وقتی همه یا شمالند یا دیگه باهاشون تماس نداری یا اصلاً اینکه نمی شد اینارو بهشون گفت!

من پدر و مادرم رو جفت خیلی دوست دارم.

قسمت بدش اینه که:

نه پدرم به مادرم میاد، نه مادرم به پدرم.

مادرم از یک خوانوادهٌ نسبتاً مرفه شمال کشور بودند. تا قبل از ازدواج دست به سیاه و سفید نزده بود.

پدرم از خوانواده ای که هیچ کس هیچ نداشت.

خودش خودشو کشوند بالا.

اخلاقاشون هم...دقیقاً متضاد هم.

میدونی، سخت ترینش زمانیه که من و مامان با همیم...تو ماشین، تو خونه...میگه که...میگه که اگه هر زن دیگه ای بود از بابات طلاق گرفته بود.

و با صدای پر از غرور میگه...ولی من نمیزارم زندگی ای رو که به این سختی ساختم، دو دستی بیفته دست کس دیگه!

سخت اینه که، اصلاً دوست ندارم ببینم که مادرم زجر بکشه.

دوست داشتم جدا بشه.

ولی الآن خیلی دیره. نه راه پس دارند و نه راه پیش.

احساس میکردم وقتی که نیستم همه چی درست شده...همه چی بهتره...

امشب دیدم که هیچی عوض نشده.

بعضی چیزا، هیچ وقت درست نمیشن.

جالبه که میخواستند که زندگیشونو حفظ کنند...ولی بد تر از بین بردنش...زندگی ما رو هم یه طورایی از بین بردند. ناخواسته بچه های طلاق خوانگی هستیم.

احساسش هیچ فرقی نمیکنه.

جدایی بر خونه حاکمه.

اولین باره که اینارو میارم رو کاغذ

صورتم تا به حال انقدر خیس اشک نشده بود!

-

احساس کودن بودن میکنم. انگار که دیگه نمیتونم هیچ کاری بکنم. کاملاْ امیدم رو نه تنها برای رانندگی٬ بلکه برای هر کار دیگه ای از دست داده ام٬ تا چه برسه به پزشکی.

احساس میکنم که دیگه از عهدهٌ هیچ کاری بر نمی آم.

زنیکهٌ بیشعور لات. اصلاْ بلد نیست حرف بزنه٬ احساس میکنه با ۱۰ ساعت هم آدم میتونه رانندگی بکنه در حد رالی!!!!

من فکر نکنم دیگه یاد بگیرم رانندگی رو. جوری با من رفتار کرد که هر چی هم بلد بودم از سرم پرید.

بعد اصلاْ درس نمیده که! فقط میگه برو٬ بعد یه دفعه میگه که چرا اینجا نیم کلاچ میگیری مگه اینجا لازمه٬ انقدر هم لات هستش که آدم جرعت نمیکنه که بهش بگه: نه!

لعنتی

you, feel like absurdely, playing with everything in your reach

you, seem amused by, playing the game

you, seem intruiged, when i try to square the circle

must be strangely exciting , to watch me, as i loose my mind

must be, immensely humurous, seeing me deliberate

 to twist myself out or pry

strange, you have had many like me before

strange, you might have even forgotten me

strange, i seem to still be tortured

this game isn't funny anymore 

-

من چطور تونستم این همه اشتباه مرتکب بشم؟ تمام اصول و عقایدم رو بخاطر یک لغزش کوچک دل زیر پا بزارم؟ حالا باید چیکار کنم. الآن که دیگه فقط دل من نیست٬ فقط زندگی من نیست٬ که در خطره. چرا فکر نکردم؟ چرا فکر نکردم که این بازی نیستش و این زندگیه! که این دفعه دیگه مامان و بابا نیستند که باین و خرابکاری های منو جمع و جور کنند!

گند زدم.

انقدر گند زدم که خودم نمی دونم از کجاش باید بیام بیرون. دوستش ندارم. ولی نمیتونم دلشو بشکونم٬ وقتی که میبینم که چقدر به من وابسته شده.

خدای من چیکار کردم

آرزوهای بچه های بم. ما چه کردیم؟

از من همه چیز را خواستی٬ ولی هنگام وداع هیچ باقی نگذاشتی.

مرا رهاندی و گفتی: برو.

