امروز از اون روزاست. ازون روزایی که هر چی که میشد خراب بشه و جور نشه، اتفاق می افته، هر چی خبر بد هستش، بهت میرسه، کسی میرسه که هر کاری رو که باید بکنی رو 100 برابر سخت ترش میکنه.

از اون روزاست که انقدر کار داری که نمی دونی از کجا شروع کنی، حالش هم اصلاً نیست انجامشون بدی، ولی کاری هم نداری که بخوای بجاش انجام بدی.

از اون روزا که میخوای فقط بخوابی تا که فردا بشه. ازون روزا که هرچی بد اتفاق می افته، بازم توی دلت حس میکنی تا آخر روز یه چی بد تر قراره پیش بیاد!

از اون روزا که دلت میخواد یکی داشتی تمام تلفنات رو بزنه، قبضا رو پرداخت بکنه، به سر قرار با مدیر ها بره، تصمیمات رو حتی برات بگیره، فقط خودت نری از در خونه بیرون. 

من از 17 سالگی، تنها زندگی کرده ام, با ساعت ها فاصله از خانواده ام. رابطهٌ خانوادگی ام محدود میشه به تلفن به مامان و بابا 2 3 بار تو هفته، یه بار تو ماه با خواهرم، نوروز به نوروز، تولد به تولد با خانوادم.

زندگی ام توی ایران بعنوان یه ایرانی، محدود به 2 ماه تابستون. هر سال که میام توی فرودگاه، با اولین نگاه به خانواده ام گریه ام میگیره، نه از خوشحالی که اونا رو دوباره میبینم، بلکه چون اولین فکرایی که تو ذهنم میاد، اینان:

چقدر خواهرم بزرگ شده! 

چقدر بابا موهاش سفید شده!

چقدر مامانم سنش رفته بالا!

مادر بزرگ ها مریض تر میشند. عمو ها و عمه ها دور تر و دور تر میشند. بچه هایی خانواده ام بزرگ تر میشند، و من همه اش رو از دست دادم.  یکی دوتاشون هستند که بخاطر تفاوت برنامه های اومدن به ایران، 4-5 سالیه که ندیدم...و فکر نکنم اصلاً منو بشناسند. آخه آخرین دفعه ای که دیدمشون، تازه راه افتاده بودند.

شاید فکر کنید خیلی حساسیت زیادی به خرج میدم، ولی وقتی که خانواده ای داری که همه توی بزرگ کردن تو شرکت کردند، همه خاله عمو عمه ها اقلاً یه بار نصف شب بیدار شدند و تورو خواباندند، پوشکتو عوض کردند، غذات دادند، وقتی که همه اشون تو رو مثل بچهٌ خودشون دوستت دارند...تو همه همهٌ بچه هاشونو مثل خواهر برادرت دوستشون داری...وقتی خانواده انقدر نزدیک به هم باشند....

و بعد دوستات...اینجا، دوست همون هم کلاسی هست، که در حد یه جذوه و یه سلام علیک، کفاف داره، 

ولی یه دوست!!!!

یه دوست مثل دوستان دورهٌ دبیرستانت، مثل اونایی که هر چی اتفاق میافتاد، اولین نفر خبر دارشون میکردی...

هر روز احساس میکنی که دور تر و دور تر میشید از هم.

هر دفعه آف ها کمتر میشن...ایمل ها کوتاهتر...آخه چیزی هم برای گفتن نمی مونه! اونا با دوستای خودشون مشغولند...فکر میکنند که تو هم با دوستای خودت...اگه میدونستند که هیچ کسی پیدا نمیشه مثل دوستای قدیمیت!

هیچ افتخاری نداره تنها زدنگی کردن، 

دوری و بی خبری و از دل رفتن چون از دیده رفتی.

روز های تکراری، بی کاری...که توی چهار دیواری 20 متری خودت-که مال خودت هم نیست، اجاره ست-سپری میشه

هیچ خوش نمیگذره تنها زندگی کردن، 

توی صف برای پرداخت فیش آب و برق، جمع کردن پول که آخر ماه برای اجاره خونه کم نیاد، راضی نگه داشتن صاحب خانه،

وقتی که زنگ میزنی میگی چیکار کنم، میگند که هر کاری میخوای بکن...چون فکر میکنند دیگه بزرگ شدی، میتونی تصمیم بگیری...

نه خوش میگذره، نه افتخار داره، نه هیچ حالی داره! از من به همه گفتن!

امروز از اون روزاست.