بابام میاد امروز صبح تو اتاق خواب:
آ... (خواهرم) بیدار شو باید بری کلاست دیرت میشه
میره بیرون منم خواب و بیدارم٬ خواهرم از من بد تر!
آ.... بیدار شو بابا دیرش میشه واسه کارا( فکر میکردم بابا میرسوندش)
غور و لوند میکنه بلند میشه.
بابا میاد تو اتاق میگه:
داری بر میگردی چه احساسی داری؟
من تو فکرم میگم:
بابااااا....خوابمممم ساعت ۶:۳۰ صبح یکشنبه؟ این چه سوالیه.
در همان حالت دراز کش و خوابالو میگم:
بابا خوشحالم که مدرسه(دانشگاه٬ چون احساس میکنم که واقعا ْ دانشگاه دیگه وجود نداره٬ نه تو تهران٬ نه اونجا٬نه پاریس؛ نه لندن٬ نه هیچ جا!)
خوشحالم مدرسه شروع میشه و میرم مدرسه بابا.
بابا بدون نظر از اتاق میره بیرون.
بعدش فکر میکنم کاش انقدر ایران نمی موندم و زود تر میرفتم.
خیلی یه جورایی ولو شدم. چاق شدم. تنبل شدم. افسرده شدم. و اصلاْ الآن حوصله ندارم که وسیله هامو جمع کنم. هنوز هم باید بلیطمو کانفرم بکنم٬ به وزارت علوم تحقیقات برم٬ خرید برم٬ یه بلیط دیگه دارم که باید پسشش بدم٬ به ششصد نفر زنگ بزنم خداحافظی٬ تازه مامان میخواد ۴ شنبه مهمونی بده و من اصلاْ حوصله ندارم.
امروز ناخن های پامو فرنچ منیکور کردم و دستمو سیاه .
به این نتیجه رسیدم که واقعاْ کرم دارم. چون یکی رو از شیراز کشوندم تهران٬ بعدش قرار بود بهش زنگ بزنم و قرار بزاریم. حوصله نداشتم پس گوشیمو خاموش کردم. حالا عوض اینکه ایشون زنگ بزنه٬ ۵۰۰ نفر دیگه طلب کارند که چرا پیدات نمی کنیم؟ الآنم دیگه بعد از دو روز جرعت ندارم که گوشیمو روشن کنم.
کاش موهامو میکردم بنفش رنگ٬ فقط واسه تنوع.