-

چند مورد همین جوری که احتمالاً در مورد من نمی دونستید

1- متولد تهران هستم

2- تهرانی نیستم

3-صورتم زیادی کوچیکه به کله ام نمی یاد 

4-توی تهران کلینیک به دنیا اومدم...

5-ماشین ندارم...ولی رانندگی بلدم...همه میگن بده رانندگی ام ولی من میگم که خوبه فقط تند میرم...رانندهٌ تند ولی با احتیاط هستم

6- من فامیل های ترکمن دارم. 

7-جد بزرگوارمون توی یکی از شهر های همدان آرامگاه داره که مردم بهش قفل و روبان می بندند که شاید نذر شون بگیره

8- وقتی توی دبستان بودم توی گروه کر بودم

9-فقط 2 نفر توی کورسمون نمره کامل (مثل 20 ) توی فیزیولوژی گرفتند...یکیشون من بودم...اون یکی مال همین جا بود

10-ویلن بلدم

11- خواهرم اصلاً شبیه خودم نیست...میریم بیرون میگن دوست هستیم فکر نمی کنند خواهریم...

12-به تازگی به این نتیجه رسیدم که 1 -2 فرزند کمه...میخوام اگه پولشو داشته باشم، 5 تا بچه داشته باشم...

جدی میگم!

13-هیچ وقت مکزیک نرفته...همچنین ژاپن، چین، سوئد، آرژانتین و قطب جنوب نرفته ام...ولی خیلی هم دوست دارم. اگه یکی از اون دکتر های خر پول بشم یه روزی ،شاید پولامو جمع کنم برم توی فضا مثل انوشه انصاری

14- یه عادت هایی دارم که برای ایرانی جماعت زشته ولی توی بقیه دنیا اشکالی نداره...که خیلی بلاگ کردن رو به فارسی سخت میکنه گاهی...ولی چیکار کنیم دیگه...آبرو داری هنر و علمیه واسه خودش...مثل تعارف کردن به فارسی( دوستایی دارم که همسر ایرانی دارند، ولی هنوز نمی فهمند تعارف کردن چی هستش و خودشون اعتراف میکنند که هر گز رفتاری با این دقت علمی رو ندیده اند)

15-وقتی که تایپ کردن سخت میشه میفهمم که وقتشه ناخن هامو بگیرم

16-عاشق پنیرم....میتونم با چشم بند برات فقط با بو کشیدن پنیر ها رو تمایز بدم از هم دیگه...

ولی تمام پنیر های دنیا رو تست کردم...هیچچی لیقوان تبریزی نمیشه. 

17-از الآن به فکر اینه که باید بعد از دانشگاه چیکار بکنه...کار یا ادامه تحصیل...شاید یه مدرک کارشناسی سلولی مولکولی بگیرم....

18-اگه همون سلولی مولکولی تهران رو خوانده بودم الآن چی شده بود؟ چجوری بود زندگی ام؟ حتی تصورش رو نمی تونم بکنم

19-هیچ کی از نزدیکانم در مورد این بلاگ خبری ندارند

20-توی دبیرستان منو "خواهر زادهٌ اینشتین" صدا میزدند...باورت نمی شه بپرس!

21-من ریشه های روس هم دارم 

22- از گم شدن آی پود تاچ ام بیشتر میترسم تا گم شدن تلفنم

23-هوای سرد از گرم بهتره....به شرطی که ماشین داشته باشی

24- تنها اهنگ فارسی توی آی پود ام آلبوم زمستان استاد شجریان هستش...بقه 356 تاش فرانسوی/انگلیسی هستند...ای وطن فروش

25- من تا 14 سالگی نمی فهمیدم چی میگن توی فیلم های زبان فارسی...حتی سلام علیک که میکردن نمی فهمیدم

26- از جومونگ بدم میاد...ولی از شب به شب خوشم میاد، چون کلی این طرفی ترافیک میاره

27- من تا 2 سالگی فارسی سلیس حرف میزدم...بعد فارسی یادم رفت...بعد به زور مامانم دوباره یادم اومد. مامانم تا من مشق کوکب خانم و ...رو نمی نوشتم اجازه نمی داد که برم استخر تابستونا

28-اولین سالی که برگشتیم ایران، همه فکر میکردند که من مجبور شم تکرار کنم اون سالو....آخه به اصرار خودم منو مدرسیه تطبیقی توی سعادت آباد نفرستادند و رفتم مدرسه عادی...

