-

بازم از این پرسش نامه های کذایی:

لایه اول: اصل کار

نام:ش

تولد: آذر 16

رنگ مو: قهوه ای روشن

دست چپ یا راست؟ : راست

لایه دوم: درون

ترس از چی داری؟: سوسک

بهترین روز توی زندگی ات؟: آخرین روزی که با دوستم "ک" بودیم و رفته بودیم قیطریه و بسکتبال بازی کردیم. همه چی اون موقع همون طوری بود که دوست داشتم: از هوا گرفته تا مدرسه تا دوستام تا زندگی. بعدش همه چی یه جورایی لنگ میزد و میزنه

لایه سوم: دیروز امروز فردا

اولین فکری که به سرت میرسه وقتی بیدار میشی: دیره، بدو که دیر شد (حالا نیم ساعت وقت دارم حاضر شم ولی خوب، بازم میگم دیره!)

بهترین عضو بدنت: همه میگن چشم های قشنگی دارم

کی میخوابی؟: ترجیحاً 10 شب، معمولاً 1 صبح

برای چی دلت تنگ شده؟: وقتی که مینشستم با دختر خاله هام تا 6 صبح حرف میزدیم و 4 ساعت میخوابیدیم بعد دوباره بیدار میشدیم و حرف میزدیم

لایه 4: انتخاب با توست

پپسی یا کولا؟: نوشابه برات بده (پپسی)

مک دونالدز یا برگر کینگ: فقط اگر توی جزیره ای گیر کرده باشم و آخرین چیز قابل خوراک در دنیا باشه، فست فود میخورم. در اون حال هم برگر کینگ

تنهایی یا با هم: وقتی که باهم هستیم تنهایی رو دوست دارم. وقتی که تنها هستم دلم برای دوست خوب داشتن تنگ میشه

آدیداس یا نایک؟: هیچکدام، بچه های بیچاره توی چین چه گناهی کردند؟

شکلات یا وانیل: اینم شد سوال؟ شکلات، معلومه

کاپوچینو یا قهوه: وقتی که بچه تر بودم اسم بلاگم آیس کاپوچینو بود و هر روز میخوردم. حالا بزرگ شدم: قهوه

لایه 5: آیا:

سیگار میکشی؟ :خیر، تهران نیازم رو برطرف میکنه

بدو بیراه میگی؟: منم انسانم و باید عصبانیتم رو خالی کنم، پس توی دلم خیلی بد و بیراه مطمئناً رد و بدل میشه

مدرسه رو دوست داری؟: اگه منو دوست داشته باشه

به خودت ایمان داری؟ : راستش؟ نه

اعتقاد داری که از هر دستی که بدی با همون دست پس میگیری؟: 100%

اعتقاد داری که همه چی برای دلیلی اتفاق می افته؟: معمولاً

خیلی به سلامتی ات فکر میکنی؟: نه خیلی

لایه 6 : ماه گذشته

مرکز خرید رفتی؟ : نه

روی سن رفتی؟: خیر

سوشی خوردی؟: نوچ (اخ)

آسیبی بهت رسیده؟: آره، پام زخمی شده از کفش های بهاری، مثل همیشه

موهاتو رنگ زدی؟: نه

لایه 7: پیر شدن

چه سنی میخوای ازدواج کرده باشی؟: هر سنی که شد، مهم نیست خیلی

چند تا بچه؟: 5 تا، حتماً مال خودم هم نباشند نبودند، به سرپرستی میگیرم

لایه 8: چیکار داشتی میکردی

1 دقیقه پیش: این پرسش نامه مسخره

1 ساعت پیش: تست میزدم برای امتحانام

1 هفته پیش: بازم درس میخواندم برای یه امتحان دیگه

1 سال پیش: به صورت یکی در میون، درس میخواندم برای امتحانام و اخبار ا*ن*ت*خا&&&&بات رو پیگیری میکردم  و با مخا*لف ها دعوا میگرفتم

لایه 9 جمله را کامل کن:

احساس میکنم که: خیلی خسته ام و تابستون زود تر نمی تونه بیاد

متنفرم از: جدا*یی طلب ها

پنهان میکنم: اینکه انقدری که مردم فکر میکنند من بارم نیست و بلد نیستم. جدی.

احتیاج دارم که: اجتماعی تر بشم

عاشق اینم که: پشت سر هم بشینم چای لاهیجان بنوشم و کتاب بخوانم و فیلم ببینم

لایه 10: آرزوی نهایی

همه چی آخر سر خوب بشه. 

پر کردن این پرسش نامه برای همه آزادههههههه!!! بهم خبر بدین منم بخونم


-

داشتم یه موزیک ویدئو یه گروه ژاپنی متشکل از 5 پسر چشم بادامی را تماشا می کردم.

رفتم پایین صفحه نظرات رو بخوانم.

دیدم خودشون دعواشون شده بود سر اینکه کی به کی بود.

