تقصیر اون آدمایی هست که بلاگ های انتخاباتی دارند همهٌ توان سرور بلاگفا رو به خودشون اختصاص میدن! عجبا!

-

 مدیکوس لطف کردن منو به یه بازی وبلاگی دعوت کردن. همه دوستان و دشمنان به این بازی دعوتند D: !

رئیس جمهور نباید:

1- روی ندانستن مردم حساب باز کند.

2- سخن گفتنش مقدم بر فکر کردنش باشد.(البته همین فکر کردن هم خودش گام مثبتی است!)

3- مردمش را غیر خودی بداند.

4- مخالفانش را احمق و بزغاله بخواند.(خدای ناکرده البته.)

5- برآمده از تقلب باشد.

6- از آگاه شدن مردم بترسد.

7- از مقدسات مردم هزینه کند حتی اگر هاله نور شبها تمام محله شان را روشن کند.

8- دستش در جیب مردم باشد. 

9- باعث سرخوردگی مردمش شود.

10- بیکاری را فقط در میان اطرافیانش ریشه کن کند!

11- مردم را از کلمه "ملت" منزجر کند!

12- اسرار مردمش را بازگو کند.

13- به جای دفاع از خود، به دیگران حمله کند.

14- اخلاق را در کوزه بگذارد و آبش را بخورد.

15-کاری کند که مردم از دیدنش در رسانه ها حس انزجار کنند!


رئیس جمهور باید:

1- رئیس جمهورِ همه مردم باشد

2- محض رضای خدا هم که شده کوتاه بیاید و قبول کند که "همه چیز را همه کس می دانند" نه خودش.

3- بگوید: زنده باد مخالف من

4- بداند "ادب مرد به ز دولت اوست"

5- یادش باشد قبل از هر صفت دیگری ایرانی است

6- منافع مردمش را به هیچ بهایی نفروشد؛ حتی به بهای منافع خودش

7- صدای مردمی باشد که از بس داد زده اند صدایشان خروسکی شده.

8- یاد بگیرد که آدم گاهی هم اشتباه می کند و با وجود تلخی، باید به آن اعتراف کند

9- پلی باشد میان مردم و حکومت، نه دیواری که هرآن امکان دارد بر سر مردم بیچاره خراب شود

10- کار هیچکس را به جایی نکشاند که نامه به دست به دنبال ماشینش بدود

11- جهت دریافت تأیید صلاحیت برای کاندیداتوری، سلامت روانی اش توسط یک روان شناس تأیید شده باشد

12- هر از گاهی یاد بچگی هایش بیفتد که می گفتند: "دروغگو دشمن خداست! "

13- همیشه یادش باشد که 

"دریاب کنون که نعمتت هست به دست کاین نعمت و ملک، می رود دست به دست"

14-با مشت بزند در دهان هر کشوری که اسمی غیر از خلیج فارس برای خلیج فارس استفاده کنه!

جملهٌ انتخاباتی:

چو ایران نباشد تن من مباد! یادمان نرود که همهٌ این بد بختی ها از کجا سر چشمه میگیرد! 


-

میدونی...^&*؛،؛,ريال،,$%^&#^$%^@%#$. و اینکه @$#%@#$%. و اصلاً کلاً#$$%#%&^&*%$ريال،،. اصلاً به #$%،؛ريال،%^& که #$^%#%#$%#.*
همین.
و اینک، ادامهٌ خبر ها.

از اون جایی که همهٌ شما میدانید، پزشکان، باید همه چیز دان باشند، همه کاره باشند، و استعداد عجیبی توی همه چیز داشته باشند. این رو میتوان توی برنامهٌ دانشگاهی ما دید، که درونش درس هایی مثل فلسفه، جامعه شناسی، اقتصاد، ادیان جهانی، فرهنگ شناسی، و.... گنجانیده شده اند. مبادا یه دکتر ندونه که چرا باید فلان درصد سود بانکی رو توی زمان رکود اقتصادی کم و زیاد کرد.
منم که از شما چه پنهان، یه دانشجوی پزشکی هستم. مامورم و معذور. خوب البته جو گیر هم هستم. برای همین یه کلاس زبانی نوشتم، البته نمیدونم چرا همچین کاری رو کردم، با این برنامهٌ پر بارم. و نمی دونم چرا یادم رفت اون قولی که زمانی به خودم داده بودم که هیچ گاه دیگه زبانی با تقسیم بندی کلمات مونث و مذکر رو نخوانم. حالا بگذریم، اینجا جاش نیست در مورد تبعیض جنسی در زبان های دنیا بگیم.
امروز هم کنترل پایان ترم این کلاس بود. از اون جایی هم که بنده یک ایرانی هستم، و کلاً خون ایرانی و شرقی توی رگ های من جاریست، و هر کاری بکنی، آخر سر بازم ایرانی هستم و فکرم هم شرقی و ایرانی هستش، خوب به ایرانیت خودم نوشتم.
یکی از سوال های ما به این منوال بود، که با همان ابتکار ایرانی ام ، او را کامل کردم:
(البته ترجمه شده به پارسی!)
جملات زیر با کامل کنید:

  -سه شنبه، زمانی که در سالن تمرینات بودیم....                                
منم که انقدر جملات گوناگون از اولش ساخته بودم که دیگه ابتکارم کم آورده بود. یکم بازم فکر کردم، نوشتم:

-سه شنبه، زمانی که در سالن تمرینات بودیم...به ناگه یک زمین لرزه ای آمد و ما را غافلگیر کرد.

اینو در نظر داشته باشید جایی که من هستم، تقریباً از هر طرف حد اقل 500 600 کیلومتر از هر طرف دور است از هر گونه گسل زلزله ساز. 
فقط مونده ام دبیر ام چه فکری خواهد کرد پیش خودش...
*گفتم که دیگه سیاسی میاسی رو خواشتم دورشو خط بکشم...فقط باید خالی میشدم.

-

میگما...این بلاگفا چرا از دیشب تا الآن بالا نمیاد؟

از دست آورد های امروز:

-بستنی یخی؟ یخمک؟ چیچیه به فارسی؟ ازون هایی که آب با مزه میوه ای یخ میزنند و خوشمزه است؟ خلاصه از اونا کشف کردم!