معدلم 18.11 شد اون سال...پایین ترین معدل اون سال توی مدرسه مان 16.4 بود...آفرین به من....

29- طبق گفته روان شناس ها من باید میرفتم رشته های زبان...و اصلاً برای رشته های علوم مناسب نبودم...

روان شناس ها: 

هه...خورد توی علمتون؟

30-فکر کنم کافی در مورد خودم گفته باشم نه؟ بسه دیگه شب بخیر

31-راستی امروز نهار شاورما (کباب ترکی؟ ) خوردم. رفتم اون سر شهر (نزدیک دانشگاه مون) خریدم...یارو میشناسه منو درست اونجوری که دوست دارم میپیچه بدون سس اضافی و کالری اضافی...مرسی!

(راستی یادم نرفت، امروز روز 15 ام هستش...گفتم تنوع باشه!)


روز 14 ام...

امروز مثل دیونه ها رفتم سراغ بلاگ یکی...از روی رشته تحصیلی اش و مکان تحصیلش، بلاگشو پیدا کردم...باورم نمی شد...و ذوقم برای اینکه ساکتانه دنبالش کنم فوراً ترکید....آبان 86 آخرین پستش بود!

مردم، بلاگاتونو آپ دیت کنید!

نهار:ماهی

-

قرنطینه روز 13؟

فردا جمعه 13 امه...به همان مقدار اهمیت داره واسم که گربه سیاهی که از جلو پام رد شه:

0

0 میدونی یاد چی میندازه منو؟

استاد میکروبیوروژی مون.

ببین این آقای محترم(یه چیم خیر سرش میگن کشف کرده خیلی جالب که آخر سر من نفهمیدم)

انقدر توی زیر زمین بخش میکروبمون گشته، که فکر کنم میکروب های اضافه بر مطلبی که اونجا میگردند روی مخ اش تاثیر گذاشته بشود(انقدر اونجا یه جوریه که من تا دوش نمی گرفتم بعد از میکروب دست به هیچچی نمی زدم).

خلاصه، از شانس بد ما این استاده افتاده بود برای گروهمون. 

هر چی درس میخواندی ،میگفت بلد نیستی. ما برای میکروبمون باید پروتوکل میکشیدیم، که نیاز داشت که مثلاً چیزی که زیر میکروسکوپ میدیدم یا توی ظرف پتری (ظرف رشد میکروب) میدیدیم رو می کشیدیم. چسب نواری بهترین ابزار هم بود برای کشیدن جفت این محیط ها. 

یه دفعه یکی از بچه های بیچاره داشت درس جواب میداد، بیچاره کلی هم خوب درس خوانده بود و کلی هم بلد بود.

استاده از قضا (؟دیکته؟) درست بعد از اینکه نقاشی هامونو تکمیل کرده بودیم اومده بود درس بپرسه. هر چی جواب میداد، استاد راضی نمی شد.

آخر سر استاده چسب نواری رو ورداشت از روی میز دانشجوی بی چاره...

گفت میدونی این شبیه چیه...

دانشجویه که از قبل هم داشت می لرزید...

سرشو تکون داد که نه

گفت انگلیسی بلدی؟ 

منتظر جواب نموند و گفت:

zero

گفت zero میدونی شبیه چیه؟ 

بازم یه راست جواب داد:

شبیه دانش تو.

همه توی کلاس زدن زیر خنده.