ولی چگونه٬ وقتی که در همان اولین لحظهٌ دیدار٬ پر پرواز را در ازای نیم نگاه و نیش خندت از من خواستی؟

 

چرا باورت کردیم؟

 چرا دروغ هایت را باور کردیم؟

 دروغ های حاصل از یک مغز مریض!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دعايت ميكنم كه هميشه باشی. درست را از نا درست بشناسی. روشنايی را در تاريك ترين لحظات ببينی. و اينكه خوبی هايت انقدر تو را در بر گيرد، كه تو هم مثل خوبی ها شوی و در آن محو شوی (قسمتی از ۱۶۳۸)

سمفونی

به یاد سمفونی که قرار بود این تابستان٬ با هم ...

مقدمه:

یک روز ظهر٬ آفتاب تابان٬ روح من با تو آمیخته شد. نمی خواستم که اینطور بشه٬ ولی دست خودم نبود. بی نظیر بودی. مهربان و صبور٬ بی غل و غش. ذهن تو و من انگار از یکی بود.

گوشه ۱:

شب ها حرف اول و آخر را میزدم با تو. وقتی که تو بودی تمام دنیا ایست میکرد. شب بخیر با تو گفتن نیاز خوابم بود. شب بخیر گفتن با تو٬ قرص خواب خود نوشته ام بود. بی تو بسر نمی شد.

گوشه ۲:

امان که من به زیبا رویی مصور در ذهن تو نبودم...میدانم ...میدانم. خدا چرا همه را زیبا رو نمی آفریند؟ این هم از عدل خدا.

میدانم اشتباه است. دوست داشتن از چهره. ولی من حاضر بودم به هر قیمتی با تو باشم.

اوج:

و اینک چه فکر میکنی؟ من نیز به سیل دیگران پیوسته ام. من نیز بی نقص شده ام. کرمی بودم در شفیره رفته ام.  ولی خودم را به حد دیگران ولی رساندم تا بتوانم با تو باشم.  ولی تو بی محلی میکنی. دعوا پشت دعوا. من اشتباه کردم. تو هیچ گاه مرا دوست نداشتی.

گوشه ۳ :

تو مرا هیچ گاه دوست نداشتی. هیچ وقت. ازت متنفرم ولی هنوز٬ هنوز٬ دوست دارم تو را دنبال کنم. هر جا که باشی من میخواهم با تو باشم. هر کار که میکنی. این دفعه ولی نه از شیفتگی. میخواهم خوردت کنم. میخواهم از بین بروی. کینه ای که از تو به دلم نشسته٬ بی همتاست

فرود:

سفر. سفر تنها راه جداییست؟! ولی میروم. با عشق های تازه رو برو میشوم. دوست میدارم باز ولی...هنوز گه گاهی به ذهنم می آیی. فکر میکردم کم کم در ذهنم کم رنگ میشوی. چهره ات از یادم رفته است٬ ولی وجودت. هنوز تکه ای از وجودت در وجود من جا مانده است.

دوست دارم از این رو که هستی. از تو تنفر دارم از این رو که هستی.

 

 

-

باز یکم ترمز گرفتنم بهتر شده. قول میدم تا بعد از ظهر یه چیز که رنگ آدمیزاد داشته باشه بنویسم.

-

فقط یک کلمه...یک نه...میتونست همه چیو تموم کنه.

فقط یک چشم باز کردن.

کافی بود که الآن با هم باشیم.

یک برگرد.

یک برگرد.

کافی بود که نرم.

به همین سادگی. به همین راحتی.

ولی نگفتی و نخواستی بگی.

چون همه اش توهمی بود. همه اش بازی مغزم با خودم. مغزم فقط نشست و راحت منو نگاه کرد و نگاه میکنه که دارم دیوانه میشم. لذت میبره از دیوانه شدنم.

و تو...توی بیچاره

هیچی خبر نداری...و اگه هم داشتی مگه چی میشد؟ فرقی هم به حالت نمی کرد.

من باز هم باید زجر بکشم.

این سرنوشتمه!

بی فرهنگ میشویم...

FUCK DRIVING LESSONS

-

و سپس...سکوت...فقط خودم هستم و این خواست داغ در سینه که آن جملات خطاب به من باشد...ولی به این فکرم که پس از آن چه؟

هیچ.