-واقعاً چرا زن ها باید انقدر کفش های ناراحت بپوشند؟ پاهام امروز تیکه تیکه شدند بخدا! این کفشهای لعنتی پشت ساق پام و روی انگشت هامو همه زخم کرده! که چی؟ که به لباسام میاد کفشه!

-چقدر گرمه! اه از دست موهای مجعد که توی هوای گرم هیچ بهش رحم نیست

-خدایا 2 هفته دیگه خونهٌ خودمم...پیش مامانم! بابام!

-چرا نمیشینم درس بخونم؟ اه!

-خدا آفرینندهٌ کولر گازی رو بیامرزه!

یه نفر گوشمو بگیره بکشونه سر تحقیق نوشتن که فردا صبح باید برم تحویل بدم 3 تا تحقیق هنوز یکی مونده و از ساعت 12 گذشته!

*حالم از(بعضی) مردم نفهم بد میشه!

حالم از این آدمایی که بیشتر از اندازهٌ خودشون چرت و برت میگن بد میشه!

آخه کی میخوایم ما آدم بشیم؟

ای خدای من! 

کلافه شدم.


نوشتیم

تمام شد

توت فرنگی خوشمزه اس

خواب هم خوبه

-

یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد خدا، یه دانشجوی (پزشکی؟!) عربی بود.

این دانشجوی شیخ ما، که بچهٌ سفیر کشور ال ال ال فلانی باشند، با استافده از اسم پدر شریفشان، نه درس مخواندند و نه زحمتی میکشیدند، ولی به نحو معجزه آسایی، نمره می آوردند...

بگذریم...

از آنجایی که ایشان هیچ وقت در دانشگاه حاضر نبودند، وقت ولگردی زیاد داشتند، و از آنجایی که میدانید، اروپا مهد نژاد پرستان آشکار هستش(یعنی اگه بدشون بیاد ازت، بهت تو روت میگن). این آقا شیخ بهمراه نوچه ها دوستان خود داشتند می گشتند توی خیابون، که به یک بارگی، چند تن از این آقایان نژاد پرست، با شیخ مذکور ما درگیر شدند. کار کشید به کتک و کتک کاری، و شیخ با وحشی گری تمام خوابانید با بطری رها کردهٌ توی خیابان، به پس سر آن نژاد پرست بد جنس.

شیخ ما با یارانش، پا به فرار گذاشتند! به خودشان گفتند، چه کنیم، چه نکنیم! الآن است که آقای پلیس بیاید و ما را خفت گیر کند!

که به نا گه یکی از یاران گفت:

یا شیخ، چطور است که با چاقو شما را خط خطی کنیم که بگوییم به ما حمله شد و ما دفاع کردیم!

شیخ گفت:

ماشا الله به این هوش زاید!

دوستان دست به کار شدند، و بعد از چند دقیقه ای، شیخ خونین و مالین شد. باز آن دوست با وفا گفت:

آخه اینجوری که نمی شه، باید به پشتتان هم چند ضربه ای بزنیم، که طبیعی بشه!

شیخ بر گشت، و دوست گرامی، چاقو را از پس گردنش گرفت، مستقیم کشید به طرف کمر شیخ!

یک خط موازی با ستون فقرات درست وسط پشت شیخ کشیده شد.

نیازی هست که دیگه بگم چی شد؟

خوب معلومه دیگه، تمام اعصابش از گردن به پایین قطع شدند دیگه!

این شیخ بد بخت، فعلاً توی بیمارستان بستری شده اند، تا دکتر ها ببینند چه خاکی باید توی سر بد بختشون بریزند.

نتیجهٌ اخلاقی این داستان:

1) دعوا نگیر وسط خیابان

2) همیشه به حرف دوستان نمیخواد گوش بدی

3) اگه میخواهی به حرف دوستی گوش بدی، سعی کن دوست باهوشی رو انتخاب کنی!

4) اگه میخواهی دانشجوی پزشکی بشی، با هر چی رشوه و ... باشه، باید حد اقل انقدر بدونی که نباید روی ستون فقرات چاقو بکشی!

اسم این پست هستش "سیاست بس" چون اصلاً داره جو بدی بهم میده!

میخوام در مورد مزایای پزشکی خواندن نسبت به تمامی دیگر رشته ها، در زندگی روز مره بنویسم!

من توی یه سوئیت کوچیک زندگی میکنم، که بدون توجه به سایز کوچکش، 4 تا فیوز داره! بغیر از این، فیوز های راهروی اصلی هم به این خانه وصله! (سیم کشی اینارو نمیفهمم بخدا!). (یه اتاق و یه آشپز خانه و یه دستشویی این حرفا رو نداره دیگه!). پری روزی دیدم نصف خانه برقش رفته! این زیاد اتفاق می افته، نمی دونم آمپر ها بالا می ره یا هر چی، خلاصه، فیوز می پره! من هر چی گشتم، دیدم بعله، نصف خونه برق نداره. رفتم همهٌ فیوز ها رو دست زدم، هیچ کدام خراب  نشده بودند...

دست به جارو شدم، زدم از توی راهرو بیرون و به جعبه فیوز اصلی طبقه. آخه این جعبه فیوز، حدوداً 1.5 متر بالا تر از سر من قرار داره، پس بدون جارو نمیتونم فیوز رو جا بندازم.

نگاه کردم به جعبه...واویلا! در جعبه فیوز قفل بود. منم اصلاً حوصله ندارم واسه صدا زدن برق کار! تازه اصلاً معلوم نبود کدوم نابغه کی جعبه هه رو قفل کرده بود! همیشه اخه باز بود واسه همین کارا!

یه خورده بالا پایین نگاه کردم، دیدم میشه که توش پیچ گوشتی انداخت و زبانهٌ قفل رو بالا بندازم...ولی قدم رو چیکار کنم. خانهٌ بنده هم مبله به من اجاره شده، و صندلی سیار و چهار پایه و این جور قرطی بازی ها نداره!

بعد به خودم فکر کردم...من دکترم...(دانشجوی پزشکی، حالا!) بلاخره باید یه راهی، یه راه حلی، یه درمان این درد بی برقی پیدا کنم....

آهان...من دانشجوی پزشکی ام ها!

خدا گایتون و هارپر و هزاران نویسندگان دیگر زحمت کش مطالب پزشکی رو بی خود نیافریده. 4 تا کتاب روی هم گذاشتم، پایین ترین کتاب رو هم روزنامه پیچ کردم( که کم پول پاشون ندادیم که !) و رفتم بالا!