البته خنده ای تلخ، که به همه یکی یکی پس از جواب دادن درس، گفت دانش شما شبیه 0 هستش.

اینم یه داستانیه که هر دفعه ما توی کلاسمون پستمون به یه چسب نواری میخوره، آخر سر یکی باید بگه : بچه ها میدونی شبیه چیه:

و همچنان همه می زنند زیر خنده....

البته استاده، یه کیس خیلی جالب OCD هم بود...ولی اینو باید برای یه دفعه دیگه نگه دارم [نیشخند] 

.....

ایده های اولیه برای قالب به ذهنم رسیده...مرسی از دوستان برای راهنمایی ها...

امید وارم که تا 2شنبه قالبم آپ شه...

آهان، یه چیزی...میخوام از این به بعد عادت کنم دیگه تا جایی که میتونم فینگلیش ننویسم...همین الآن  عادتشو توی فیس بوکم راه انداختم...بیایید همگی دیگه به فارسی بنویسیم...زبون به این خوبی، حیفه با فینگلیش خرابش کنیم!

نهار امروز:

پیتزا


-

قرنطینه روز...

اه دیگه خسته شدم از شمردن

آها

روز 12

خیلی فکر کردم به این نتیجه رسیدم که میخوام بلاگم رو قالبشو عوض کنم 

چجوری نمی دونم 

ولی عوضش میکنم به زودی

فعلاً

نهار:

امروز نهار نداشتیم...از صبح تا شب چیز های الکی پلکی/صبحانه ای خوردم

-

قرنطینه روز 11

برای کسانی که تازه به سریال 20 و اندی روز قرنطینه به همراه نویسنده گرامی خانم "ش"  پیوسته اند:

آقا قضیه از این قراره که آنفوآنزای خوکیه و ما رو بخاطر اینکه مزاحم هستیم قرنطینه کردند چون چند گروه 10 نفری هم توی دانشگاه مریض شده اند و برای اینکه تخت های بیمارستان ها رو خود دانشجو هایی که باید سر تخت باشند اشغال نکننننندددد...

ما رو تحریم کرده اند از دانشگاه تا اپیدمی رفع شه...

یعنی حالا حالا ها بیکار خونه نشسته ام.

نگو بشین درس بخون چون اگه خودتم بودیا، 

درس نمی خوندی.

بعدم، 1 ماه بیشتر نیستش که دانشگاهمون جدی شروع  شده چی چی بخونم؟

و اینک به برنامه اصلی بر میگردیم.

میدونی از چی بدم میاد؟

خیلی خیلی خیلی خیلی بدم میاد؟

وقتی که میرم مغازه...بعد از 2 ثانیه....یکی از مستخدمین مغازه میاد کنارم میگه: 

میتونم شما رو کمک کنم  خانم؟

واااایییییی که این جمله چقدر اعصابمو خورد میکنهههه که نگو

یعنی اگه حتی بهترین خوشگل ترین جنس توی مغازه شون باشه...

90% ول میکنم مغازه رو میرم.

خوب خانم خوب، آقای خوب،

همون جا برگرد سر جات بایست

هر وقت کار داشتم صدات میزنم. 

معمولاً من میرم توی مغازه بی هدف، یا خودم میدونم چی میخوام ولی دارم یکم وقت تلف میکنم یا بقیه اجناسو نگاه میکنم ببینم چی جدید اومده.

و هر دفعه کمک "اونها" رو دریافت کردم

همیشه گرون ترین کالای توی مغازه رو معرفی میکنند.

پس لطفاً سر جاتون بایستید...این بهترین کمکیه کی میتونید بکنید

نهار امروز:

مرغ با سس قارچ

-

قرنطینه روز 10 ام؟

قول میدم فردا نگاه کنم چندمین روزه

شاید رفتم مسافرت...اگه با گذرنامه ایرانی جایی راهم بدند

بجاش میتونید اینو بخوانید.

تاسف داره بخدا.