یعنی خودشون نمی تونستن خودشون رو از هم تشخیص بدن.

جدی

خودشون نمی تونستن بفهمند کی به کیه!

-

میریم سر مریض. معاینه ، پرسش های همیشگی 

بر میگردیم توی کلاس، معلممون بهمون نوار قلب و آزمایش ها رو میده که یادداشت برداریم و بهش برگردونیم.

میگه: سوالی اگه ندارید، آزاد هستید برید، و شرح مریض ها رو هفته دیگه بهم باید تحویل بدید

یکی از معلم میپرسه: شرح بیماری کی رو باید بدیم؟

یعنی به عبارت دیگه: 1 ساعت گذشته رو اصلاً متوجه نشده که ما خاله بازی نمی کردیم، و معاینه ها و همه اینا، برای نوشتن یک شرح بیماری خود طرف بوده!

مواظب باشید پیش کی میرید دکتر. بسیار اوضاع خطریست!

-

پیش خودم داشتم فکر میکردم به جای این همه دقت روی چیز های بد، یه چیز خوب پیدا کنم و روی اون زوم کنم:

هر چی باشه،

51 روز دیگه،

همه چی تمومه!

و میتونم برم خونه!!!!!!

فقط 51 روز دیگه

پی نوشت

چرا هر دفعه یادم میره که نظرات رو فعال کنم

پی نوشت 2

kick ass رو اگه ندیدید، حتماً ببینید. امروز سر نهار دیدم خیلی جالب بود! خیلی وقت بود 114 دقیقه دلم نخواسته بود یک سره یه فیلمی رو تماشا کنم! اولشو میدیدم، میزدم وسطشم یه نگاهی میکردم، بعد ده دقیقه آخرشو میدیدم اگه حوصله ام میشد، ولی این نه، این فیلم جالبی بود. ببینید حتماً

-

گاهی اوقات آدم دلش میخواد جواب : سلام چطوری خوبی؟ رو با

نه، خوب نیستم. 

جواب بده، و از اول مکالمه را، برای یک بار هم که شده، با دروغ شروع نکنه.

نه خوب نیستم آقا.

خسته شدم. 

از اینکه باید بدنبال فرمایشات پدر و مادرم بدو بدو بزنم اینجا و کلی غیبت بخورم و بعد جبران بکنم، خسته شدم. 

از اینکه چرت و پرت های نامربوط به درس از دهن معلم ها بشنوم خسته شدم. 

از اینکه چرت و پرت های جمعیت ایرانی اینجا رو بشنوم خسته شده ام. از اینکه همه فکر میکنند خیلی بارشون هست ولی واقعاً نگاه کنی سوادشون به حد یه بچه دبیرستانی هم نمی رسه، خسته شدم.

نه خوب نیستم.

از معلم اطفالمون که عقده ای و بدرد نخور هست و با وجود اینکه پزشک ماهری هست ولی انسان مزخرفیه، بدم میاد. از اینکه آدم های نفهم امسال به تورمون خوردن، بدم میاد. 

از اینکه یک ماه دیگه یه امتحان دارم که نمی تونم خوب بدم چون که باید مدام توی مسافرت باشم برای چیزی که خودم دلم نمی خواد ولی خانواده ام میخوان و نهایتاً خودم ازش هیچ سودی نمی برم، ناراحتم.

از اینکه خودم احساس کم بودن و هیچی ندانستن و عقب افتادگی میکنم، خسته شدم.

از اینکه احساس میکنم دیگه اون هوشی که 2 سال پیش داشتم، دیگه ندارم، میترسم.

اصلاً آدم میتونه خنگ بشه؟ کلاً پرسشه برای من. میشه آدم از هوشش کاسته بشه؟ اونم توی سن 20 21 سالگی؟

از اینکه وقت شما رو هم با این پست بی معنی و هشلف و غم بار، تلف کردم نیز:

بسیار پوزش میخوام و امید وارم نوبت آینده، کمی بهتر باشم.

روز خوش.

روز مادر هم به همه مادر ها شادباش میگم!

-

و نشسته ایم و به زور به زور چای چینی می نوشیم. دوستمان (با ملیت چینی) فرمودند که این از بهترین چای های چین هست و کیلویی 200 دلار می ارزد.

دوست خوب،

دانهٌ سویای خشک شده را دم میکردی هم مزه را میداد، و 200 دلار هم نمیخواست خرج کنی. البته دانه سویا، درسته، رنگ چایی رو نداره. در اون مورد من کاری نمی تونم بکنم. البته میگفتم که با لیپتون، معجون حاصل را قاطی بفرمایید تا رنگ چایی بگیرد، 

ولی بعد خوشمزه تر از اونی میشد که شما به ما دادید.

خدا رو شکر که نیم مان شمالی هست و ما میتونیم بریم و از شمال چایی بخریم و ببینیم که از کجا دارن چای رو میارن و نه رنگی درش قاطی میشه نه هیچی! و نه وقتی که 3 روز توی لیوان باقی بذاریش، رنگ کدر و قهوه ای به خودش بگیره. 