بعد از 3 4 تا ضربه، در باز شد و بعععللههه. همه چی سر جاش بود. 

من انقدر نا امید شدم که اصلاً انگار با همون کتاب ها زدند توی سر من.

بر گشتم با کتابام توی خونه. یه خورده دیگه جعبه فیوز رود دستکاری کردم، این دفعه همه رو چرخوندم.

برق به خانهٌ ما برگشت.

از صفحه facebook افشین شیرازیان

جناب آقای مهدی کروبی، 

من عاشقت شدم

مرسی، تشکر، از اینکه آبروی ما رو افتخار ما رو خریدی!

هیچ کس دل اینو نداشت که اینجوری حرف بزنه !

جناب موسوی، آیا باید آقای کروبی، از همسر گرامیتون دفاع میکرد؟

از لحظه ای که لفظ خلیج زیبای همیشه فارس رو بر زبان آورد و دادخواست او را کرد

من نشستم به شنیدن!

مرسی، جناب کروبی....

خیلی مردی!


بقیه چیزایی هم که تو این مناظره هه گفته بودند روتوی یو توب ببینید...

باز دوباره:

مار گزیرده از ریسمان سفید و سیاه میترسه!

-

insomnia

-

امشب نشستم مناظره ؛ گیس گیس کشی؛ نه: داستان بافی یک نفر و تعجب و ماندن از اینکه چه جواب بدهد به این آدمی که اصلاً هر چی بگی از رو نمی ره! رو نگاه کردم...البته تا آخرش دوام نیاوردم. تا اونجایی که شروع کرد گفتن اینکه "این چند صد هزار نفر آدم نیستند؟ چرا شما فکر میکنید که فقط اونهایی که دور شما جمع میشوند آدمند" .

که دیگه بعد از 4 سال، به خودم گرفتم...آقا صریحاً داره میگه شما آدم نیستید، اونایی که دور من هستند فقط آدمند! آی کفرم دراومد! 

نظر هر آدمی برای خودش محترمه. کسی اینو دوست داشته باشه، باشه، خوب، هر کی این حقو داره. همان جوری که من حق دارم از این بدم بیاد، اون میتونه عاشقش باشه!

ولی مادامی که به من و زندگی من کاری نداشته باشه، که وقتی بگه شما ها آدم نیستید، دگه پاشو از اون حدی که داره، بیرون گذاشت!

جالبه این که هر کی میاد تعریف میکنه که به آقای فلان و جناب بسار توهین کرده، خوب چیکار دارید، اونا میتونند واسه خودشون هر کاری دوست دارند بکنند، 

آقا داره به من و تو و شعور ما بعنوان یه انسان با لبخند نیشخند توهین میکنه!

ولی مثل اینکه دیگه مردم عادت کردند! خدای من دیگه این دیگه چه بلاییه که سر این مملکت آوردی؟ چی شده که مردم عزت نفسشون رو از دست دادند؟

بعد هم یه سوآل...

ببینم....موسوی...خاتمی، رفسنجانی...رفسنجانی....خاتمی....

یعنی توی 30 سال انقلاب کبیر اسلامی، فقط همین 3 نفر بودند؟ بنی صدر که هیچ...رجایی هم که...خوب 26 سال که گفتید که خیلی اوضاع خراب بود تا 4 سال پیش! خوب...1+1 که دوتا نمیشه اینجا چند چیز کمه، که میفته روی زمان نخست وزیری موسوی...حالا ولش کن، ما که از نظر ایشون اصلاً دیگه شوت شوتیم!

خلاصه...در آخر هم من جواب یکی از خیلی از pro-a..n...ها رو اینجا دادم که دلم یکم خالی شه!


سلام...!احمدي نژاد بار ديگر چهره واقعي موسوي رو نشان داد

استفاده از بازيگر در مستند موسوي......! نيرنگ...! چقدر؟
-----------------------------------------------------------------
سوتي جديد از موسوي 120 "چيز" در 42 دقيقه سخراني.............!
فردي كه تسلط سخن گفتن نداشته باشد! آيا شايسه رياست جمهوري هست!؟
-----------------------------------------------------------------------------------
بار ديگر ديشب مهندس مير حسين موسوي علاقه به "چيز" را ، به رخ جهانيان كشاند...!ا
((چقدر مونده چيز...؟))
----------------------------------------------------------
براساس نتايج چهار مركز نظرسنجي آراي احمدي‌نژاد از مرز 63 درصد گذشت
http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8803150442
═╬═ wWw.hirbodsoft.ir ═╬═
  << حاميان حق و عدالت >>
__________-_.-∙::░▒▒▓ $ HIRBOD SOFT $ ▓▒▒░::∙-._-____________

[خط فاصله]

1) یه "چیز" گفتن موسوی یا رضایی یا کروبی، با سواد تر از یه سال وراجی بعضی آدماست!
2) منم به پیروی از آزادی بیان، میزارم کامنتت بمونه...ولی چیز...اهان، از کسی که فکر میکنه نباید ترسید، چون همه وقتی که تو تعجب حرف آدمی میمونند از شدت چرند بودنش، کلام کم میارند! 
از کسی باید ترسید که بتونه توی دوربین نگاه کنه و بدون کوچک ترین تغییر چهره ای و بدون هیچ عذاب وجدانی، به 70 میلیون آدم دروغ بگه، و بعدش انقدر رو داشته باشه که بگه به من اهانت میشه! 
از عاقل نباید ترسید، از دیوانه ای که آن سنگ معروف رو تو چاه میندازه باید ترسید!

-

خوب، ممکنه که یه تغیراتی اینجا دیده باشید...اهم اهم...کلی دیشب html  یاد گرفتم الکی الکی...چرا انقدر قالب سازی عجیب غریبه تو بلاگفا؟! بیچاره بلاگسپات که انقده همه چی رو راحت کرده! تازه ما اینهمه فزونی مهندس نرم افزار دارم تو ایران! خلاصه...

دیشب یه بخش جدید به ستون معرفی و اینا اضافه کردم...آره سکرول کن پایین...آها...اون اخر...الآن دارم میخوانم رو میبینید؟ 

فکر کنم تابلیو باشه...کتاب (هایی) هستش که دارم الآن میخوانم...

