یکی بود، یکی نبود، زیر گنبد خدا، یه دانشجوی (پزشکی؟!) عربی بود.

این دانشجوی شیخ ما، که بچهٌ سفیر کشور ال ال ال فلانی باشند، با استافده از اسم پدر شریفشان، نه درس مخواندند و نه زحمتی میکشیدند، ولی به نحو معجزه آسایی، نمره می آوردند...

بگذریم...

از آنجایی که ایشان هیچ وقت در دانشگاه حاضر نبودند، وقت ولگردی زیاد داشتند، و از آنجایی که میدانید، اروپا مهد نژاد پرستان آشکار هستش(یعنی اگه بدشون بیاد ازت، بهت تو روت میگن). این آقا شیخ بهمراه نوچه ها دوستان خود داشتند می گشتند توی خیابون، که به یک بارگی، چند تن از این آقایان نژاد پرست، با شیخ مذکور ما درگیر شدند. کار کشید به کتک و کتک کاری، و شیخ با وحشی گری تمام خوابانید با بطری رها کردهٌ توی خیابان، به پس سر آن نژاد پرست بد جنس.

شیخ ما با یارانش، پا به فرار گذاشتند! به خودشان گفتند، چه کنیم، چه نکنیم! الآن است که آقای پلیس بیاید و ما را خفت گیر کند!

که به نا گه یکی از یاران گفت:

یا شیخ، چطور است که با چاقو شما را خط خطی کنیم که بگوییم به ما حمله شد و ما دفاع کردیم!

شیخ گفت:

ماشا الله به این هوش زاید!

دوستان دست به کار شدند، و بعد از چند دقیقه ای، شیخ خونین و مالین شد. باز آن دوست با وفا گفت:

آخه اینجوری که نمی شه، باید به پشتتان هم چند ضربه ای بزنیم، که طبیعی بشه!

شیخ بر گشت، و دوست گرامی، چاقو را از پس گردنش گرفت، مستقیم کشید به طرف کمر شیخ!

یک خط موازی با ستون فقرات درست وسط پشت شیخ کشیده شد.

نیازی هست که دیگه بگم چی شد؟

خوب معلومه دیگه، تمام اعصابش از گردن به پایین قطع شدند دیگه!

این شیخ بد بخت، فعلاً توی بیمارستان بستری شده اند، تا دکتر ها ببینند چه خاکی باید توی سر بد بختشون بریزند.

نتیجهٌ اخلاقی این داستان:

1) دعوا نگیر وسط خیابان

2) همیشه به حرف دوستان نمیخواد گوش بدی

3) اگه میخواهی به حرف دوستی گوش بدی، سعی کن دوست باهوشی رو انتخاب کنی!

4) اگه میخواهی دانشجوی پزشکی بشی، با هر چی رشوه و ... باشه، باید حد اقل انقدر بدونی که نباید روی ستون فقرات چاقو بکشی!