مترو

از صحنه هایی که بارها و بارها در معرض نوشته شدن، بکریت خود رو از دست داده. من هم ملطوف زندگی کردن این صحنه را داشتم.

میام به ایستگاه...خسته ام و واگن زنان دور و شلوغ. به اولین فاصله ای که در این روز پر هیاهوی هر روزه که من دیگر آمارشو ندارم که چرا ها و چجوری ها و کی ها تو تهران شلوغه و دیگه بهانه ای هم نیست آخه، تهران کی به نسبت دیگر نقطه ها شلوغ نبوده؟ قطار نورش از دور میاد. البته که صداش با دیدن همهمهٌ تلویزیون و مردم و بچه و آدم بزرگ، جرعت نداشته که شلوغی رو ببره و همه رو مجذوب خودش کنه. اینم یه بی غیرت دیگه که فقط هیکل داره و غیرت نداره. تازه این بدبخت که ماشینه و دست خودش نیست.

سوار میشم. زنانه و مردانه و احترام دیگه اینجا معنی نداره. همینه که هست. رسیدی رسیدی، نرسیدی هم که دیگه بد شد دیگه! از مدت ها مترو سواری در فرنگ، به انضمام دیگر کارها، تکنیک شخصی خودمو برای جای نشستن پیدا کردم. دیگه میدونم برای کی باید ایستاد و جامو هدیه داد، و کی تازه نشسته هم دو غورت و نیمش باقیه. جایگیری میکنم و بله...ایستگاه بعد میخواد روبروییم پیاده شه. سریع میشینم. از این سر شهر به اون سر شهر سفر کردن، به هیچ کسی رحم نمیکنه، منم که جوانِ پیر هستم که با مشکلات پشتم و کف پای صافم و کلاً ضعیف بودن شرایطم، زود خسته ام. گوشی میکنم تو گوشم، به موسیقی گوش میدم. با دستم محکم رو کیفم، خودمو به خواب میزنم. ایستگاه بعدی میرسه، عدهٌ زیادی میان بیرون و تو. در قطار بسته میشه. میبینم که این جور کارمون نمیشه. شروع میکنم به چهره گردی. دنبال شخصیتی که میتونه منو سه چهار ایستگاه سر گرم کنه. پیر مرد روزنامه خوان؟ نه. پیر مرد روزنامه خوانِ جالب داریم، که از چهره شون میشه خبر رو تشخیص داد. ولی این پیرمرد تو دستش کیهان بود، پس نا امید شدم. بعدی. دختر جوان دیگه . همممم...موسیقی، مقنعه پفی، آدامس...داره میره سر قرار...اینم که نشد...بعدی... یه خانم چادری اومده با بچه اش. چندی طول میشکه تا بفهمم که دختره یا پسر. دختر خانم با مو های کوتاه و پولوری که معلوم نیست چه رنگیه، و کاپشن سورمه ای، فقط از یک حرکت سریع و بالا رفتن دستش به طرف کیف مادرش، دستبند های دور دستش معلوم میشه. یکی از مردای نشسته می ایسته و جاشو بهشون میده. بعد از تشکر و نشستن، مادر به سرگرم کردن بچه مشغول میشه. میگه بیا غذا بخور...انواع و اقسام نباید هایی که به بچه نبیاد داد...ویفر و شکلات و بیسکوییت، احتمالاً به نام بچه به کام مادر، در بقچه هست. بچه، که با هوش تر از این حرفاست که گول کیلوها ساکاروز و گلوکوز رو بخوره، با وجود مدتها خواهش و تمنای مادر، قبول نمیکنه. بعد مامان میگه بیا شعر بخون، نمیدنونم، اماما رو نام ببر، شعری که در مورد آقا امام خمینی رو بخون. بچه ای که از پیش هم خدمتتان گفته بودم، زیرک بود، و گفت نمی خوام، و پرسشِ اصلاً دانستن نام 13 امام چه فایده ای داره، رویش رو برگرداند و چاشنی ناراحتی مادرش کرد.

وقتی که این "اوردیل" تمام شد، رفتم سراغ سوژهٌ بعدی.

که دیدمش.

او منو نمی بینه. زیادی ریزه ام. ولی من اونو دقیق میبینم. نمی تونم چشمامو از صورتش جدا کنم. نه از علاقه بلکه از ... از...چی بگم؟از تعجب؟ خوشحالی؟ نه. ناباوری.