معمولاً شرایط این کتاب ها باید

1) رمان عشق و عاشقی جوان تر از 100 سال نباشه

2) طولانی نیاشه، ولی کوتاه نباشه

3) بتونم توی موبایلم جاش بدم...از اون جایی که معمولاً توی کیفم روپوش و پوشه و مدرک و کتاب و دفتر و ...پر کرده، جا و شانهٌ حمل ندارم برای یه کتاب دیگه! پس موبایلم که همیشه باهامه، باید جورشو بکشه!

از اینجاست که میگم عجب داستانیه این شاهنامه!

تا به حال اینجوری نخواندمش! شاهنامه همیشه یه چیزی مال مدرسه بود، همیشه باید توش واج آرایی و تمثال و کلمات عربی و پارسی پیدا میکردیم...

ولی حالا که از اولش دارم میخوانم، میبینم یکی از جالب ترین و زیبا ترین نوشته هایی هست که تا بحال به هر زبانی خوانده ام...تو مترو که دارم میخوانم، دلم نمیخواد سر ایستگاهم پیاده بشم! دلم میخواد همین طور بشینم و ادامه بدم! 

با هر کلمه کوبندگی و صلابت کلام دل آدم رو تکان میده! احساس میکنی که هر مصرع داره با همان لحن پر افتخار توی مغزت خوانده میشه!

هر بار اسم ایران میاد، مو روی تنت سیخ میشه!

خلاصه...

من به همه توصیه میکنم که نرم افزار کتاب شاهنامه را روی تلفناشون نصب کنند. اولش سخته! اولش ممکنه که کند پیش بره، ولی هر چی بیشتر بخوانی، بیشتر دلت میخواد ادامه بدی!

البته دو نوع هست، یکی که شاهنامهٌ کامل، به شعر هست، دیگری به نثر...اگه بتونید به شعر بخوانید که خیلی بهتره!

دریغ ست ایران که ویران شود                 کنام پلنگان و شیران شود!

-

خوببب...سوال بزرگی که همه از همه دارند امروز دارند می پرسند.... 
مناظره رو دیدید؟

جواب من؟

نه! 

اگه پست دیروزم ثبت شده بود، که معلوم هم نشد آخر چرا ثبت نشد...می فهمیدید که دیشب اصلاً حوصلهٌ این کارا نبود و از عصری که رسیدم خونه نشستم وب گردی و موسیقی گوش دادن...خلاصه...

خلاصه اش رو خواندم...


مطالب این پست پاک شده چون مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید میترسه

-

ادامه نوشته

-

بیبینید...کلاً کل شهری که هستم توش، بیشتر از چندتا..300 تا ایرانی نداره...حالا بگیم 400 تا اگه بگیریم...فکر کنم از این 400 تا، یکی من راجع به انتخابات بدونم...یکی دو تا از دوستام...و اعضای محترم سفارت جمهوری اسلامی ایران...(چاکریم آقا ارادت زیادی به زحمات بی پایان شما داریم بخدا مشتاق دیدار....)...اهم ببخشید...

بعله...کجا بودیم؟

هان...رو هم رفته 10 نفرم اصلاً رای میدن امسال...امیدوارم جمعه که پاشدم رفتم سفارت علاف نشم...آقا اگه اومدن تو اخبار گفتن که تو هر کشوری (البته جز کانادا و امریکا که ایرانی زیاد داره،) 3000 تا یا 10000تا ایرانی اومدند و رای دادن: آقا دوروغ میگن!!!!

با یکی از دوستام امروز داشتیم حرف میزدیم، بعد حرف انتخابات شد...گفت جز احمدی نژاد کی قراره کاندید بشه؟ اصلاً کی هست انتخابات تو تیره؟  

بعله؟

شما خیر سرتون ایرانی 20 چند سالتونه! ببینم ، اقلاً 3 تا باید انتخابات یادت باشه که؟ همچین متوجه نشدید که هر چند سالی یه بار تو خرداد یکم شلوغ میشد و اینا؟ تیر که مهمه و اینا رو درست گرفتی ولی اون یه چی دیگس....!!!!! 

هر چی میخوام خودمو کاسه داغ تر از آش نکنم، وسط این امتحانا، نمیشه!

مثل اینکه باید از فردا با لباس موسوی کوماندو برم اینور و اونور

کامل با دوتا خط کلفت سبز افقی زیر چشام...دیگه نور علی نور میشه!

خلاصه...اینکه نادانی خیلی بد چیزیه!

منم خیر سرم فردا امتحان تئوری جراحی دارم؟!؟!؟!؟

وای این هفته چه هفتهٌ عجیب غریبیه!

-

میان برنامه:

پروردگارا، بار الها!

به گرمای ساعت 2 ظهرت قسم...به روح سازندهٌ کولر آبی و گازی قسم...

ما را زود تر از این جهنم نجات ده!

ما را زود تر به ایران تهویه دار برسان!

ما را از دست دیوانگانی که در دمای طاقت فرسا، پنجره را در واگن مترو باز نمی کنند، رها ساز! و به متروی کولر دار تهران برسان!

پروردگارا! خدای بزرگ!

قربان حکمت عجیبت!

چگونه است، در ایران زیر روپوش و روسری، هیچ گاه به قدر اینجا، با تی شرت و کلهٌ لخت، گرممان نمی شه!

ای آفریدگار آستانهٌ تحمل گرمای بی نهایت خارجیان اطراف من...

موتور کولر های ایرانیان را همیشه گردان بفرما!

آمین، یا رب دستگاه خنک کننده!

-

از وقتی که ما کوچک بودیم و فارسی با لهجهٌ گاوچرون ها پت پت میکردیم، یه چی از تلویزیون همیشه میشنیدیم: جمعیت میلیونوی جوانان ایرانی زیر 30 سال!

انقدر در مورد این جمعیت جوان تحقیق کردند و میز گرد پخش کردند و آنالیز های آنچنانی انجام دادند که فلان جور و بسار طور خواهد شد...که البته هیچ کدام درست نبود!

تا وقتی که یه روزدیدیم که توی تلویزیون دارند در مورد یه آقایی حرف میزدند...برای من اونم مثل بقیه، یه امامه پوش بود...میگفتن این دفعه، قراره اون جمعیت یه خودی نشون بدن!