خواست من خودخواه کافیست فقط که برآورده شود.

گاهی لازم است که خودخواه بود.

-

 

این رانندگی یاد گرفتن هم بد چیزیه هاااا...

معمولاْ که نه٬ همیشه وقتی که دست به یه چیزی میزنم باید همیشه همون بار اول عالی باشه. این اغراق نیست٬ تعریف زیادی هم نیست...واقعیته!

ولی این دفعه نمی دونم چرا

ظاهراْ هیچ استعادادی ندارم!

آدم باید یه سری کاستی هام داشته باشه دیگه

-

 

دروغ چرا بگم وقتی که واقعیت همینه؟

دروغ چرا بگم٬ وقتی که میدونم که دیگه نمیشه. که دیگه به فکرم نیستی٬ که با آدمای دیگه میگردی٬ وقتی که از آخرین صحبتهایمان٬ فرسنگ ها زمان گذشته٬ تو یادم نبودی.

دروغ چرا بگم به خودم٬ حسود هستم٬ دلم میخواد...ولی به خودم باید بیام.

فقط من مانده ام و یه خاطره. یه خاطرهُ تلخ و یه دل باخته به شیطان.

وقتی که دادم دلمو٬ خودم با پای خودم رفتم به پیشواز مرگم.

وقتی که عاشق شدم٬ خودم با دست خودم پیمان با شیطان را امضا کردم.

وقتی که اولین کلمات را برایت نوشتم٬ خودم میدونستم که بزرگترین اشتباه عمرم رو مرتکب شدم.

و حالا من ماندم و کرکس روح تو و چیزی که روزی ما بود.

گناه خود کرده درمان از که جویم؟

 

-

که بیاییم تو خونه و به محض بسته شدن در منو در آغوش بگیری...که بفهمم که چقدر در راه منتظر ماندی...چقدر در راه منتظر ماندیم...که لحظه ای تنها باشیم با هم و با هم یکی شویم...

که چشمامو ببندم و  از حفظ تمام اعضای چهره ات رو در هوا بکشم...

که کنارم باشی و گرمای تنت تابستان و زمستان نداشته باشه...

که دستامو بگیری و مثل هر دفعه بگی چقدر کوچیکند!...

که فقط باهات باشم...

که دیگه زجر مراحل درک سختی دوری از تو٬ نداشتن تو...

که نتونم با وجود اینکه اینجا هستی...جلوم...حتی دستتو بگیرم٬ و باید منتظر باشم صدها کیلومتر و صد ها ساعت بگزره تا بتونم فقط تو رو در آغوش بگیرم

چقدر وحشتناکه....کی تموم میشه؟...چقدر دلم تنگ شده!

رنگارنگی دنیا رو ببین

کی اینجا رو با search کردن کلمه "دختر ۱۴ ساله" پیدا کرده؟

کی صفحه ام رو از سوئد پیدا کرده؟ آن نفر در عراق چطور؟ آمریکایی ها که از خودمونند.

ولی دانشگاه آزاد مبارکه و بهبهان؟

جالبه که به نظر میاد که غیر تهرانی ها بیشتر علاقه به وبلاگ خوانی دراند تا تهرانی ها.

فرهنگ خوب وبلاگ خوانی مثل اینکه اونجا بیشتر نشست کرده تا اینجا...بله سرچ ۱۴ ساله تهرانی بود.

ول آقا اینجا آموزش زبان روسی نداریم ولی اگه بخواهید کامنت بزارید معرفی میکنم ...

و کی تو خوابش میدید که کسی بیاد از ندرلند وبلاگمو بخوانه!

(اصلاْ نمی دونستم تو ندرلند هم ایرانی زندگی میکنه!)

