-

1-یعنی امروز من شیفت اضافه نرفتم خیلی دانشجوی بدی ام؟ 

نه، عزیزم، امروز سخت ترین روز هفته اته، بهتر که اومدی خونه کله اتو خالی کردی.

2-سه شنبه تموم شد، یعنی فردا میشه پاشنه بلند پوشید...

3-کسی ترکی برده؟ آخر سر من یه روزی باید ترکی یاد بگیرم یا نه؟ چرا من ترکی بلد نیستم؟ چرا همممههه بجز من ترکی بلدند؟

4-یه جمله خنده دار....

و فلانی فلانی روحش میتونست پرواز کنه و از بدنش جدا بشه و به کره ماه بره....و فلگمون نوزاد ها از سخت ترین بیماری های پوستی کودکان هست به نظرم.

بله، همه پشت سر هم، بدون ایست، بی ربط.


-

خوب آخه چی بنویشم؟

اگه بنویسم اون چیزیو که دلم میخواد...

س پ ا ه ی که انقدر الآن همه یادشون رفته چیکارا که نکردند و همه دلسوزشون شده اند، 

دستور داده که اونایی رو که اونچیزی که توی مغز من هستش رو مینویشند رو پیدا بکنند و بگیرند.

اگه اون چیزی که میتونم رو بنویسم.

که خوب خیلی بی مزه میشه. مثلاً بگم چی؟

این هفته خیلی مزخرف بود و سخت بود و بلاخره یه مریضی رو نجات دادیم و محکوم به مرگ نشد و بعد تصمیم به خریدن یک چاپگر گرفتم؟

خوب این که خیلییی بی مزه است. 

و چاپگر گرفتن من چه فرقی برای شما ها میکنه؟

خوب بزار بگم که دیروز رفتم یه جنگلی خیلی قشنگ و خوشرنگ بود.

بعد رفتم کافه، قهوه خوردم. گرم شدم.

بعد خودمو سرزنش کردم.

و اینکه این هفته یه لیستی نوشتم که انقدر وقت هدر ندم و به کارام برسم. که تقریباً 60% کارام انجام شد. و از اون 40% مهمش فقط رختشویی بود که انجام ندادم. ولی باز 60% در قیاس 0% خیلییییی پیشرفت بزرگیه!

دعا کن که دستم از تنبلی بیاد بیرون و مغزم کار بی افته و نوشتنم بگیره!

-

سلام عزیزمممم...قربونت برم، خوشگلم، عزیز دل مامان...

خوب قربون صدقه رفتنت بسته، بلاگ جون.

اومدم که بگم یادم نرفته که هستی...

حالا فعلاً خدافسسس تا احتمالاً فردا 

-

احساساتتون برای برگشتن؟

هیچ...

زندگی معنوی تان؟

هیچ....

برق مجانی؟

هیچ

گوشت مجانی؟

هیچ

معنویت؟

مقام انسانیت؟

ترا پنه مو سوی

ندا

پویا

هیچ....

استخوان هاتو سگ هم نمی خوره هندی زاده...

اون که رفت، با خاک ایران را بوسید

این که اومد، خاک ایران را نابود کرد. 

آخه باید به کی بگیم این چیزارو؟

مامان، بابا، مگه گوش و چشم نداشتید؟

-----

بابت این پیام تبلیغاتی معذرت میخوام...این تبلیغات، رگ حیات ما هستند در این بلاگ حقیر. بدون آنها ،روح ما هم از سو تغذیه میمیرد

-

امروز که بیکارم، طبق معمول مراسم ظهرگاهی امو صبح گاهی انجام میدم،  الان وقت میشه که یه چی که خیلی روی اعصابم کنسرت اجرا میکنه رو شرح بدم.

فرانسوی ها.

اصلاً نه، کلاً فرانسه.

1-چرا انقدر اینا ادعاشون میشه. تا جایی که من میدونستم، ادعا ملی زیاد داشتن مال ما بود! این آخرین جرعه اعتماد به نفسمون یه فرانسوی بو گندو نمی تونه بیاد از ما بدزده!

مثلاً اگه کسی تا بحال به یکی از شهر های "توریستی " ایران رفته باشه( شیراز، اصفهان، یزد، و...) کاملاً متوجه حرف من میشه. یا حتی اگه توی هواپیما همسفر باشه!

انقدر بلند حرف میزنند و داد داد میکنند که تمام دنیا بفهمه توی هواپیما فرانسوی نشسته! تا جایی که من فهمیدم، بلند بلند داد زدن، بی تربیتی بود توی جمع!

2- چرا انقدر می خورند!!!! باز دوباره مثال هتل رو میزنم! میری پایین صبح ها میبینی نشسته اند خوشگل، میزشون رو هم چیدن، می خورند می خورند میخورند، تا تو انتظارت برای باقی خانواده که پایین بیان به اتمام برسه. باز میری خودت صبحانه میخوری، بازم دارند میخورند. تمام میکنی صبحانه، بالا میری و بر میگردی که بری شهر گردی برای اون روز....ماشالله خدا چشم نزندشون بازم دارند همون گروه بازم غذا میخورند. 