بعد دیدم مامان و بابا وقتی که این آقا رو روی صفحه تلویزیون میبینند، ساکت میشند و بد و بیراه هم به در و دیوار نمی گن! 

بعد از مامانم پرسیدم مگه این آقا هه چشه؟ مامان گفت، مثل اینکه این دفعه، قراره یه تغییر هایی توی کشورمون ایران پیش بیاد. قول داده مردم آزاد تر باشند، قول داده دخترا توی خیابون راحت تر باشند...از مامانم پرسیدم یعنی دیگه روسری نمی خواد تو ایران سر کنیم؟ مامانم گفت نه! فکر نکنم، ولی میگه که اگه بیاد، خانم ها میتونند با تنوع بیشتری لباس بپوشند...( من تو فکر دبستانی خودم گفتم...این مثل بقیه شون شد که!) . هر چی بود، توجه اونا رو جلب کرده بود، پس توجه من و هم جلب کرد...

بعد میشه حادثهٌ اون روز تلخ تیر ماه...مامانم توی بی.بی.سی. یه نگاه میندازه....صورتش یخ میزنه...میگه اون دختره! اون دختره که پلیسا دارند میکشن از دوربین کنار...اون ف...ا... یه! هم کلاسیه من بود که! اینجا چیکار میکنه! عکس اون آقای مذکور میاد جلوی دوربین...با نگاه ناراحتی روی صورت مامان، که فقط یک بد قولی خیلی بدی میتونه موجبش بشه!

فست فوروارد....می آیم ایران...من 12 ساله از همه جا بیخبر، ولی به نظرم...همه چیز که نرماله ...البته، به حدی نرمال که میشه تو ایران بود...اول دوم دفعه ای که از جلو بسیجی ها من و مامانم رد شدیم، مامان هی روسریشو کشید جلو و سرعت قدماشو زیاد کرد... بعد از چند وقتی دیدیم که نخیر...خبری نیستش که! مامان اینا میگن چقده همه جا عوض شده، تهران با قبلش اصلاً قابل قیاس نیست. ...

باز فست فوروارد چند سال بعد...ما به سن رای دادن رسیدیم...شنیدیم که قراره یکی ما رو از روی این پر نرم و راحتی که نامش زندگی در آرامش نسبی هستش بندازه پایین...گفتیم ددم وای! شروع کردیم یه کاری کردن که همچین نشه، افتادیم تو خیلی دردسرا، ولی چه فایده...

آقای امامه پوشی که با این همه کاری که کردید...یا بهتره بگم، نکردید، هنوز هم دوستتون دارم، 

امام خنده رو، که کسی نمی تونه تو چهرتون نگاه کنه و بگه نه!

چرا، چرا باید یه کاری میکردید که یه مشت جوانی که میدونستید بهتون اعتماد کردند، علیه شما برگردند؟

آقای خاتمی، امید وارم این دفعه، دعا کرده باشید به اون خدایی که بخاطرش امامه تونو میپوشید، که جوان ها شما رو بخشیده باشند، که این دفعه، اون 30 میلیون جوان ها، بیان و اشتباه 4 سال پیشمون رو تکرار  نکنند! اگه این دفعه اشتباه رفع نشه، آخرین شانسمون برای پس گرفتن اون چیزی که میگفتیم بهش زندگی، میسوزه!

-

داشتم با دختر خاله ام حرف (چت) میکردم امروز، که یه حادثهٌ 1 بار در هر هزاره است! چون 1-هر وقت ماستوریزه هستیم، و خیلی کلمه ها رو جن خوابم اون بیداره 2-هر وقت جفتمون بیداریم من سر دانشگاهم و اون سر کاره! 3- اگه جفتمون خونه باشیم، یا من آن نیستم یا اون آن نیستش...یا کلاً خوب باید رو راست بود حال و حوصلهٌ چت کردن همیشه نیستش!

خلاصه! این دختر خالهٌ ما 5 سال از من بزرگتره، و مثل خواهر بزرگترم هستش، چون با اینکه خواهر بزرگتر بودن خیلی باهاله و مدل بودن واسه خواهر کوچکت خیلی باحاله، بعضی اوقات نیاز به یه خواهر بزرگتر داری، که voila! دختر خاله اینجاست!

خلاصه خلاصه! اینکه داشتیم میگفتیم به هم که چقده پیر شدیم (بیست سالمه ها اشتباه نکنید!) و اینکه اصلاً حرف نسل جدید رو نمی فهمیم! اول اینکه خیلی بی تربیت شدند...البته، اینو هم بگم که ما خانوادگی یکم  "پاستوریزه" هستیم، و خیلی از حرف هایی رو که تو جاهای دیگه زده میشه، ما تو خونه اجازه نداریم بگیم...ولی خوب، به این مثال/موقعیت دقت کنید، و سپس حرف منو میفهمید:

نوروز رفته بودم ایران که بعد از 3 سال نوروز پیش خانواده ام باشم. یکی از این روزا، رفتم تا دوستای جدید خواهر به تازگی دبیرستانی شده رو ببینم. البته بیشتر از بحر این بود که اونا منو ببیند. نمی دونم خواهرم چی گفته بوده بهشون که فکر کردن که من یه چیز نگاه کردنی و تعجب بهش کردنی هستم که باید دید! یا شاید فکر میکردن که از یه کهکشان دیگه روی این کره افتادم. نمی دونم. خلاصه، میخواستند منو ببینند و منم که همیشه پایه و عاشق توجه کسب کردن! 

رفتیم، و دیدم بین این دوستاشون، جلوی یکی که خیر سرش 5 6 سال از بقیه سنش بالا تره و برا اولین بار آشنا شدند، انقدر آزاد و راحت حرف میزدند...و کلمات رکیکی استفاده میکردند که اصلاً من همسنشون بودم با دوستام هیچ وقت استفاده نمیکردیم!

نیازیم فکر نکنم باشه برای تکرار رکیکاتی که رد و بدل شد و اینکه بخوام توضیح بدم که چقدر به سختی گذشت اون نیم ساعتی که بیرون بودم. جلوی دوستای خواهرم هیچی نگفتم، ولی رسیدیم خونه آی براش سخنرانی کردم، آی براش رفتم پای منبر!!!!

من نه آدم خشکی هستم، نه آدم بی مزه ای هستم، ولی به این فکرم که اینا وقتی به سن ما برسند، وقتی که بخواهند بچه تربیت کنند...نمی دونم خلاصه!