-

چجور میشه؟

چجور میشه که هر روز صبح بیدار شد و معجزهٌ طلوع خورشید رو ندید؟ که هوای آرام نصف شب رو دمید٬ و  فکر کرد که هر دم و بازدم کوچک و محو٬ میتونه چه کارهایی در جسمت بکنه...این همه پدیده که هر کدوم به خودی خود یک معجزه هست...این همه معجزه که باعث میشه که تو٬ انسان٬ یک چند لحظه بیشتر باشی؟

چطور میشکه که زیبایی کلمات رو نشنوی٬ قشنگی رنگ ها رو نبینی؟ طعم ها رو با وجود نچشی؟ راستی شیرینی چیسب؟ تلخی چیست؟ بدون اینها٬ دنیا چی میشد؟

چقدر هست در این دنیا که فقط همین الآن٬ در همین لحظه پیش می آید و دیگر پیش نمی آید٬ ولی از دست میرود...چقدر باید در عمرمان تجربه کنیم که بگیویم کافیست تجربیاتمان؟ یا بهتره بگم٬ چقدر باید از دست بدیم که بگیم که مجرب بقدر کافی از دست داده ایم؟

قکرشو کردید که چقدر چیز ها هست در دنیا که عظمتی داره تو کوچکی٬ ولی ما خودمون رو انقدر درگیر بزرگ ها میکنیم که وقت مرگمان٬ تازه میفهمیم که چه از دست داده ایم؟

هر چقدر سفر کنیم٬ باز هم کمه! هر چقدر ببینیم باز هم روحمان میخواد!

شکوه انسان بودن....

چجور میشه که من اینهمه رو از دست داده ام؟

یک خواهش عاجزانه!

دلم یه کتاب خیلی خیلی خیلی خیلی خوب میخواد که بخوانم قبل از اینکه برم یا اینکه سرم شلوغ بشه با درس و اینا...نیست.؟!


امروز اولین جراحی سر پایی ام رو پس از شروع کار رسمی ام بعنوان یک doctor to be انجام دادم.

دختر عمه ام کمی شیطونه. یک سیم از نوع فیبر نوری به یک نحوی پشت لثه دو دندان جلویی فک بالاش گیر کرده بود و من درش آوردم.

دختر عمه ام ۱۳ سالشه!

میخوام دعوتش کنم **** که بازم از این شیطونی ها انجام بده و من کسب تجربهٌ بیشتری کنم...

در ادامه-حوصله ویرایش نداشتم

بعدشم  آقایی که کامنت دادید...اول ممنون٬ دوم اینکه وقتی که هنوز من درگیر مشکلات خودم و مملکت خودم هستم٬ مشکلات دیگه مملکت ها اصلاْ به ذهنم نمیرسه!

اصلاْ فهم اون کشورا به چه درد من میخوره؟ به من و شما فقط مشکلات مملکت ما مربوط میشه. همونجوری که آنها حق دخالت و نظر دادن در کشور ما و مسائل ما ندارند...ما هم نداریم...ما فقط خودمون رو از همه بهتر باید بشناسیم و درمان کنیم!

-

ببین مشکل بقیه جهان نیست...مشکل اینه که ما چرا باید اینهمه پس رفت کنیم؟ ما که این همه ادعای فهم و شعور داریم؟ ما که این همه میگیم ۲۵۰۰ سال قدمت داریم که فقط ثبت شده و بعضی حتی تاریخ ما رو به ۶۰۰۰ سال میکشونن!!!!

ازش چه چیزی بهره بردیم وقتی که ما مردمان انقدر به پستی رسیده بودند که حاضر بودند بچه اشون از آبله بمیره٬ ولی انقدر جاهل بودند٬ انقدر توسط خودمون خودمون جاهل مونده بودیم...که نمی فهمید که با واکسینه کردن بچه اش٬ نه تنها بچه اش جنی نمی شده٬ بلکه نمی مرد!

که بعد امیر کبیر بشینه بعد از همچین ماجرایی گریه کند و داد بزنه از جهالت مردم...جالبه که میگن به ایشون که چرا برای فرزند بقال و نانوا که مرده اند طوری گریه میکنی که انگار فرزند خودت مرده است. میگویند که ما مسئول زندگیشان هستیم. میگن که آنها نمی دانستند بقال و نانوا سوادش را ندارند...میگوید :پس ما مسئول جهالتشان هستیم.

این اولین کتاب نیستش که راجع به تاریخ کشورم میخوانم.

این فقط اولین باریه که به خودم اجازه دادم از یه طرف دیگه نگاه کنم به مسائل. انقدر سعی نکنم خودم رو و اعمال سرانمان رو توجیه کنم. و حالا همه چیز منطقی تر از همیشه ظاهر شده!

