-

امروز بر میگردم  شهری که باعث و بانی همهٌ جالبیت زندگیمه...

دوشنبه درسام شروع میشه.

یک عالمه بار دارم. مطمئناْ از ۳۰ کلیو بیشتر میشه.

ساعت ۱.۳۰ صبح باید فرودگاه باشم.

هنوز تلفن هام مونده.

دوست دارم که کار درست رو بکنم. فقط اینکه نمی دونم ایران ماندن درست هست یا اونجا.

تابستون هم رسماْ تمام شد.

چی کار مفید کردم؟

رانندگی یاد گرفتم. استراحت کردم. هر آنچه از زبان تدریسم بلد بودم رو فراموش کردم. کلی دعوا گرفتمو دوستامو دیدم.

کلی چیز یاد گرفتم.

و برای اولین بار٬ اصلاْ پامو طرف فلکه صادقیه نزاشتم...آخرین دفعه ای که همو دیده بودیم٬ اونجا بود٬ نزدیک خونه اش. البته بماند من باید هلک هلک هر دفعه بخاطر یک خاطرهٌ احمقانه٬ برای یک کار احمقانه٬ از شرق تهران برم به غرب. ولی خوب...این دفعه عاقل شدم.

فعلاْ

-

چرا گروه فارز فکر میکنه که ما هنوز داریم تو ماشین پیکان زرد قناری میگردیم؟ در صورتی که شهر پر کمری و ب. لم. دابلیو هستش!

و کی گفته تو این شهر لعنتی میتونه با ۵۰۰ هزار تومن زندگی کرد به صورت شاهانه؟

shut up

-

آیا واقعاْ بیماری روانی وجود داره؟ یا آیا صرفاْ انسان های معمولی که همگی در ردهٌ یکسان و یک فکر هستند و بر اتفاق های نا دانسته و به سبب چرخ فلک جز اکثریت جمعیت دنیا محسوبند٬ به دلیل ترس روزی از دست دادن قدرت بیش از حد و با نفوذشان بر دیگران٬ مردم را به سالم یا دیوانه تقسیم بندی میکنند. کسی که مثل آنها فکر و رفتار نمی کند٬ دیوانه است٬ و به این ترتیب٬ هر گونهُ دیگه بودن و فکر کردن و حرف زدن جز نوع "سالم روانی"٬ دیوانگی و در نتیجه طرد از جامعه فعال میشود٬ تا یا آن فرد در طرد بودن بپوسد و از بین برود٬ یا اینکه خود را تطبیق دهد با تفکرات رایج و "نرمال" و چون جزیی از سیستم شده ٬ اجازهُ ورود به آن را پیدا میکند. در این مورد٬ طرف در ابتدا٬ یک بازی برای خود میسازد تا به نقش طبیعی انسانیت٬ یعنی اجتماعیت٬ تحقق ببخشد٬ ( که تحقق ندادن به آن نیز از نظر این جامعه یک نوع سوع رفتار یا دیوانگی محسوب میشود!) و طی زمان کم کم به خود می باوراند که دیوانه بود و این راه و روش درست زندگیست٬ چون به این نوع رفتار٬ عکس العمل مثبت داده میشود٬ و در پوست یک آدم نرمال جامعه٬ یک تفکر عادی و کلیشه ای جامعه٬ بعنوان یک پروندهُ دیگری موفقیت آمیز در کشوی چند طبقهٌ یک پزشک روان شناس معتبر در یکی از مطب های بالا شهر تهران یا پاریس یا بونوس آیرس ثبت میشود. و پزشک به دلیل این جور تفکرات غیر رایج٬ تابستان بعد میتواند برود برای یک استراحت طولانی در جزایر آزور فرانسه.

ولی واقعاً برای من جای سوال است. چه کسی به خودش حق داده است که بگوید که ما در این چهار چوبی که من (همان چه کسی) تعیین میکنم٬ حق داری که صحبت بکنی٬ نظریه بدهی٬ نظر بشنوی٬ رفتار کنی. این ها هنجار های جهانی هستند. تعرض از هر کدام از این هنجار ها٬ دیوانگی محسوب میشود.

من نمی فهمم. شاید اگر دنیا بر عکس بود. کسی که هیچ گاه زندگی را با آن وجه دو رنگی که دارد٬ گاهی شاد٬ گاهی افسرده٬ نبیند٬ آنکه گاهی به خود حق ندهد که به ورطهٌ آنچه که ما امروزه صدایش میزنیم دیوانگی٬ فروع رود٫ تا زیبایی دنیا را از چالهُ فرو کنده و عمیق افسردگی به بالا ببیند٬ غیر عادی محسوب میشد.

به نظر من٬ آنکسی که در تمام طول عمرش یک نوع نظر دارد٬ هیچ گاه به خود جرعت نمی دهد که علناً  یک جهش یک دفعه ای از رادیکال به لیبرال دهد٬ کسی که نمیخواهد تمامی جنبه های احساسی و جسمی روانی بدن خودش را کشف کند٬ ندادن افسردگی چیست٬ نداند که وسواس چیست٬ ندادن شیفتگی یک نفر چیست٬ ندادن شیفتگی خود چیست٬ نداند که روزهٌ سکوت خود اجبار شده چیست...

