4 سال پیش این موقع ها چیکاره بودی؟ کجا بودی؟ چی تو مغزت می گذشت؟ چقدر انسان تر بودی؟ چقدر امید داشتی؟ چقدر توی وجودت شعلهُ زندگی هنوز میسوخت؟

من به فکر تصمیم هایی میکنم که زندگی امروزه ام رو برام رقم زده. اصل اینکه چرا من اینم و اینجام و ایران نیستم  و هزاران نوسان دیگه...

فکر کنم همه اش رو میتونم توی دو یا شاید سه تا تصمیم، یه آری یا یه نه، خلاصه کنم. 

جالبه. حس میکنم  که این دوره به پایان رسیده، من تازه دارم تمام تکه ها رو میذارم جایی که باید باشند، و ذهنم داره باز میشه واسه چیز هایی که میخوام. 

من نوشتم. نوشتم که دوست ندارم چیز هایی که دور و برم داره اتفاق می افته. نوشتم که من از کار فلانی و فلانی و فلانی گله دارم.  نوشتم و کوبیدم و زدم تو سر هر کسی که مخالفش بودم. البته اونام نامردی نکردند و خوب جوابم دادند. میبینید که.

ولی الآن که فکرشو میکنم، اقلاً حرفمو زدم. فکرمو خالی کردم.

درسته، کلمه به کلمه کی مینویسم الآن، فقط نقابی هست برای آتشی که توی وجودم دوباره روشن شده. برای حس نیازی به برگشتن به اون نویسنده ای که توی منیه جایی داره چرت میزنه. اعتراف میکنم، می ترسم. هر ضربه روی کلید با فکر اما و اگر و احتیاط به پایان میرسه. اگر بنویسم، همون 4 سال پیش تکرار میشه، درد سر و مشکل. اگه ننویسم، میشم عام. میشم معمولی. میشم مرده. دوباره اون ابر های تیره میان توی مغزم و تکرار هر روزه میشه کار من. 

پس به درک

مینویسم

مینویسم که تو بی سعی و تلاش، ما رو به این وضع رسوندی

احمق ترین آدم دنیا نمیتونست به نتیجه تو برسه، حتی اگر سعی میکرد

مینوسیم که همون موقع هم با زور کتک و تهدید، سردارات خانواده هاشونو صف می کردند که بیان پشت تو

مینویسم راجع به خواهر زادهٌ جناب سرهنگ که از ترس کتک خوردن از دایی اش اومده بود، حتی نمیدونست که انتخاب دیگری هم هست

مینویسم که همون هایی که بهشون 500000 تا 500000 هدیه میکنی، گفتند بهم که سلامتو برسونند و بگن اگه درد سر میخوای برو همون جا دنبال دردسر، نیا خونهٌ ما رو هم بریز به هم. حتی اونایی که بهشون خیریه میکنی دارن بهت زبون درازی میکنند...؟!

مینویسم یکی مثل شما، توی این دنیا تکّه بخدا! لنگه نداری!

من نه سبزم، نه آبی نه نارنجی.

فقط از مرگ به تب رازضی شدم