این فقره! این جهالته! این بی عدالتیه...خدایا چرا؟

-

وقتی که جهل ایرانیان را میبینم...وقتی که میبینم که تازه نیست و ریشه داره! وقتی که میخوانم که ما چقدر خود در گمراهی بودیم...چقدر بی فرهنگی...چقدر جهل...میخواهم بشینم و گریه کنم.

اینک میفهمم

ما هیچی نبودیم...ما هیچی نیستیم...هیچی

شهری بنا شده از کاه و گل...که از شیراز و اصفهان پیشی گرفت

دارم کتابی راجع به تهران قدیم میخوانم. تموم شد نتایج حاصله رو میگم. فعلاْ: ناصر الدین شاه به همراه ۹۰ و اندی زن و صیغه هایش همه از دم ایکبیری بودند...و من خوشحالم که تهرانی الاصل نیستم...

خدایا مدرکمو فقط تایید کنند تو ایران دیگه هییییچی نمیخوام!!!!

آقای م. سفارت خیلی دست داره...ببخشید ولی من باید جلوی دهان و افکارم رو بگیرم و اگر نه٬ مدرک ام تایید نمیشه و ...

بد نیست این جملهٌ طلایی رو فراموش نکنید:

دانشجوی ایرانی٬ صرفاْ بدلیل ایرانی بودنش٬ همیشه و در همه نقاط دنیا بدبخته!!!

البته مادرم میگه چه بدبختی٬ این همه دارن پدر مادرا خرجتون میکنند!

دعا کنید که جناب آقای ه. که خیلی عرض ارادت و احترام داریم خدمتشون٬ منو کشفم نکنند.

-

آهنگ ها را ميشنوم و دانه به دانه چهره ها جلوی چشمام ظاهر ميشن. هر آهنگی‌ خاطرهٌ خودش رو داره. چهرهٌ خودش رو. عجيب نيست كه تو بيشتر از بقيه ظاهر ميشی. چون انقدر پسو پيش داشت دوست داشتن تو. ولی آيا واقعاً ميشد گفت كه تو رو دوست داشتم؟

پیرایش

امروز بعد از سالیان سال (۲ سال) بلاخره سپر را بستم و به آرایشگاه رفتم. کلاْ خوشم نمیاد. خیلی زیادی فضولی میکنند تو زندگی آدما...بعدش معمولاْ خودشون از همه بد ترند. ولی بلاخره کمی موهامو کوتاه کردم.

بد نشد...با مزه است....

ولی چقدر از فضولی های بیجای آرایشگرای ایرانی بدم میادددد....

فعلاْ

 

لعنت بر کنکور که  من و دوستام رو از بین برد...کاش همه با هم رفته بودیم و هیچ کدومشون به این حال و روز نمی افتادند. از ۵ نفر شاگرد زرنگ کلاسمون، فقط یکیشون داره دانشگاه سراسری میخونه!!!

بقیه یا امسال دوباره پشت سد مانده اند، یا آزاد میخونند، یا با سهمیه یه جایی رشته ای که خیلی پایین تر از لیاقتشونه قبول شدند...یا اینکه مثل من رفتند و خودشون رو به روس ها چشبوندند.

الآن متوجه میشم که اصلاً پشیمان نیستم.

به سرما. به تنهایی. به بی احترامی که صرفاً مو مشکی هستم به من میشه( حالا خوبه پوستم روشنه!!!!)...به همهٌ اینها می ارزید که یک سال از عمرم رو صرف چیزی کنم که به راحتی با آن بازی میشه!!! معلوم نیست آخر عاقبتی داشته باشد یا نه!

آیا کسی که داره اینجوری با ما و سالیان عمرمان بازی میکنه٬ میدونه که یک روزی باید بد جور جوابی پس بده در عوض!!!!!

امید وارم که هر کی جای صندلی ما در دانشگاه ها نشسته٬ و میدونه که چیکار کرده٬ یک روزی واقعاً بد ببینه. این رو از ته دلم میگم.

 

---------------------------------------------------

عاشق تنها نیست چون تنهایش گذاشته اند.

عاشق تنهاست چون تنهایی او را برمیگزیند.

تنها تنهاییست که ملکتوت سکوت را٬ هیبت خلا بی صدایی را٬ بزرگی سخن نراندن را می فهمد.

تقدس تنهایی و سکوت چیزیست که فقط دلداده متواند لمس کند.