کسی که انقدر برای زندگی و مسیر زندگی خود ارزش قائل نیست٬ که کمی از اطراف٬ از کار٬ پول٬ دین٬ روحانیت٬ و اجتماع دل بکند و به جنبه های با شکوه احساسی و روانی ذهنش رو بیاورد

اوست که مریض است.

نه ما!

تا قابلیت های ذهنت را کشف نکنی٬ هیچ بودن و همه را بودن نمی توانی درک کنی٬ چون هر کدام ذره ذره در اعماق ذهنت خوابیده اند.

به نظرم همهُ ما استعداد داشتن آنچه که ما به آن "بیماری روانی" می نامیم داریم. فقط به ما آموخته اند که یا اصلاً بیماری نیست درمان٬ یا اگر هست٬ باید انقدر آن را ادامه داد و بزرگش کرد که خود از خود رها شود٬ و آن آدم خطر ناک شود هم برای خود هم برای دیگران. ولی این طور نیست. فقط باید به خودمان اجازه دهیم٬ تا بشناسیم٬ و در حد کنترل٬ سفر و کشف کنیم.

همین!

-

بابام میاد امروز صبح تو اتاق خواب:

آ... (خواهرم) بیدار شو باید بری کلاست دیرت میشه

میره بیرون منم خواب و بیدارم٬ خواهرم از من بد تر!

آ.... بیدار شو بابا دیرش میشه واسه کارا( فکر میکردم بابا میرسوندش)

غور و لوند میکنه بلند میشه.

بابا میاد تو اتاق میگه:

داری بر میگردی چه احساسی داری؟

من تو فکرم میگم:

بابااااا....خوابمممم ساعت ۶:۳۰ صبح یکشنبه؟ این چه سوالیه.

در همان حالت دراز کش و خوابالو میگم:

بابا خوشحالم که مدرسه(دانشگاه٬ چون احساس میکنم که واقعا ْ دانشگاه دیگه وجود نداره٬ نه تو تهران٬ نه اونجا٬نه پاریس؛ نه لندن٬ نه هیچ جا!)

خوشحالم مدرسه شروع میشه و میرم مدرسه بابا.

بابا بدون نظر از اتاق میره بیرون.

بعدش فکر میکنم کاش انقدر ایران نمی موندم و زود تر میرفتم.

خیلی یه جورایی ولو شدم. چاق شدم. تنبل شدم. افسرده شدم. و اصلاْ الآن حوصله ندارم که وسیله هامو جمع کنم. هنوز هم باید بلیطمو کانفرم بکنم٬ به وزارت علوم تحقیقات برم٬ خرید برم٬ یه بلیط دیگه دارم که باید پسشش بدم٬ به ششصد نفر زنگ بزنم خداحافظی٬ تازه مامان میخواد ۴ شنبه مهمونی بده و من اصلاْ حوصله ندارم.

امروز ناخن های پامو فرنچ منیکور کردم و دستمو سیاه .

به این نتیجه رسیدم که واقعاْ کرم دارم. چون یکی رو از شیراز کشوندم تهران٬ بعدش قرار بود بهش زنگ بزنم و قرار بزاریم. حوصله نداشتم پس گوشیمو خاموش کردم. حالا عوض اینکه ایشون زنگ بزنه٬ ۵۰۰ نفر دیگه طلب کارند که چرا پیدات نمی کنیم؟ الآنم دیگه بعد از دو روز جرعت ندارم که گوشیمو روشن کنم.

کاش موهامو میکردم بنفش رنگ٬ فقط واسه تنوع.

 

امروز خواهرم کادویی تولد عطر گرفت از یکی.

خوش بو هستشا٬ ولی یکم به خودم زدم دیدم اصلاْ قابل تحمل من نیست!

هر چی هم آب و صابون تو خونه است کفاف بو برداری نمیشه!

خیلی هم بد بو هستش و بوش همه اش تو دماغمه. خیلی بهاری و خوشحاله ولی من بیشتر عطر سنگین و بد اخلاق دوست دارم...یکم پیچیده و کمی جدی. مثل...لدی باس که زمستون پیش خریدم.

و در ضمن

آقا اگه ما نخوایم مامانمون مهمونی بگیره یه روز قبل از رفتنمون باید کی رو ببینیم؟ اگه نخوایم مهمونی بریم و یه کم بمونیم و استراحت کنیم چون هفته بعدش درس شروع میشه چی؟

خوبه که اومدم مامان اینارو ببینم. خوبه کلی درز گرفتم از دوست دیدنام که با اونا باشم! حالا تمام وقتشون باید صرف مهمونی بشه!

فعلاْ

می روم، چون میدانم آرزوی دل مرده نیز باطل است. ولی به خدای یکتا قسم، تا آخرین لحظه، چشمانم به پشت سرم، به راهی که طی کردم، دوخته، تا اینکه تو بیایی.

 تا تو بیایی و صدایم بزنی. نمی خواهم که منع کنی مرا. نمی خواهم که مدت ها بایستی و برایم نامه ها بخوانی. میخواهم که فقط با شنیدن صدای زیبایت، بفهمم که اگر چه الآن هیچ نیستیم، ولی روزی، روزگاری، می توانستی دوست بداری، و می توانستی مرا دوست بداری. تنها یک کلام.

 ــــــــــــــــ

دیوانه بودم، با دیدن تو دیوانه تر شدم. بار رفتنت، باز نیز هم.