چرا امروز کسی چیزی ننوشت که توی فید ام بیاد بخونم؟

چه روز حوصله سر بری.

نهار: کباب

-

قرنطینه روز 9 ؟ ام

و اینک دیوانگی خود را آشکار میکند. امروز ایستاده بودم منتظر اینکه قهوه ام جوش بیاد (ما فقرا به روش قدیمی با قهوه جوش قهوه حاضر مینکیم.) چندی گذشت که دیدم دارم دور خودم می چرخم و بشکن بالا بنداز راه انداختم. 

خندیدم. 

قهوه ام نزدیک بود سر بره. 

ولی نرفت. 

زیرشو خاموش کردم و به بشکن بالا بنداز ادامه دادم. خیلی خوب بود خوش گذشت تازه ....

هیچکی نبود که ببینه.

پروژه خیاطی ام تقریباً رو به تمام است...فردا باید فقط یه چند موردشو تموم کنم.

بعد میرسیم به کت ای که میخواستم بدوزم.

شاید هم شاااایییدیدد

درس خواندم [نیشخند]

پ.ن.

آهان یادم رفت بنویسم

از امروز صبح هر ساعت 1 بار در مغزم تکرار میشه: چقدر دیگه مونده که تموم بشه این دوره، زمستون تعطیل میشیم یا نه، وای که باید شنبه ها جبرانی بریم. وای که من 17 ام چیکار کنم باید جبرانی میرفتم حالا امتحانمو نمی رسم بدم، 

چرا نرفتم ایران.

حالا چی بخوریم نهار/فردا/صبحانه

بعد سکوت

نهار:پیتزای خانگی

-

قرنطینه...روز هفتم

؟

چرا نگاه نمی کنم ببینم روز چندمم؟

حالا...

پروژه خیاطی، خوب پیش میره. به خودم امید وار شدم...به مامانم اینا که گفتم، انگار دچار شکست بزرگی شدند...آخه همه افراد مونث خانواده، استعداد فوق العاده ای دارند در خیاطی، و من بعنوان نا بلد، مورد تمسخر همگان آنها قرار می گرفتم...

در مورد خوب خیاطی کردن هم شوخی نمی کنم...خواهرم از 5 سالگی برام لباس هامو تعمیر میکرد، و برای عروسکاش لباس میدوخت و می بافت...

یه خاله دارم، انقدر خوب خیاطی میکنه، بین همگان معروفه که:

لباسی که خاله س.... میدوزه، پشت و رو نداره، از هر دو روش میشه پوشید.

واقعاً هم همینطوره...

ولی من دارم به بقیه قافله میرسم...برید کنار، وقتشه که یه مورد تمسخر دیگری پیدا کنید همگان من خیاط شدم.

امروز برره دیدم برای 100000 امین بار.

این مهران مدیری نابغه هست. نابغه.

دونه دونه حرفاش نکته داره.

به نظر من هم کسانی که ایراد میگیرند بهش، توجه کافی نکردند به سریال. اول اینکه، همه میگن که بد آموزی داشت. برای کی؟ 

برای بچه ها؟ خوب مگه هر برنامه ای رو باید هر بچه ای نگاه کنه. اصلاً زشت نیستش که همون برنامه ای رو که بچه 6 ساله ات نگاه میکنه، تو هم نگاه کنی؟ خوب معلومه باید فرق داشته باشه. اجازه میدی بچه ات هر چی از صدا و سیما (ی خائن) پخش میشه رو نگاه کنه، بعد میشه حکایت دختر عمه 5 ساله من که میاد از مامانش می پرسه: مامان، هوو چیه؟ انداختن بچه چیه؟ مگه میشه فلان جور فلان جور بشه؟

تقصیر خودتونه.