 

او دیوانه شده بود. دیوانه وار اطراف اتاق پرسه میزد. او٬ خودش نبود.

تصمیم گرفت تا برود...من دیگر خبری از او نداشتم.

تا امروز.  از دور دستی کسی به من رساند که وجودش را از دست داده-دیوانه شده بود.

دیوانه وار دوستش داشتم- همین فکر کنم او را به جنون کشاند.

همین او را از راهی که باید طی میکرد. شک اینکه با من باید چکار کرد!!!!

من مقصرم....نمی دانم حال چکار کنم. نه نامی٬ نه نشانی...فقط یک صفحه در میان انبوه صفحات در این تار که چیزی رو نیز دستگیر نمی کند.

از نظر کارشناسان اینترنت- او مرده...ه نامی نه نشانی نه حرکتی  نه رد پایی...

کجایی؟

خدایا خبری ازش برسان که خوب است و من را هنوز به خاطر میتواند بیاورد.

خراب کاری

khodayane asemani sarnevsht manro hamchon chehrehashoon ajib o dar ham ragham mizanand

سعی کردم ولی نشد. دیروز به جایی رساندمش که نزدیک بود همه چیز تموم بشه...ولی درست تو لحظهٌ آخر همه چیز خراب شد...

فکر کنم باید تا آخر عمرم در نقش ایفا کردن خودم را بپوشانم...کی میخوام یاد بگیرم که گاهی لازمه خودم رو راضی نگه دارم؟

امروز قیافه ام خیلی به هم ریخته است و اصلاْ حوصلهٌ کلاس رو ندارم و خوابم هم میاد...

فعلاْ

مسخ

مسخ کافکا رو خوندی؟ من امروز در همچین اوضاعی به سر می برم. دقیقاْ گرگور سامسا رو درک میکنم...ولی خود کافکا رو نه. به نظرم کافکا و اااااا...داستایوفسکی...باید برم سراغ داستایوفسکی تا ما سه تا افراد مانیاک کنار هم باشیم و حسابی به هم گل بگیم و سنبل بشنویم...فکر کنم              crime and punishment از همه بهتر باشه...میره درست تو بحر گروتسک ترین افکار انسانیت....منم الآن اونجام...see u

-

چقدر خوبه آدم این زبان روسی رو یاد گرفته هااااا....الآن من از اوکراینی و لهستانی و حتی مجاری (البته مجاری رو باید با سواد دست و پا شکسته ام در آلمانی قاطی کنم) و بلغاری و فلان و بسارُ سر در میارم!!!! همهٌ کشور های شوروی قدیم هم میتونند حرف منو بفهمند!!!! از همه مهم تر: قبلانا تو اینترنت که میرفتی٬ اقلاْ ۵۰ درصد صفحه های آهنگ میومدند به زبان روسی-هیچی ام نمیشد فهمید...حلا آخ جوووووننن. وقتی صفحه مینویسه:

страница не надейнпа

می فهمم که این همون

this page cannot be found

یا همون

این صفحه پیدا نمی شه!!! هستش

 

فعلاْ ٬ و به قولی٬ خوش باشید

امروز

امروز اولین روز کلاس های آیین نامه ام بود. ساعت ۱۰ تا ۱۲ کلاس داشتم. پدرم منو رسوند به دم در آموزشگاه. ماشین رو پارک کرد٬ و هلک هلک تا توی آموزشگاه اومد٬ منو گذاشت سر کلاس و کلی سوال و پرس و جو از میز دفتر داری که تعطیل میشه و کجاست کلاس و اینا...تنها آدمی بود که پدرش اومده بود بالا و این همه احساس مسولیت میکرد.

خودم احساس کردم که شاید از روز پدر امسال٬ پشیمونه از سالهای گذشته و الآن میخواد جبران بشه٬ با سوپر شرکت کردن در زندگی ام.

؟

سرهنگی که اومده بود سر کلاسمون٬ یک سرهنگ قدیمی بود٬ با ریش و سبیل به مدل کمونیستی. انقدر سننش بالا بود که فک پایینی اش میلرزید وقتی صحبت میکرد. نیم ساعت فقط راجع به آمار و ارقام تصادفات منجر به مرگ و غیر منجر به مرگ و کارهایی که اخیراْ در زمینهٌ بهبود وضع رانندگی کردند و فلان و بسار توضیح داد.

