-

رسماً به این نتیجه رسیدم که من یکی مال معروف شدن نیستم. 

هر دفعه که پا توی دانگاهمون میذارم که کارام رو انجام بدم، حس میکنم که همهٌ چشم ها روی منه. حتی وقتی که پشتم به مردمه، حس میکنم که دارن بهم نگاه میکنند که این "اون دختره است که داره میره فلان جا" از دوستام پرسیدم گفتند که آره کلی سوژه شدی!!!!!

فکرشو بکنید من، سوژه بشم!!! 

کی فکرشو میکرد.

ولی پچ پچ ها و نگاه ها همه چیو مشخص میکنه! ایرانی هایی که تا 2 هفته پیش اصلاً باهاشون سلام علیک هم نداشتم یه دفعه ای براشون جالب شدم و سلام علیکشون میگیره و میخوان حرف بزنند-یعنی بفهمند اوضاع از چه قراره!

نه، من اینکاره نیستم که معروف بشم و همه در موردم حرف بزنند، اصلاً نمی تونم تحمل کنم! خداروشکر که فردا از اینجا میرم!

پیشاپیش از بلندی پست پوزش میخوام

خوب اینم قسمت دوم از اینکه چرا ننوشتم:
بعد از اینکه همه قضایای مرگ مادربزرگم اتفاق افتاد، چند تا اتفاق دیگه هم افتاد که همگی موجوب شدند که خوب به خودم و زندگی ام نگاه کنم. که از خودم بپرسم دارم چیکار میکنم با خودم. هر روز خودم رو نگاه میکردم و جامعه پزشکی و اینکه من آخر سر میخوام با خودم چیکار کنم. مسئله درس خوندنش نبود. راستش رو میگم و رک من جز 5 دانشجوی برتر هستم توی کورسمون، در بعضی درس ها اول و بلاخره گردشیه، همه اش هم سر همون یکی دو تستی که توی 2 پست پیش سرش بحث هست.
ولی هر روز برام بیدار شدن سخت تر و سخت تر میشد. به زور داشتم روزا میرفتم دانشگاه، با بد و بیراه گفتن به خودم و معلم های بد جنس روزم رو تمام میکردم و میرفتم خونه، که تا اون وقت انقدر مغزم و روحم خسته بود که فقط یه چیزی میخوردم و حد اقل تلاش رو میکردم که فقط نمرهٌ خوب بیارم برای روز بعدی، ولو اینکه هیچی پس فرداش یادم نمونه، و بعد میخوابیدم.
خودم رو توی یک هچل بزرگ پیدا کردم که هیچ کس جز خودم در موردش نمی دونست. بقیه فکر میکردند که همه چی به قول آهنگه، آرومه و من چقدر خوشبختم.
برای همین یه روز یه تصمیم بزرگی گرفتم.
من دارم از جامعه پزشکی میرم. فعلاً به مدت یک سال، اگه خوشم اومد، برای همیشه، اگه نه، بر میگردم. و از این دانشگاه دارم میرم. دارم میرم یه کشور دیگه، نه ایران، ولی یه کشور دیگه. دور از اینجا و این زندگی. و یه شروع تازه.
راستشو بخواهید، الآن من نه کار دارم. نه درس میخونم. نه خونهٌ مشخصی دارم و دارم توی هتل توی مملکت دور از وطن زندگی میکنم و پول هم فراوان نیست. ولی برای اولین بار بعد از 3 سال دارم از ته دل لبخند میزنم و خوشحالم. احساس سبکی میکنم. و قبل از هر رتبه و کلاس و مقام و پول، میفهمم که خوشحالی واقعاً از همه چیز مهم تره.
و اینک در مورد اون بحث عاطفه خانم و آقا مهرداد.
اول اینکه همه حق سمت هیچ کس نیست. عاطفه جان، بلاخره یک فرقی هست و نه چند تا تست نیست، خیلی تست فاصله است و خیلی زحمت میره تا پزشک شدن، و بعد از کنکور هم این زحمت تموم نمیشه. برای همینه که دانشجو های پزشکی اعصاب ندارند و دور هستند از بقیه، چون حوصله ای براشون نمی مونه و این رو فقط هم نوع های خودشون می فهمند معمولاً.
ولی آقای مهرداد، هیچ تعداد تستی به انسان این حق رو نمی ده که خودشو بگیره یا خودشو از دیگران بالاتر نگه داره و دور کنه. یادت بمونه که بدون پرستار و کارشناس آزمایشگاه و فیزیوتراپ و روانشناس و تمام تیم پیراپزشکی، پزشک هیچی نمی ارزه. حتی بهیار هم به نحو خودش نقش مهمی بازی میکنه توی نگهداری از مریض. مخصوصاً توی این دوره زمونه که یکی مثل من، با رتبه ای که باید در ایران 100% پزشکی قبول میشد، رشته ای براش انتخاب کردند که اصلاً در لیست انتخاب رشته ام نزده بودم، و سپس به جواب اعتراضم با جناب آقای.... شروع کردند، کم نیست، و خیلی ها با تقلب وارد پزشکی و رشته های بالا وارد میشند.
اینو از زبان یکی بشنوید که توی کنکور زبان تک رقمیه. چند تا تست ممکنه سرنوشت رو تعیین کنه، ولی رفتارت رو به آدما نباید تغییر بده!