دوم، گاهی اوقات، مردم ناراحت میشن، چون بهشون بر میخوره. چون احساس میکنند بهشون توهین شده. این  هم یکی از اون موارد هستش. بدت اومده چون میدونی که راست میگه و زشت هستش حرکاتت/حرف هات، برای همین بهت بر میخوره. میدونی که داره بخاطر کار های نادرستت، مسخره ات میکنه و بهت میگه که نمی فهمی، و باید عوض بشی. 

برای همین میگی بده و بد آموزی داره.

خوب جای این چیزا، یاد بگیر. 

کاش همه از این بد آموزی ها آموزش میگرفتند.

هاااااااا....


-

قرنطینه ...

روز 6

فردا میگم خوابم میاد امروز...

باور میکنید 21 روز قراره این مسخره بازی ها باشه؟

بعدم

سال 6 ی ها رو صدا زدند...چرا ما رو نبردند؟

-

قرنطینه...روز 5 (؟)

خیاطی...

سرم درد میکنه...

اصلاً حرفشم نمی زنیم...بهتره...

نهار: 

فسنجون آخ جون( از بچگی مامانم برای اینکه بخورم فسنجون رو کنارش آخ جون اضافه میکرد...همچنین خورشت بادمجون(آخجون)...اگه قورمه سبزیو هم آخ جون میکرد، شاید ما انقدر جنگ نداشتیم باهاش!)

-

قرنطینه اجباری...روز...روز چندمه؟ اجازه بدید برم نگاه کنم

آهان

روز 4

امروز کارمو انجام دادم.

پست ها را ری-پست کردم.

ویدئو های یو توب رو پخش کردم.

تویترر ها رو تویت کردم.

عصبی شدم.

پس کارامو توی خیابون ادامه دادم...خداروشکر که وای فای همه جا هست.

وقتی عصبی میشم و توی خیابونم....خوب معلومه، خرید میکنم.

چکمه خریدم. مشکی. مفت.

نهار امروز: سمبوسه

پ.ن. متوجه شدم که چقدر من ضایع هستم....همه میگن بوت من میگم  چکمه مثل مادر بزرگ ها!

-

-

قرنطینه اجباری : روز 3 ام

باز امروز جایی نرفتم.

نشستم کلی برنامه کرک شده برای ای فون ام پیدا کردم...یه برنامه رو پیدا کردم که مر ار آی 3 بعدی داره توش از تمام لایه های بدن...

خیلی باحاله...

مادرم امروز 4 بار زنگ زد. گفت دیروز که مدام بهم قراره زنگ بزنه ببینه مریض نشده باشم.

مرسی بچه های دانشگاه های ایران.

مرسی شریف...

مرسی خواجه نصیر (من اونجا کنکور تجربی و زبان سراسری دادم..صبح کنکورم، دیدم که بچه ها عکس از راه پیمایی برای حقوق زنان رو گذاشته بودند که خانم های فاطی کوماندو زن ها رو روی زمین می کشیدند و کتکشون می زدند...)

به نظر میرسه به این ترتیب من فردا شیفت پخش ویدئو و خبر دارم...

اگه کسی لینکی، چیزی داره که میخواد پخش شه...

میدونید کجا پیدام کنید!

امروز غذا:

کباب 

راستی، دیدید که چقدر کباب ایرانی فکر کرده شده است؟

کباب و سماغ و گوجه و برنج و ...همه چی اثرات سو هم رو خنثی میکنه...

ایول کباب

-

قرنطینه در خانه: روز دوم

هیچ کاری نکردم امروز...

تلفنم رو تازه از 2 ظهر روشن کردم(وقتی خوابم، خاموشه...بعد هر وقت بیدار شدم و یادم اومد، روشن میشه)

مامانم 

زنگ زده بود...500000 بار

هر کی که میشناختم و نمی شناختم...

زنگ زده بود

حد اکثر 2 بار

از مدیریت دانشگاه زنگ زده بودند 1 بار

مامانم وقتی دوباره زنگ زد....

خواهش تمنا کرد که برگردم ایران، و کلاً بیخیال امسال بشم و سال دیگه ادامه تحصیل بدم...