(یه دفعه بیرون دیلمان رفته بودیم و یه چای کاری یافتیم و ازش چای خریدیم (یکی از خوشمزه ترین هایی که توی عمرم نوشیدم) و تعریف میکرد که دو تا بازرگان ترک (ترکیه) ازشون میومدند و چایی های درجه 3 و 4 شان رو میخریدند، و بعد میبردند در عراق، با حنا قاطی میکردند که رنگ بگیره، با بسته بندی احمد تی وارد ایران میکردند. حالا هی برید و احمد تی و لیپتون بخرید! بخدا نمی ارزه!)

-

یک گزارش از کوشش بنده برای فارسی سازی گفت و گو هام:

1-در گذشته هیچ کس نمی فهمید که چی دارم میگم. اقلاً الآن بیشتریشون می فهمند که چی دارم میگم و میتونیم یک گفت و گو بدون پرسیش یعنی چی و چیچی گفتی؟

2- هیچ کس ولی، بهم نپیوسته.

3- و من گفتم بیشتر افراد...و خیلیییی ها هستند که اصلاً نمی دونند که چی دارم میگم! میگن: دور چیچی؟ نما چیچی؟ پیامک یعنی چی؟

4- ولی دیگه یه جوری شده که خودم خیلی از واژه های عربی رو هم، اگه جاش مناسب باشه و بتونم و شبیه یک نوشتهٌ برداشته از کتاب قانون نباشه، جایگزین میکنم.

دیگه چی؟ 

دیگه اینکه فهمیدم توی ترکیه، به ام پی 3 پلیر میگن "ام پی اوچ جلار (؟!؟)" اوچ یعنی 3 به ترکی

و اینکه، 

چرا نشده کسی بپرسه، خوب ش جون، سوای این اوضاعی که برات ساختیم و بعد گفتیم حالا از در این وضعیت خاص که میگیم، میتونی تصمیم بگیری چیکار کنی، 

اصلاً تو دلت میخواد از اول همچین اوضاعی داشته باشی؟ همه پیش فرض اینو دارند که من خودکار باهاشون موافقم. 

حالا منظور از همه کیه؟ مامان و بابا خوب دیگه معلومه. 

و برای همینه که خودم خودمو جواب میدم: خوب مامان بابات پولتو میدن. بدون اونا 2 روز هم دوام نمیاری. پس حق انتخاب آنچنانی نداری!

تمام!


-

میریم توی یه مسجد تاریخی. یه ارابه اونجاست. خیلی واضح روش نوشته که این یه ارابه جنگی بوده ساخت 1873 میلادی. من و پدرم در فکر آنیم که چجوری اینو آوردند توی مسجد. 

یه زنی میاد و میگه: این که ارابه نیست، تمام چوب های شهر رو اومدند و اینجا جمع کردند ،از خونه، از قصابی (؟) اینجا شیشه گذاشتند اینجوری شده. 

یه زن دیگه میاد میگه: سر پیغمبر ها رو توش میذاشتند و ....دیگه به احترام اعتقادات بعضی دوستان نمی گم که چی گفت خانمه! ولی داشت خودشو از ناراحتی کاری که با سر پیامبر ها و این ارابه که کم کم 1200 سال بعد از فوت آخرین پیامبر ساخته شده، تیکه پاره میکرد!

خدایااا

یه عقلی به این مملکت بده، یه پولی هم به من

پ.ن. من به همراه پدرم بنا به دلایلی، باید با هم به سوریه مسافرت میکردیم، و مسجد ذکر شده، مسجد عموویه(؟) (به فارسیش نمی دونم چی میشه،

umayyad mosque

حالا، رفته بودیم، و چون این مسجد بیشتر حالت موزه داره تا مسجد، خیلی روی زنانه  و مردانه جدا، گیر نمی دادند. و ارابه توی حیاط مسجد بود. 

-


این عکسی که شما میبینید، وضعیت اتاق من و خواهرم در وطن هستش. از اونجایی که من بیشتر اوقات نیستم، فقط یه 40 سانتی برای خودم جا دارم و بقیه کمد برای خواهرمه! ولی توی همون یه مقدار کوچک هم به یک بارگی تیشرت ها و شلوار های خواهرم روی قسمت بنده پیداش میشه. آخر سر خودم همه لباس ها رو ریختم بیرون و تمیز کردم و مرتب کردم و اینا، این علامت هم گذاشته  شد. ولی افسوس که بی فایده بود! که باز هم لباس در سمت بنده پدیدار شد!

و در دیگر خبر ها! خییییلللیییی من شوت هستم. باید برم مسافرت، فکر کردم شنبه بود الآن بلیتم رو نگاه کردم دیدم فردا ساعت 6 عصر هستش. خیللللییییی شانس آوردم نگاه کردم شانسکی!