شاید اصل سوال من این باشه. بعد از کلی رد و بدل داستان های بهت زدگی، گفتم بهش که: شاید این جوانترا دارند "نرمال" میشند و ما هنوز عادت نکردیم. شاید اینه که ما به یه فرهنگ دیگه ای به دنیا آمدیم و اینا فقط دارند به روند جهانی شدن می پیوندند. شاید این درستش باشه، و نه اونی که ما هستیم.

اگه این درستش باشه، من خدا رو شکر میکنم که توی دوره ای بدنیا اومدم که هنوز کتاب خواندن جاشو به برادبند نداده بود، هنوز خیلی از چیزا ارزش داشت، هنوز وقت دیسک های 3.5" رو یادمونه، و میفهمیم دی وی دی 500 گیگ یعنی چی و درک میکنیم چقدر زیاده 500 گیگ! و البته، خوشحالم که من مثل این جقله ها حرف نمیزنم!

اگه البته کسی هست از اون سنین خاص تین ایجری که داره این مطلب رو میخونه (13-17 ساله) باید بگم که جدی، باهاتون بد نیستما! ولی خیلی زشت حرف میزنید, نسل بعدی ایرانی! کاشکی میشنیدید و فرقشو میفهمیدید! باور کن، چند سال دیگه می فهمی چقدر فرق میکنه، اون دسته کلمه هایی که استفاده میکنی واسهٌ ارتباط با دیگران!

خلاصه. بعدش به این نتیجه رسیدیم که داریم مثل دو تا مادر بزرگ همینجوری غور میزنیم، و بقیه 2 ساعت رو در گپ زدن دربارهٌ مضرات بوتاکس و آخرین خریدامون و پول و مقایسه ودکای فلفلی و میوه ای گذراندیم!

c'est tout

-

1-ژاپنی ها با این زبونشون که 3 سری الفبا دارند هر کدوم اونیکیو روشن میکنه، ول معتلند!

2-امروز فهمیدم که یه آپاندیسِ به ظاهر مظلوم چقده میتونه شیطون باشه!

3-به تازگی مجذوب Patrick Fiori شدم. چه لبخند ملیحی...چه صدای قشنگی...چه سلیقهٌ موسیقی فوق العاده ای...حیف که 40 سالشه!!! که فکرشو میکرد! اصلاً بهش نمیاد!

4-از این بلاگ هایی که انقدر emoticon میزارن بینابین حرفاشون که آدم سر سام بگیره و از اصل مطلبشون (که معمولاً هم ارزش خوندن نداره!) متفرق بشه، سرم درد میگیره!

5-امیدوارم فردا هوا خوب باشه برم لب ساحل دلی از عزا در بیارم که با حال و حوصله تمام بشینم سر 3 امتحان آخر و اصلی ام:

جراحی-بیوشیمی-و و و و و و ......... فیزیولوژیییییییییییییی...!!!! 

فکر نکنید از فیزیولوژی میترسما! اتفاقاً از همه درسا بیشتر دوستش دارم، ولی فقط مسئلهٌ بهترین نمره رو گرفتن تو این درس واسم مسئله حیثیتی هستش! پس خیلی مهمه! 

6-عجب این کاندیدا ها سنگ تموم گذاشتن امسال...شنیدم آمریکایی وار تبلیغات میکنند و توی دانشگاه آزاد برنامه و کنسرت م....م.... و نور پردازی تدارک دیدند واسه دانشجویان! فقط cheerleader هاشون توی این pep rally به سبک آمریکایی کم داشتند! فقط منتظر بودند من برم و این کارای باحالو انجام بدن واسه نسل جوان!!! عجبا!!!!!!!!!

یادم باشه یه دفعه یه دل سیری راجع به این cheerleader ها بنویسم! 

آخی...کاشکی همه مثل بچه ها بودیم...نه...حرفمو پس میگیرم...ما نیاز به آدم بزرگی که مثل بعضی از این بچه ها حرف بزنه لازم نداریم...ولی هنوز بامزه است!

حقیقت

امروز از اون روزاست. ازون روزایی که هر چی که میشد خراب بشه و جور نشه، اتفاق می افته، هر چی خبر بد هستش، بهت میرسه، کسی میرسه که هر کاری رو که باید بکنی رو 100 برابر سخت ترش میکنه.

از اون روزاست که انقدر کار داری که نمی دونی از کجا شروع کنی، حالش هم اصلاً نیست انجامشون بدی، ولی کاری هم نداری که بخوای بجاش انجام بدی.

از اون روزا که میخوای فقط بخوابی تا که فردا بشه. ازون روزا که هرچی بد اتفاق می افته، بازم توی دلت حس میکنی تا آخر روز یه چی بد تر قراره پیش بیاد!

از اون روزا که دلت میخواد یکی داشتی تمام تلفنات رو بزنه، قبضا رو پرداخت بکنه، به سر قرار با مدیر ها بره، تصمیمات رو حتی برات بگیره، فقط خودت نری از در خونه بیرون. 

من از 17 سالگی، تنها زندگی کرده ام, با ساعت ها فاصله از خانواده ام. رابطهٌ خانوادگی ام محدود میشه به تلفن به مامان و بابا 2 3 بار تو هفته، یه بار تو ماه با خواهرم، نوروز به نوروز، تولد به تولد با خانوادم.

زندگی ام توی ایران بعنوان یه ایرانی، محدود به 2 ماه تابستون. هر سال که میام توی فرودگاه، با اولین نگاه به خانواده ام گریه ام میگیره، نه از خوشحالی که اونا رو دوباره میبینم، بلکه چون اولین فکرایی که تو ذهنم میاد، اینان:

چقدر خواهرم بزرگ شده! 

چقدر بابا موهاش سفید شده!

چقدر مامانم سنش رفته بالا!

مادر بزرگ ها مریض تر میشند. عمو ها و عمه ها دور تر و دور تر میشند. بچه هایی خانواده ام بزرگ تر میشند، و من همه اش رو از دست دادم.  یکی دوتاشون هستند که بخاطر تفاوت برنامه های اومدن به ایران، 4-5 سالیه که ندیدم...و فکر نکنم اصلاً منو بشناسند. آخه آخرین دفعه ای که دیدمشون، تازه راه افتاده بودند.