منم خندیدم...

آخر راضی اش کردم که سال دیگه ماشین بخریم...

مدیریت زنگ زد

گفت کسی نرفته بیرون از شه/کشور...منم بهشون گفتم نه...و تو دلم گفتم خوب ممن از کجا بدونم میخوای به تمم 120 نفر دانشگاه زنگ بزنم بگم: اگه میخواهی از شهر یا کشور خارج شی، هر زمانی طی این 3 هفته، بهم زنگ بزن که به مدیریت بگم که بعدش قرنطینه ات بکنند؟


بچه ها هم دوباره زنگ نزدنند....

تمام روز را هم در بین فیس بوک و تلفن و آشپزی تقصیم کردم.

نهار امروز:

خورشت کرفس...

که بعد از اینهمه خورشت پزی، تازه فهمیدم که باید توش آب غوره بریزم...بیخود نیست همیشه فکر میکردم یه چیش کمه...نگو کم ترشی داشت، مشکل کمبود لیمو عمانی نبود!

(دیدی چقدر خورشت کرفس ها توی اینترنت زشت هستند...بعضی هاشونم سرخند....بعضی هاشونم تکه های کرفس قدر انگشت های دستم قطعه قطعه شدند....)

دارم آبببب میشم از حوصلهٌ سر رفته...تا ببینم فردا چی میشه!

-

دو هفته در قرنطینه...روز اول

کمکککککککککک!!!!!!

ما به مدت 2 هفته تعطیل شده ایم....دانشگاه مان یعنی!

چند روز پیش، چند تا از بچه های کلاس رو دیدیم که خیلی خیلی سنگین مریض شده بودند...دیروز خبر دار شدیم که کل کلاسشون توی بیمارستان خوابیدند...و اینکه آنفلوآنزای خوکی گرفتند. و اینک به دلیل اینکه ما همه توی بیمارستان ها می گردیم و ممکنه همه رو مریض کنیم...

ما رو قرنطینه کرده اند. به مدت دو هفته، حق نداریم که پا توی محیط دانشگاه، و بیمارستان های دانشگاه بذاریم. از شهر نمی تونیم بریم بیرون. و این شهر هم کل قدر 1/4 تهرانه...و همه خیابوناشو حفظم....و ایران نمی تونم برم، وگرنه توی فرودگاه ممکنه دوباره قرنطینه بشم.

پس روز اول قرنطینه درون شهری رو بدین گونه تمام کردیم که برای اولین بار رفتم رستوران ژاپنی ها...

چشمتان روز بد نبیند...

اول اینکه من دل خوردن ماهی خام ندارم. اصلاً خود ماهی رو هم با دست پخت هر کسی، پخته اش رو هم نمی تونم بخورم. برای همین اصلاً سوشی و ساشیمی و ماشیمی و اینا تعطیل. رفتیم سر غذا های پخته شده...پخته با آتشی که انقدر خوب هست و همه چیزو می پزد.

یه سوپ میزو سفارش دادم، مرغ تمپورا، و سالاد...همه چیز خوب بود، بجز سوپ میزو....

وااایییییی....مامانم همیشه میگه مگه ماهی و سوپ میشه؟ راست میگفت...

این سوپه ساده نبود، گفتم یه چیزی بگیرم یکم جالب تر، سوپ رو گرفتم ولی با ماهی توش....

آوردن، خیلی خوشگل و قشنگ و اینا، دوستان و من با هم گفتیم چقدر خوب هست قشنگ خوشگل...

