-

و به همین سادگی تمام امتحانات رو میدهیم حالا خوب و بدشان با خدا، و ما میمونیم و حوضمون و یه مسئله بزرگ:

البته با پوزش پیشاپیش از تمامی دانشجو های پزشکی خوب که اینجوری نیستند

چرا اینهمه دانشجو های پزشکی حسود و چشم تنگ هستند؟ حالم از این همه رقابت بی خود و بی معنی داره بد میشه.

فلانی یه دسته سوال گیر میاره، خودش رو میکشه که همه بفهمند که یه سوال هایی رو داره ولی به تو نمی ده.

یه نفر دیگه یه کتابی رو پیدا میکنه که همه چی رو توش جواب میده، جلدش میگیره میاره سر کلاس، میخونه، و به هیچ کس نمی گه که چه کتابیه.

یه نفر دیگه مخصوصاً به یکی اشتباه میرسونه که آبروش جلوی معلم بره

(البته از یه جایی شنیدم که توی یکی از دانشگاه های خیلی معتبر دنیا، اگه امتحان داری میدی ، خودکارت بی افته، لگدش میزنند یه طرف دیگه که مجبور بشی بلند شی و برش داری و وقت از دست بدی سر امتحان)

خلاصه این از نژاد ما. این کارا آدم سالم میکنه؟ این کارا کسیو درمان میکنه؟ این کارا جلوی کشته شدن آدما زیر دستت رو میگیره؟

خدایااااا آخه چرا؟

راستی: دانشگاه/رشته/مدرسه شما چطوریه؟ همین طوریه یا بهتره؟

-

یه لیوان قهوه خوری داشتم که خیلی دوستش داشتم. سیاه یک دست بود و درست مقدارش کافی بود برای همه چیز: هم بسته های 3 در 1 قهوه، همه قهوه جوش یک نفره ام. از سال اولی که اینجا بودم باهام بود. خیلی دوستش داشتم.

بعد چند هفته پیش شکست. از بالا (جایی که بشقاب ها رو میذاریم بعد از شستن برای خشک شدن) پایین، ترک برداشت.

به همین سادگی لیوانم شکست. دلم سوخت ولی خوب، ظرفه دیگه، میشکنه.

ولی عجیبه.

از وقتی که اون لیوانه شکسته، همه اش چیزای بد پیش میاد. انگار بد شانسی داشته.  هر چی هم میگردم نمی تونم یه جایگزین درست پیدا کنم. 

شاید پیدا کنم اوضاع بهتر بشه؟

خدمت تمام دوستانی که در مورد انتقامم پرسیدند:...عجججججبببببب [نیشخند] واقعاً، من که بد جنسم، ولی شما؟؟؟؟؟؟؟؟ واقعاً که [نیشخند]

پ.ن.

 در پی کوشش بیش از نیاز من برای درس نخواندن و تمام نکردن لیست پرسش های پیشنهادی بخش برای امتحان (که باید امروز تمام میشد چون هنوز پرسش های 4 پاسخی و مسئله مونده!) نشستم

eurovision

رو نگاه کردم که هیچ وقت توی عمرم نگاه نکردم و درست 2 روز مونده به امتحانم تصمیم گرفتم نگاه کنم.

بعد متوجه شدم که برای اولین بار توی عمرم جمله ٌ :انگشتر مجریه رو! چقدر گنده است و فلان جور و بسار جوره! از دهنم اومد بیرون.

رسماً من پیر زن شدم. به البسه و جواهر آلآت زنان توی تلویزیون (پارسی "تلویزیون" چی میشه؟ جام جم خانگی؟) دقت میکنم.

تموم شد جوانی ! 

در ضمن، برای کسانی که میخواستند بدونند، فعلاً که خیلی مزخرفه 

eurovision رو میگم

یادتون هست در مورد اون هم کلاسی نابغه مان

از قضا خیلی تنبل هم هستش. 

شرح حال که گرفتیم و جلسه بعد که شد، همه شرح حال ها رو روی میز معلم گذاشتیم و شروع کرد ورق زدن بینشون و نگاه کردن.

بعد دیدیم که سر این همکلاسیمون که رسید، چشماش شد اندازه بابا قوری و فکش افتاد

شروع کرد خواندن شرح حال.

از قضا، این همکلاسی جان، مریض رو با اینفارک حاد دیاگنوز کرده بود، و ایشان را بعنوان یک آدم 80 ساله ای که به تخت بند بود و 16 سال در زن*دان (!) گذرانده بود، معرفی کرد.

اول اینکه دیاگنوز اش اون نبود، و طرف برای جلوگیری از تکرار سکته اش، هر ساله می اومد برای چک آپ، 5 سال پیش سکته کرده بود و کاردیو سکلروز داشت.

دوم اینکه یه مرد سر حال میانسال بود، که خیلی هم خوش رو و بگو بخند بود.

سوم اینکه این بیچاره برق کار بوده برای 15 سال توی شرکت راه آهن، و توی عمرش حتی از کنار یه زند*ان هم رد نشده!!!

یه جورایی حس میکنم این همکلاسی ما سال دیگه همراه ما نخواهد بود (به عبارت دیگه: کلاسش رو خواهد افتاد)

نتیجه گیری این داستان: اگه میخواهی شرح مریضتو از روی اینترنت بگیری، اقلاً یه دور از روش بخون که جاهایی که شبیه نیست رو درست کنی. و حد اقل اقل اقلش: دیاگنوزش رو درست بنویس!


دوم اینکه برق کار بود برای راه آهن.

پی نوشت:

یه فکری به سرم رسیده برای انتقام گرفتن از یکی که خیلی خیلی خیلی یه بار دلم رو سوزوند. ولی هر چی فکر میکنم خیلی ناراحت میکنمش. امان از این دل ما که حتی وقتی که سوخته، دلش نمیاد دل یه نفر دیگه ای رو بسوزونه. ولی عجب نقشه ای بودا!!! همینجوری به خودم دارم فکر میکنم چطور شد که همچین کاری قبلاً به فکرم نرسید؟ خیلی تابلو بودا! حیف!!