ولی مرد با مزه در حین با جذبه بود.

با یکی از دوستام دعوایم شد. کاری که خودم عاملش بودم٬ مخصوصاْ٬ ولی مجبور بودم رل بازی کنم که زیر بار نمی رم. فقط بخاطر اینکه بعضی از موارد بینمون مشخص بشه...عملاْ داشتم طرف رو خر فهم میکردم. بیشتر وارد قضیه نمیشم٬ چون برای خودمم هم تبدیل به یک معضل شده. ۲۴ ساعت شبانه روز ذهنم رو مشغول خودش کرده. امیدوارم درست بشه٬ ولی کلی اعصابم رو خورد کرده. مامان هم دایم میپرسه چرا انقدر اوقاتت تلخه!

ناهار هم جوجه کباب داریم.

روز پدر مبارک

بابا دورادور برام پدر بودی...ولی بابا من هم همیشه دورادور افتخار میکردم که تو daddy فقط من هستی

چرا نمیتونم تیتر انگلیسی بنویسم؟

دیروز "کتاب اوهام: یک رمان" رو از پل استر تمام کردم. کتاب جالبی بود و اومدم یه خلاصه داستان بنویسم اینجا بزارم ولی ۳ صفحه شد. خودم دیگه داشت حوصله ام سر میرفت. داستانش جالب بود بخواندیش حتماْ. معلوم میشه که همه در زندگی شون٬ بلاخره آن سمت دیوانهٌ درون را رو میکنند. خوبه خیلی وقت بود کتاب درست و حسابی به زبان فارسی نخونده بودم. البته خیلی هم درست حسابی نبودا. داستانش جذاب بود ولی اون جوری نبود که بشه باهاش زندگی کرد. من دوست دارم وقتی که کتاب میخونم٬ مثلاْ امما٬ از جین اوستن٬ دوست دارم تا دو سه روزی خود امما باشم. ولی این داستان اینجوری نبود. داستان بعد i hope

" فکر هایی هستند که ذهن را آشفته میکنند..فکر های بسیار زشت و نیرومند که به محض اینکه به ذهنت خطور کردند نابودت میکنند. از آنچه میدانستم میترسیدمُ و برای همین فکرهایم را به زبان نیاوردم٬ تا وقتی که دیگر دیر شده بود و گفتن شان فرقی به حال حالم نمی کرد."

افکار پریشان سالها پیش 2!

اینم یه انتری از وبلاگ قدیمی ام...سرگردون٬ که دیگه نیستش دیگه...حیف٬ خیلی دوستش داشتم...

 