شاید فکر کنید خیلی حساسیت زیادی به خرج میدم، ولی وقتی که خانواده ای داری که همه توی بزرگ کردن تو شرکت کردند، همه خاله عمو عمه ها اقلاً یه بار نصف شب بیدار شدند و تورو خواباندند، پوشکتو عوض کردند، غذات دادند، وقتی که همه اشون تو رو مثل بچهٌ خودشون دوستت دارند...تو همه همهٌ بچه هاشونو مثل خواهر برادرت دوستشون داری...وقتی خانواده انقدر نزدیک به هم باشند....

و بعد دوستات...اینجا، دوست همون هم کلاسی هست، که در حد یه جذوه و یه سلام علیک، کفاف داره، 

ولی یه دوست!!!!

یه دوست مثل دوستان دورهٌ دبیرستانت، مثل اونایی که هر چی اتفاق میافتاد، اولین نفر خبر دارشون میکردی...

هر روز احساس میکنی که دور تر و دور تر میشید از هم.

هر دفعه آف ها کمتر میشن...ایمل ها کوتاهتر...آخه چیزی هم برای گفتن نمی مونه! اونا با دوستای خودشون مشغولند...فکر میکنند که تو هم با دوستای خودت...اگه میدونستند که هیچ کسی پیدا نمیشه مثل دوستای قدیمیت!

هیچ افتخاری نداره تنها زدنگی کردن، 

دوری و بی خبری و از دل رفتن چون از دیده رفتی.

روز های تکراری، بی کاری...که توی چهار دیواری 20 متری خودت-که مال خودت هم نیست، اجاره ست-سپری میشه

هیچ خوش نمیگذره تنها زندگی کردن، 

توی صف برای پرداخت فیش آب و برق، جمع کردن پول که آخر ماه برای اجاره خونه کم نیاد، راضی نگه داشتن صاحب خانه،

وقتی که زنگ میزنی میگی چیکار کنم، میگند که هر کاری میخوای بکن...چون فکر میکنند دیگه بزرگ شدی، میتونی تصمیم بگیری...

نه خوش میگذره، نه افتخار داره، نه هیچ حالی داره! از من به همه گفتن!

امروز از اون روزاست.

ken leeee

از وقتی که شنیدم همین جور مثل دیونه ها تو خونه راه میرم و میخونم :

ken leeeeeee

بعد ریسه میرم

خودتون قاضی باشید!

-

یه هویی از ناکجا آباد یه مسج پرید وسط صفحه ام وسط بازی بیلیارد آنلاین ام(بعله، بازی میکنم خیلی ام استاد شدم!) :

رای میدی؟

چند ثانیه ای طول کشید که از شوک بیام بیرون، بشناسم آی دی طرف رو ، بعد متوجه بشم که این همونیه که چند ماهیه اصلاً سلام هم نمی گه!

جوابش دادم:

آره، اگه سفارت خانه پایگاه باشه!

احسنت

همین!

هنوز توی تمسخر لحظه و کار هاش موندم.

ولی رفتم و دیدم که بعله، سفارت پایگاه هست. منم جمعه بیکرام. آخ جون!

بعد از این قضایا، فکرم رو به مسائل بزرگ تری در زندگی خودم برسم، مثلاً اینکه بعد از این همه صرف وقت و پول، به این نتیجه رسیدم که این فرانسویه اصلاً به هیچ جایی نمیرسه! چیکارش باید کرد؟ دلم هم نمی یاد ولش کنم، خیلی قشنگه، ولی خوب، 5 تا زبان میخوام بلد باشم که چیم بشه؟ مگر اینکه بخوام تو پزشکان بی مرز کار کنم، یا ول کنم همه چیزو بشم مترجم سازمان ملل...دکتر رو چه به پلی گلوتی؟ بچسب به علوم پزشکیت بچه!

-

بلاگفا یه دفعه ای قاطی کرد و من هر چی حس و حال نوشتن بود رو از دست دادم...

به جبرانی فیزیولوژی هم نرسیدم...من رفتم معلم نبود!

تا فردا که امیدوارم زود و خوش تموم شه!

وقتی بزرگتر بالا سرت نباشه

وقتی آدم تو خونه خودش باشه 2000 کیلومتر دور از پدر و مادر که بخوان بهش امر و دستور بدند، خیلی وقتا دیالوگ های اینگونه در مغز آدم رد و بدل میشه:

من:حالا امروز نمی رفتم جبرانی فیزیولوژی چی میشد؟ 

من در جواب: بگم بهت چی میشد؟ دیگه تا آخر 3 هفته دیگه نمی ری، بعدشم برای امتحانت آزاد نمیشی، بعدش فیزیولوژی میفته ترم دیگه امتحانش، بعد ممتحنت یه آدم عجیب غریب می افته و هیچ وقت فیزیولوژی رو نمی دی

من: خوب میشم تازه مثل 100 نفر دیگه که توی دوره ام هستند

من در جواب: خجالت بکش، و تا تو باشی دیگه یه بارکی پا نشی عید بری ایران، بیخود کردی سال تحویل رو خواستی کنار خانواده باشی، حالا بکش

من: گم شو، خوب میرم دیگه چه نیاز به بد و بیرا گفتنه! خوب میرم

مثل اینکه امروز مجبورم دیر وقت بمومنم دانشگاه!

!

پا نوشت:

نقاشی پست قبلی اثر هنری شخص بنده بوده

قانون طبیعت

امروز صبح بیدار شدم، رفتم یه نگاهی از پنجره به بیرون انداختم...به به به، چه هوای آفتابی خوشگلی...امروز میتونم پیراهن های تابستونی ام رو افتتاح کنم...یه نگاهی به کاکتوسی که جدیداً هدیه گرفته ام انداختم...خیلی کوچولو هستش ولی یه گل خوشگل صورتی ای داره که دل آدمو میبره! ولی گلش امروز بسته بود، با وجود آفتابی که داشت تو سرش میخورد!

رفتم تو حموم حاضر بشم که برم کلاس فرانسوی. خدا رو شکر که کلاس های دوشنبه هامون تموم شده و دیگه لازم نیست هلک هلک بکوبیم بریم اون سر دنیا بیمارستان! قابل توجه عموم، سوئیت من فقط یه بالکن تو سالن داره و یه پنجرهٌ کوچیک تو آشپز خانه، حموم و راهرو هیچ فیضی از نور طبیعی نمی برند. صدای ضبط رو بلند کردم و کارامو انجام دادم...یه نیم ساعت اومدم بیرون که دیدم ای داد بیبداد: 

بیرون داره سطل سطل آب میریزه و تگرگ میباره!

