داشتم با دختر خاله ام حرف (چت) میکردم امروز، که یه حادثهٌ 1 بار در هر هزاره است! چون 1-هر وقت ماستوریزه هستیم، و خیلی کلمه ها رو جن خوابم اون بیداره 2-هر وقت جفتمون بیداریم من سر دانشگاهم و اون سر کاره! 3- اگه جفتمون خونه باشیم، یا من آن نیستم یا اون آن نیستش...یا کلاً خوب باید رو راست بود حال و حوصلهٌ چت کردن همیشه نیستش!

خلاصه! این دختر خالهٌ ما 5 سال از من بزرگتره، و مثل خواهر بزرگترم هستش، چون با اینکه خواهر بزرگتر بودن خیلی باهاله و مدل بودن واسه خواهر کوچکت خیلی باحاله، بعضی اوقات نیاز به یه خواهر بزرگتر داری، که voila! دختر خاله اینجاست!

خلاصه خلاصه! اینکه داشتیم میگفتیم به هم که چقده پیر شدیم (بیست سالمه ها اشتباه نکنید!) و اینکه اصلاً حرف نسل جدید رو نمی فهمیم! اول اینکه خیلی بی تربیت شدند...البته، اینو هم بگم که ما خانوادگی یکم  "پاستوریزه" هستیم، و خیلی از حرف هایی رو که تو جاهای دیگه زده میشه، ما تو خونه اجازه نداریم بگیم...ولی خوب، به این مثال/موقعیت دقت کنید، و سپس حرف منو میفهمید:

نوروز رفته بودم ایران که بعد از 3 سال نوروز پیش خانواده ام باشم. یکی از این روزا، رفتم تا دوستای جدید خواهر به تازگی دبیرستانی شده رو ببینم. البته بیشتر از بحر این بود که اونا منو ببیند. نمی دونم خواهرم چی گفته بوده بهشون که فکر کردن که من یه چیز نگاه کردنی و تعجب بهش کردنی هستم که باید دید! یا شاید فکر میکردن که از یه کهکشان دیگه روی این کره افتادم. نمی دونم. خلاصه، میخواستند منو ببینند و منم که همیشه پایه و عاشق توجه کسب کردن! 

رفتیم، و دیدم بین این دوستاشون، جلوی یکی که خیر سرش 5 6 سال از بقیه سنش بالا تره و برا اولین بار آشنا شدند، انقدر آزاد و راحت حرف میزدند...و کلمات رکیکی استفاده میکردند که اصلاً من همسنشون بودم با دوستام هیچ وقت استفاده نمیکردیم!

نیازیم فکر نکنم باشه برای تکرار رکیکاتی که رد و بدل شد و اینکه بخوام توضیح بدم که چقدر به سختی گذشت اون نیم ساعتی که بیرون بودم. جلوی دوستای خواهرم هیچی نگفتم، ولی رسیدیم خونه آی براش سخنرانی کردم، آی براش رفتم پای منبر!!!!

من نه آدم خشکی هستم، نه آدم بی مزه ای هستم، ولی به این فکرم که اینا وقتی به سن ما برسند، وقتی که بخواهند بچه تربیت کنند...نمی دونم خلاصه!

شاید اصل سوال من این باشه. بعد از کلی رد و بدل داستان های بهت زدگی، گفتم بهش که: شاید این جوانترا دارند "نرمال" میشند و ما هنوز عادت نکردیم. شاید اینه که ما به یه فرهنگ دیگه ای به دنیا آمدیم و اینا فقط دارند به روند جهانی شدن می پیوندند. شاید این درستش باشه، و نه اونی که ما هستیم.

اگه این درستش باشه، من خدا رو شکر میکنم که توی دوره ای بدنیا اومدم که هنوز کتاب خواندن جاشو به برادبند نداده بود، هنوز خیلی از چیزا ارزش داشت، هنوز وقت دیسک های 3.5" رو یادمونه، و میفهمیم دی وی دی 500 گیگ یعنی چی و درک میکنیم چقدر زیاده 500 گیگ! و البته، خوشحالم که من مثل این جقله ها حرف نمیزنم!

اگه البته کسی هست از اون سنین خاص تین ایجری که داره این مطلب رو میخونه (13-17 ساله) باید بگم که جدی، باهاتون بد نیستما! ولی خیلی زشت حرف میزنید, نسل بعدی ایرانی! کاشکی میشنیدید و فرقشو میفهمیدید! باور کن، چند سال دیگه می فهمی چقدر فرق میکنه، اون دسته کلمه هایی که استفاده میکنی واسهٌ ارتباط با دیگران!

خلاصه. بعدش به این نتیجه رسیدیم که داریم مثل دو تا مادر بزرگ همینجوری غور میزنیم، و بقیه 2 ساعت رو در گپ زدن دربارهٌ مضرات بوتاکس و آخرین خریدامون و پول و مقایسه ودکای فلفلی و میوه ای گذراندیم!

c'est tout