-

قسمت نخست

خوب...ایجا چقدر خاک خورده

حالا قسمت سختش میاد...قسمتی که باید توضیح بدیم که چرا نبودیم و فلان و بسار...

خوب کوتاه میگم

مادربزرگم نزدیک یک سال پیش فوت شدند

خانواده ام به من اطلاع نداده بودند تا اینکه اومدم ایران برای نوروز ایران و شب نوروز بهم گفتند 

البته من ته دلم میدونستم که زنده نیست، وقتی که بهم گفتند خیلی شوک نشدم...میدونستم که دیگه با ما نیست ،حس میکردم، ولی نمی خواستم به زبان بیارم مبادا اینکه اشتباه کنم

خلاصه اینکه تمام 2 هفته نوروز رو به طور ناخودآگاه سیاه پوشیده بودم

برای من خیلی سخت بود  مخصوصاً که یک تابستون تمام ازش نگهداری کردم

براش آمپولاشو زدم و کنارش نشستم و پرستاری اشو کردم

بازگشت سرطانی بود که حدود 30 سال ازش داشت فرار میکرد

به ریه هاش زده بود این دفعه

و آخرش هم سرطانش بهش رسید و ...

اول که هیچی حالیم نبود گریه کردم و تموم شد

بعد سعی کردم قوی باشم

ولی نشد

بعد به تعداد زیادی مسافرت رفتم

بعد کلاً کلاپس داشتم و حالم بد شد

بعد تابستون شد و وقت خالی کردن خانهٌ پدربزرگ/مادربزرگم

من کار خالی کردن کمد مادربزرگم رو داشتم

سخت ترین کاری بود که توی عمرم انجام دادم. برای اولین بار واقعاً نزدیک به از پا افتادن شدم از ناراحتی. 

یخ زده بودم توی گرما و رطوبت رشت

خلاصه این که از لحاظ روحی خیلی دگرگونی داشتم

و اینکه برای اولین بار مرگ رو از نزدیک حس کردم. قبلاً همه اش از دور بود. از پشت تلفن. هیچ وقت واقعاً عدم حضور کسی رو اینجوری حس نکرده بودم.

اینکه بیای توی خونهٌ یکی و عملاً جاش خالی باشه. هر گوشه باشه و خودش نباشه...

اینکه جدول های حل نشده اش رو هنوز گوشه کنار همه جا پیدا کنی.

حالا میدونم بوی وسایل مادرزبرگ چرا انقدر توی حس همه گیر میکنه...

وقتی که میفهمی که دیگه این بود رو نخواهی شنید، دوست داری تا غرق توی لباس ها و وسایل مانا بشی تا آخرین مولکول بوی مانا رو بچشی که هیچ وقت یادت نره

وقتی که کمدشو خالی میکردم، لباساشو میدیدم که چقدر لاغر شده بود روزای آخر...درست یک چهارم خودش

مانا...