وایییی....مزه ماهی میداااادددددددد.....وای

شانس آوردم یه بطری سس سوی روی میز بود...انقدر سس دادم توی سوپ تا مزه ماهی اش کم شد و همه سوپ رو سر کشیدم که زود تر تموم شه...بعد موند سبزی ها و ماهی ها و توفو های ته کاسه....توفو هارو که تموم کردم...انگار هیچی نمی خوردی...یه چیز سفید ژله مانند که مزه هیچچی نمی داد....ماهی ها هم به تنهایی بی مزه بودند، چون همه مزه شان رو هدیه داده بودند به سوپ...ولی سبزی هاااا....باز انگار جلبک...مزه ماهی می دادند...انقدر این سوپ وحشت ناک بود که همه مرغ تمپورا و سالاد که خوشمزه بودند رو برام خراب کرد...

دفعه دیگه رفتم دور ور ژاپنی ها، بهتره به خودم یادآوری کنم که ماهی و ژاپنی، برای من نهار نمی شه!!!!

و روز شما هم خوش...

-

سایه عزیز این بازی رو معرفی کرد، من دیگه تعارف ندارم، اگه کسی دوست داشت، برای تنوع، اونم بیاد بازی!!!

(از الآن میگم، نظرات من برای خودمه، امید وارم اگه کسی مخالفم باشه، بازم بتونیم باهم در هر حال دوست باشیم!)

قهوه: جای خون توی رگ هام
غرور: از پستی جلو گیری میکنه
مدرسه: انقدر عوض کردم که نگو!
دفت مدیر: باورت میشه شاید 2 3 بار اونم برای ثبت نام بیشتر پا اونجا نذاشتم؟
سبزی قورمه: اه اه اه...بو شمبلیله میده
ریاضی: دلم برات تنگیدهههههههههه
آهنگ: استراحت
ماه رمضون: عمه کتی
روزنامه: سرب...نه...این روزا، با خون مردم دروغ مینویسند توش!
استخر: سرگیجه از کلر
آبگوشت: خاله سیما
کودکی: وقتی بزرگ شدم برات تعریف میکنم
قزوین: راه رسیدن به رشت از قزوین میره...
دروغ: ا...ن....؟!
لیسانس: حق مسلم همه مردم ایرانه؟
قوتبال: یه مشت مرد گنده 90 + دقیقه دنبال یه توپ فسقلی می دوند...دیوانگی
قانون: نابود
پرواز: طیاره
اشک: شور
ازدواج: دوووررر خیلی دور
مهتاب: پیوستگان...اولین شاگرد 20 که باهاش آشنا شدم
زندگی: 100 سال اولش سخته
عشق: آتش
هلو: مشایی
تحصیل: توفیق اجباری
خارج: مفهومی برای من نداره
خواب: بهشت...
پیتزا: مارگاریتا
اینترنت: اگه قهوه خون باشه، این میشه اعصاب
مجلس: بیچاره کر و بی! چقدر مسخره اش کردم
کتاب: اینهمه کتاب و انقدر کم وقت!
کلم پلو: شیراز...
ایران: داره درد میکشه...توی استخوان هام حس میکنم
دریا: قاتل
باران: رشت، مادرجون(مانا)، گل یاس روی در ورودی!!!!

-

و اینک، وقت این رسیده که در مورد حادثه شنبه شب تعریف کنم. 

شب بود حوالی 9. یه دفعه تلفنم زنگ زد و مامانم پشت خط بود، رفتم توی آشپز خونه که آنتن دهی بهتر باشه، نشستم روی مبل. حرف زدم یه چند وقتی، بعد یه دفته روی پام چکه آب حس کردم. چک...چک...چک...نگاه کردم...

مثل اون مجسمه های عیسی مسیح هستند که اشک خون میریزند ها، 

از وسط لامپ روشن، داشت آب می چکید....از وسط لوستر روشن آشپزخانه، داشت آب می چکید.

اول حواسم خیلی جمع نبود، همین جوری داشتم حرف میزدم...بعد یه دفعه دوزاری ام افتاد که چه خبره...

یه نفس آروم کشیدم که مامانم نفهمه که چی شده، وگرنه کلی دست و پاشو گم میکرد پشت تلفن و ناراحت میشد الکی...پریدم و از آشپزخونه اومدم بیرون، چراغ رو هم خاموش کردم، به آرامی مکالمه ام رو تمام کردم...