در عرض 5 دقیقه جلو در ساختمانمون یه استخر کودکان دست و پا شد...

به همین سرعتی که باران شروع شد، دوباره آفتاب شد. این روند هر نیم ساعتی یه بار تکرار شد تا خود شبی که برگشتم خونه ادامه داشت، تا اینکه دیگه یه بارگی شد و از اون موقع تا الآن، یه ضرب داره بارون میباره.

نیازی نیست بگم که امروز نقشهٌ پیراهن های تابستانی آتش زده شد.

حالا هدف:

همهٌ این داستان سرایی ها یه هدفی داره! اینه که بدونید همیشه همه چیز همون جوری که فکر میکنیم میشه،پیش نمیره. قانون مورفی. اگه چیزی بتونه خراب بشه، میشه. ما زندگی خوشی داشتیم زمان خاتمی... 

فکر میکردیم معین میاد و همه چیز رله و همه چیز به خوبی و خوشی ادامه پیدا میکنه.

.

اصلاً بیا بهتر کنیم توصیف علمی مونو:

با تمام این شانس های خوبی که ما داشتیم، به قانون فیناگل میرسیم:

اگه چیزی خراب شدنی باشه، خراب میشه، به بد ترین حالت و تو بد ترین موقعیت.

بفرمایید.

اینم اثبات علمی برای اوضاع سیاسی ایران

یه ویدیو

http://www.youtube.com/watch?v=xXPfwTYwYrc&feature=channel_page

دو مورد

در جواب نظر جناب مسعود توی پست قبلی:

1) یکی دو کار نیستش که باهاش مخالفت دارم، خیلی از این حرف ها اوضاع خراب تره

2) مگه ورود بانوان به باشگاه ورزشی چه ایرادی داره؟

3) من با هیچ کشوری مشکل ندارم، با قاتلان مردم بی گناه ولی، خیلی مشکل دارم

 مورد دوم:

اولین چیزی که توی دنیا امکان نداشت اتفاق بی افته ول افتاد، رئیس جمهور شدن بعضی ها بود. دومین کار غیر ممکن توی دنیا هم پس از ایشان و این حادثه، که اتفاق افتاد، پیدا شدن آدم هایی بود که بعد از 4 سال، هنوز هم عاشق این آقا هستند، و ازش دفاع میکنند...مثل اینکه پر رو گری توی دایرهٌ دوستی این گروه واگیر داره

سبز...علامت سوال...ولی سبز که میخواستید که سبز باشم؟ چرا؟ مثل سفید پوشیدن و پول خورد خرج نکردن و چراغ ساعت 9 خاموش کردن؟ خوب رای میدیم دیگه، دیگه چرا سبزش کنیم؟

صبح

صبح خنک 

بوی چمن تازه زده از پنجره دزدکی میاد توی خونه

قهوهٌ تازه دم کنار دستم

فقط یک عدد احمدی نژاد و یک درخواست از موسوی سبز 

روز خوبمو خراب کردند

4 سال گذشت

4 سال پیش این موقع ها چیکاره بودی؟ کجا بودی؟ چی تو مغزت می گذشت؟ چقدر انسان تر بودی؟ چقدر امید داشتی؟ چقدر توی وجودت شعلهُ زندگی هنوز میسوخت؟

من به فکر تصمیم هایی میکنم که زندگی امروزه ام رو برام رقم زده. اصل اینکه چرا من اینم و اینجام و ایران نیستم  و هزاران نوسان دیگه...

فکر کنم همه اش رو میتونم توی دو یا شاید سه تا تصمیم، یه آری یا یه نه، خلاصه کنم. 

جالبه. حس میکنم  که این دوره به پایان رسیده، من تازه دارم تمام تکه ها رو میذارم جایی که باید باشند، و ذهنم داره باز میشه واسه چیز هایی که میخوام. 

من نوشتم. نوشتم که دوست ندارم چیز هایی که دور و برم داره اتفاق می افته. نوشتم که من از کار فلانی و فلانی و فلانی گله دارم.  نوشتم و کوبیدم و زدم تو سر هر کسی که مخالفش بودم. البته اونام نامردی نکردند و خوب جوابم دادند. میبینید که.

ولی الآن که فکرشو میکنم، اقلاً حرفمو زدم. فکرمو خالی کردم.

درسته، کلمه به کلمه کی مینویسم الآن، فقط نقابی هست برای آتشی که توی وجودم دوباره روشن شده. برای حس نیازی به برگشتن به اون نویسنده ای که توی منیه جایی داره چرت میزنه. اعتراف میکنم، می ترسم. هر ضربه روی کلید با فکر اما و اگر و احتیاط به پایان میرسه. اگر بنویسم، همون 4 سال پیش تکرار میشه، درد سر و مشکل. اگه ننویسم، میشم عام. میشم معمولی. میشم مرده. دوباره اون ابر های تیره میان توی مغزم و تکرار هر روزه میشه کار من. 

پس به درک

مینویسم

مینویسم که تو بی سعی و تلاش، ما رو به این وضع رسوندی

احمق ترین آدم دنیا نمیتونست به نتیجه تو برسه، حتی اگر سعی میکرد

مینوسیم که همون موقع هم با زور کتک و تهدید، سردارات خانواده هاشونو صف می کردند که بیان پشت تو

مینویسم راجع به خواهر زادهٌ جناب سرهنگ که از ترس کتک خوردن از دایی اش اومده بود، حتی نمیدونست که انتخاب دیگری هم هست

مینویسم که همون هایی که بهشون 500000 تا 500000 هدیه میکنی، گفتند بهم که سلامتو برسونند و بگن اگه درد سر میخوای برو همون جا دنبال دردسر، نیا خونهٌ ما رو هم بریز به هم. حتی اونایی که بهشون خیریه میکنی دارن بهت زبون درازی میکنند...؟!

مینویسم یکی مثل شما، توی این دنیا تکّه بخدا! لنگه نداری!

من نه سبزم، نه آبی نه نارنجی.

فقط از مرگ به تب رازضی شدم