اگر موهای مجعد منو رو سرش با این طول داشت، و کمی پفش میداد، یه عینک سیاه و یه کلاه کم داشت که شبیه سلَشِ گیتاریست بشه. احتمالاً اون مکعب تو جیب سینه اش هم سیگارشه، پس دیگه تامینه!

اینور شهر چیکار میکنه؟ این چه تیپ و وعضیه به هم ریخته؟ این آخرین دفعه ای که باهاش حرف زدم، دیدمش، خوب بود.

صورتش گود رفته و دیگه سبزهٌ شمال رو تو صورتش نمیدیدم.

کوردِ گیلکِ ما، سیاه شده بود، چشماش مرده...سیگارا، یا شاید هم مکملشون، کار خودشونو کرده بودند. یه نقطه ای خیره شده بود...

وای. و برای اولین دفعه ازش تنفر نداشتم. احساس من مثل کسانی شده که بیچاره ها رو تو تلویزیون میبینند و میگن:"ای وای...آخی. تفلکی ها، چه زجری میکشند!". ترحم در دلم وارد میشه و حس یه آدم بالا تر رو نسبت به پایین ترش، پست ترش رو دارم. همیشه میگفت که مینوشید ولی نمیکشید. ای وای. تی شرت نارنجی اش رو پوشیده. همونی که دفعهٌ پیش هم در دیدار اتفاقی مون در فلکه داشتیم.

 فهمیدم که دیگه فیلسوف من مرده. شنیده بودم. ولی الآن دیگه با چشمام میبینم. مرده. روم رو بر میگردونم، که یه وقت من رو نبینه. گر چه. انقدر عوض شدم که فکر نکنم تشخیص بده.

بلاخره به ایستگاه میرسیم. انگار اصلاً واگن ها دستور داشتند سفرشون رو 5 برابر طول بدند. پاشدم که ایستگاه شلوغ آخر بود. اینم جز تکنیکاست. وانمود کردنِ عجله. که داشتم که زود تر برام از دستش خلاص بشم. جلو رفتم. سرعت کم شد دستم رو به میله گرفتم. در باز شد و مردم حل دادند و افتادم روی یه نفری. بدون برگشتن معضرت خواهی کردم و خارج شدم.

یکی اسممو صدا زد.

خون تو رگام یخ زد.

فهمیدم که دیگه وقت ما تموم شده.

برگشتم.

داشت صدام میزد که بیام پیشش. آره...

لبخند زدم بهشم. یکم نگاش کردم.

بعد خودمو تو جمع گم کردم.

عوض اینکه برم سر قرارم، تصمیم گرفتم که دیر کنم و بشینم. نشستم. گریه کردم. بادی اومد...عطر او رو با خودش می برد. باز نشستم و مردم رو تماشا کردم. خیلی این دفعه صرف داشت!

 

 

-

چرا تو این برنامه های طنز تلویزیونی که کلیپ های خنده دار نشون میدن وقتی که مثلاْ یکی با نخاع میفته رو زمین شیب دار و ۴ دور دور خودش غل میخوره و پرت میشه پایین تو مثلاْ دریاچه یا اینکه مثلاْ یارو تو  هوا از موتورش پرت میشه پایین یا اینکه اسکی بازه از سر کوه ۱۰ دور میخوره و پرت میشه تو دیوار یا...خلاصه...خوب چرا خنده روش پخش میکنند؟

مسولین تلویزیون رو میگم. میخوام بدونم اگه برای خودشون همچین چیزی اتفاق می افتاد باز هم میخندیدن؟

 

کریسمس

دوباره یه کریسمس دیگه. تازه میفهمم که چقدر ازش بدم میاد. قبلاْ ها خیلی دوستش داشتم. خوش میگذشت و همهٌ این توصیفات با هدیه و درخت و اینا. ولی الآن که دیگه دور شدم...الآن که میبینم همه دارند خوشی میکنند و هدیه میخرند و درخت میچینند و من نیستم...من باید امتحان بدم و اون روز رو مثل روز های د یگه بگذرونم. الآن نه تنها خوشحال نیستم بلکه حسودی هم میکنم. خیلی. برای همین هم ناراحتم.

آخه دلم تنگ شده برای اون موقع ها.

کسی نمی فهمه و هیچ وقت نخواهد فهمید.

بعضی اوقات فکر میکنم که همه چیز الکی بود.

I thought I lost you somwhere but you were never really ever there at all