قسمت نخست
خوب...ایجا چقدر خاک خورده
حالا قسمت سختش میاد...قسمتی که باید توضیح بدیم که چرا نبودیم و فلان و بسار...
خوب کوتاه میگم
مادربزرگم نزدیک یک سال پیش فوت شدند
خانواده ام به من اطلاع نداده بودند تا اینکه اومدم ایران برای نوروز ایران و شب نوروز بهم گفتند
البته من ته دلم میدونستم که زنده نیست، وقتی که بهم گفتند خیلی شوک نشدم...میدونستم که دیگه با ما نیست ،حس میکردم، ولی نمی خواستم به زبان بیارم مبادا اینکه اشتباه کنم
خلاصه اینکه تمام 2 هفته نوروز رو به طور ناخودآگاه سیاه پوشیده بودم
برای من خیلی سخت بود مخصوصاً که یک تابستون تمام ازش نگهداری کردم
براش آمپولاشو زدم و کنارش نشستم و پرستاری اشو کردم
بازگشت سرطانی بود که حدود 30 سال ازش داشت فرار میکرد
به ریه هاش زده بود این دفعه
و آخرش هم سرطانش بهش رسید و ...
اول که هیچی حالیم نبود گریه کردم و تموم شد
بعد سعی کردم قوی باشم
ولی نشد
بعد به تعداد زیادی مسافرت رفتم
بعد کلاً کلاپس داشتم و حالم بد شد
بعد تابستون شد و وقت خالی کردن خانهٌ پدربزرگ/مادربزرگم
من کار خالی کردن کمد مادربزرگم رو داشتم
سخت ترین کاری بود که توی عمرم انجام دادم. برای اولین بار واقعاً نزدیک به از پا افتادن شدم از ناراحتی.
یخ زده بودم توی گرما و رطوبت رشت
خلاصه این که از لحاظ روحی خیلی دگرگونی داشتم
و اینکه برای اولین بار مرگ رو از نزدیک حس کردم. قبلاً همه اش از دور بود. از پشت تلفن. هیچ وقت واقعاً عدم حضور کسی رو اینجوری حس نکرده بودم.
اینکه بیای توی خونهٌ یکی و عملاً جاش خالی باشه. هر گوشه باشه و خودش نباشه...
اینکه جدول های حل نشده اش رو هنوز گوشه کنار همه جا پیدا کنی.
حالا میدونم بوی وسایل مادرزبرگ چرا انقدر توی حس همه گیر میکنه...
وقتی که میفهمی که دیگه این بود رو نخواهی شنید، دوست داری تا غرق توی لباس ها و وسایل مانا بشی تا آخرین مولکول بوی مانا رو بچشی که هیچ وقت یادت نره
وقتی که کمدشو خالی میکردم، لباساشو میدیدم که چقدر لاغر شده بود روزای آخر...درست یک چهارم خودش
مانا...