Tuesday, September 19, 2006

كنار تالار پور سينا نشستم و گريستم

من يه دختر سادهٌ معمولی هستم. توی خانوادهٌ 4 نفره بدنيا اومدم كه با يه خواهر، كه هر 4 نفرش به اندازهٌ تفاوت شب و روز، با هم فرق می كنند. خيلی مشكل داريم، ولی به لطف ايزدی، همه گی بازيگران خبره و ماهری هستيم، و اغلب اوقات كسی متوجه نمیشه. من بچهٌ لجباز، يه دنده و استقلال طلبی بودم، كه هنوز هم فرقی نكرده ام با بچگيم. هنوز يك دنده و لجباز و استقلال طلبم، و بيشتر اوقاتم همونی كه ميخوامو ميگيرم
سراسر زندگيم پر از نا امنی و بی اطمينانی بوده و هست. من نمی دونم كه هفتهٌ ديگه توی كدوم شهرم و چيكار دارم ميكنم.
عاشق كتاب و موسيقی هستم. پی من با ايندو بنا شده. كتاب تغذيهٌ روزانهٌ من هست و موسيقی دليل سلامت روانی ام
اومدم ايران، كه مثل بقيه نباشم. اومدم كه مثل بقيه، بی خودی قربون صدقه ايران نرم و خوش خوشك توی غربت زندگی كنم. اومدم كه شايد توی اين پارچهٌ تاريكی كه ايران رو در بر گرفته، حتی اگه شده نخ كشی درست كنم، كه كمك كنه زود تر پاره بشه. اومدم كه مثل پدرم نباشم و زندگی مادرم رو تكرار نكنم. تنها وحشت من هم همينه
من توی ايران زندگی ميكنم
مملكت گل و بلبل
جایی كه همه مهمانند، به شرطی كه بوی ايران رو ندن. جایی كه غريبه ها بيشتر احساس خانه ميكنند تا ايرانی ها. توی كشوری هستم كه با يك نخ نازك باقی مانده از ريسمان زمانی محكم اتحاد ايمان و ايراندوستی بود، با هم مونده. و تنها كاری كه ميشه كرد، انتظاره. انتظار اينكه چه زمانی اين نخ پاره ميشه. كه تازه دوباره از اول شروع كنيم به ساختن. دوباره ساختن برای دوباره پاشيدن
توی ايران هست كه دانش آموزی يك سال درس ميخونه، كه با رتبهٌ 500 ، سازمان سنجش او را در پرستاری جا بده
توی ايرانه كه به تلاشگران بی احترامی ميشه
توی ايرانه كه همه دم از ايرانی بودن ميزنند، ولی خودشون نمی دونند كه اگر صد سال هم تمرين كنند، نمی تونند اون چيزی بشند كه 2000 سال پيش بودند
توی ايرانه كه اقليت پيروز ميشه بر اكثريت
توی ايرانه كه محصل ها بايد قربانی بی فهمی افرادی شوند كه چشماشون را بخاطر حقوق ماهيانه، بستند
توی ايرانه كه مومن را مومن نما ميكشد به جرم بی ايمانی
آره، رفاه و مك دانلدز و مال و خريد و تحصيل راحت و همهٌ اينها روكنار زدم، كه بيام اينجا. آره، فكر كنم ديوانه شدم
برای همين هم ديروز در دانشگاه تهران، در بحبوحهٌ ثبت نام رشتهٌ انتخاب نكرده ام، كنار تالار پور سينا نشستم و گريه كردم
خيلی ها رد ميشدن و نگاه ميكردن،اصلاً مهم نبود برام. چون ديگه غروری برام نزاشتند كه جلومو بگيره
..............................................................................
كاش اون حرفا رو برای‌ من ميزدی. كاش هيچ وقت نمی ديدی منو، و همون جوری‌ كه بوديم می موند.كاشكی انقدر مجذوب خودمون نبوديم. كاشكی هيچ وقت تو رو نمی شناختم.كاشكی
.......................................
كاشكی هنوز باهات ميتونستم حرف بزنم . روم نمی شه. خيلی دوستت داشتم. دلم برات تنگ شده
...............................
كاشكی جلوتو می گرفتم. اونوقت نه تو ناراحت بودی و نه من
...............................
كاشكی ميتونستم هنوز اينجا بنويسم، كاشكی
خداحافظ
 

یک بار جستی

ببینید٬ خیلی وقته که نه من به این حکومت کاری دارم٬ نه اونا به من.

من آسته برو آسته بیا٬ اونام همینطور.

ولی اگه یک دفعه٬ فقط یک دفعه دیگه٬ این خانم ها توی گشت ارشاد بیان پیشم بگن مانتوت کوتاه ( ۱۰ سانت بالاتر از زانوم٬ گشاد٬ سیاه٬ بدون کمر٬ به تمام معنا گونی. فکر میکردم اینا از این تیپ ها خوبه!) و این دفعه بهتون لطف میکنم و نمی نویسم و تذکر میدم ولی یه خیابون بالاتر بودند تعهد میگرفتند ازت٬ دیگه نه من٬ نه اونا٬ نه اونا٬ نه من.

خلاصه...

(البته چون کارم برای تایید مدرک گیرشونه٬ اینا همه اش حرفه. ولی خوب خوبه که یکم دغ دلی خالی کنم)

افکار پریشان سالها پیش!

I tried to leave silently

But with a slight warning

You always managed to pull me back again, unknowingly, this time, the silence broke, with hammering words, laughable how no warning was needed and there shall not be any return. Then hammers, leave nothing to grasp for saftey

 

 

I don’t know who hurt more. You or me? But it doesn’t matter any more. The tears have fallen, and tiny arrows, spearing my heart as they fly into the heavens.

I hope time, can help me forget you.

I hope the day will come when I don’t think of you anymore. And I hope you will understand, what I went through to empty me , hollow me out.

 

Remember me from time to time. As I remember you, every time I visit the country between love and hate. Where you shall always reside

December 3, 7 pm