بعد برگشتم آشپز خونه.

همین جوری نگاه کردم و نمی فهمیدم که چطور ممکنه از وسط لوستر ،آب بچکه. بعد یادم افتاد اینجا ساختمان سازی اش خیلی الکیه، و احتمالاً از طبقه بالایی هاست.

یه خورده خودمو جمع و جور کردم، و ساعت حوالی  10 بود که با اعتماد به نفسی که وجود نداره، زنگ همساله بالایی هامون رو برای اولین بار زدم. تا به حال در ضمن، ندیده بودمش. 

در رو یک مرد پیری باز کرد که انفدر درب و داغون بود که نگو! بعم فقط شلوار پاش  بود. بعدم اصلاً نمی فهمیدی که چی داره میگه انگار همه چی ههمممهممههمهههووهمهههیمممه به گوشت میرسید.

گفتش که ما مشکلی نداریم، مشکل از ما نیست، بیا ببین...گفتم نه مرسی، برگشتم پایین.

باز یه نیم ساعتی نشستم، دیدم هیچ راهی نداره، چجور آخه ممکنه، دوباره رفتم بالا، گفتم آقا یه خبری هستش نگاه کن ببین...گفت بیا خودت نگاه کن...

وااااییییی چشممممتان روز بد نبیند. 

آشغال دونی بود خونه هه. افتضاح. وحشتناک. بد ترین کابوس یک آدمی که وسواس داره. نیمه بدترین کابوس برای منی که نصفه وسواسی هستم از طرف بابام اینا....

رفتم توی آشپز خونه نگاه کردم...خشک خشک...از آشپز خونه شان اومدم بیرون، که به ناگه، روی قاب در....

یه سوسک رد شد....

همین جوری در حال فرار خداحافظی و تشکر و تمام...

رفتم پایین، دیگه هیچ راه دیگه ای نمانده بود بجز زنگ زدن به شهرداری و صدازدن تعمیر کار آن کال...(بعله، ما انقدر با حالیم که شهرداریمون تعمیر کار آنکال داره!)

خلاصه میکنم داستانو که:

اومدن و دیدن که از ما مشکلی نیست. 

رفتن بالا، نگو اینا مست مست بودن و هیچی حالیشون نبود، یه عاااللمه آب معلوم نیست از کجا ریخته بود زیر لینولئوم (کف پوش پلاستیکی) و اینا نفهمیدن، همون آبه داشت می چکید...

کلی سرشون داد زدند ، و از من معذرت خواهی کردن برای اینکه اونا نمی فهمند و مستند....

آنچه یاد گرفتیم از این داستان...

معجزه ممکنه

لامپ ها این دوره زمونه خیلی باحالند(هنوز لامپ ما کار میکنه)

مردم همیشه جنبه نوشیدن ندارند، و وقتی که زیادی مینوشند، واقعاً هیچی حالیشون نیست

کف پوش پلاستیکی خیلی بد و چیپه

بخدا ایرانی ها خیییللللییی آدمای تمیزی هستند!

و

بچه جان، از اولش به تعمیر کار زنگ میزدی!

می فهمی که دوری از وطن داره دوباره کرم خودشو می ریزه وقتی که:

میری خرید های الکی می کنی. کاملاً بی فایده.

فکر کنم یه مریضی باشه، خرید کردن بی کنترل و اینا....

باید یه بخشی رو انتخاب کنم که بهم مریض مخصوص بدم زیر میکروسکوپ ببرمش، یعنی موش آزمایشگاهی ام بشه. 

حالا یا میتونم همین الآن پولمونولوژی بردارم، یا 2 ماه صبر کنم کاردیو بهم بدن. 

فکر کنم کاردیو بهتره نه؟

تا فردا که وقت داشته باشم، براتون ماجرای سقف چکان دیشب رو تعریف کنم.