بعد همه اشون هم لاغرند! توی رستوران های فرانسوی هم که فقط تا جایی که ما دیدیم، وعده های غذایی همگی با ارتفاه 5 سانت و قطر 4.5 سانتی ارائه داده میشند. 

شاید راز لاغری شان با هلزون هایی هست که میخورند؟

3-چرا انقدر روی نرو هستند؟چرا انقدر گیر میدن به آموزش مردم؟ آخه چرا؟ صبح که برنامه تلویزونی شونو روشن کنی می فهمی چی میگم. سر صبح، برات یه خانم خوشگل نشسته داره کتاب میخونه. بعد برنامه ورزش، بعد اخبار، بعد یه آقاهه میاد برات ریشه یابی معنای کلمات رو تدریس میده، بعد یه خانم مسنی میاد و باغبانی آموزش میده. کم مونده بود از طریق تلویزیون آموزش ویلن نوازی هم بدن.

4-اصلاً میدونید چرا عطر انقدر مهمه توی فرانسه؟ چون تا 200 سال پیش اینا فکر میکردند استحمام بیشتر از 1 بار در ماه برای انسان ضرر دارد و مریضشون میکنه و از روحشون میکاهد! برای همین عطر ساختن که بوی بدشون رو بپوشانند. آخه بنده های خدا، من به شما چی بگم؟

5-چرا خانم هاشون انقدر رله هستند؟ میخواند آرایش میکنند، نمی خوان، بدون آرایش خیلی هم با اعتماد به نفس کارشون رو میکنند. لباس هم هر جوری که دوست دارند می پوشند. که منو یاد آور یه چیز دیگه کرد. لباس. چرا همه بوتیک های شیک توی پاریس هستند؟ اصلاً چرا انقدر پاریس پاریس شد؟

این تازه اول کار بود، هنوز براتون زیبایی های سیستم تامین اجتماعی شون که انقدر به فکر مردمشون هست رو نگفتم براتون، چقدر برای پزشکا ارزش قائل هستند براتون هم نگفتم، چقدر اصلاً سیستم پزشکی شون عالیه رو نگفتم!

ولی یه چیزیشون هست که همیشه توجه منو جلب میکنه. قبل از حکومت واقعاً مردمی و ایدآلی که الآن دارند، یه پادشاهی بود که خیلی هم ظالم بود. 

فرانسوی ها 300 سال جنگیدن که به چیزی که ایدآل آنهاست برسند. 

ما هنوز به 100 سال اول نرسیده ایم. 

نا برده رنج، گنج میسر نمی شود. بدون اینکه زمان کافی بگذره، فقط به نتایجی میرسیم که مثل کالای چینی، مفت هست و زود خراب میشه!

دوم اینکه...یه فکری به ذهنم رسید برای گفتن به آن افرادی که میگن آ ش و ب گر ها و ک ر وب ی و م و س و ی دوست ها خیلی اشتباه میکنند و فلان بو بسار...مگه سعدی نبود که گفت: بنی آدم اعضای یک پیکرند    که در آفرينش ز یک گوهرند:

 چو عضوى به درد آورد روزگار     دگر عضوها را نماند قرار

1- ما همه مال یک کشور هستیم، که نظرامون، درست یا غلط، تفاوت داره، ولی مال خودمونه. حق فکر کردن رو هیچ کس نمی تونه از ما بگیره.

2-اگه ما یک عضوی باشیم که درد بکشیم:1-دیگر عضو های دگر فکر نیز خواهند درد کشید.2-دود درد ما به چشم دگر فکر ها هم خواهد خورد. 

3-آدم هایی که باعث و بانی همه این بد بختی ها هستند، اصلاً عضوی نیستند توی این پیکر. بیشتر مثل یه جوراب یا کفش کهنه ای میمانند، که در نهایت دور انداخته میشن. و درد ما بهشون هیچ تاثیری نداره. پس ما باید هوای همدیگه رو داشته باشیم. کفض دور ریختنیه!


-




خوب، به سلامت و میمنت امروز امتحانمون یکیش که اصلاً نفهمیدم چجوری تموم شد، اونیکی هم بچه ها کنسلش کردن انداختن هفته دیگه. که البته بهتر واس من! 

و چه قدر افتضاح که هوا داره سررررردددد میشههههه!!! منم خوب به همین بهونه رفتم  کفشششش خریدمممممم...

دیروز منتظر دوستم توی کلینیک جراحی بودم کلاسش تموم شه، که با یک پسر بچه ده ساله آشنا شدم. ایشان مدعی این بود که بیش از 10 زبان بلد بود...من جمله آفریقایی (؟)

اول گفتگویمان اینگونه شروع شد...

سلام

سلام

کجایی هستید؟

ایرانی...

ایران میدونی کجاست اصلاً؟

 البته که میدونم

خوب کجاست؟ 

یه جایی توی ایالات متحده آمریکا...

....

بعععللللهههه 

خیلی خندیدیم

و بعنوان پی نوشت.

تو خجالت نمی کشی؟ تو چشم مردم نگاه میکنی، میگی کسیو نکشتیم و یک تیر هم شلیک نشد، بعد 2 دقیقه بعدش میگی مجبور شدیم تیراندازی کنیم چون فلان و ...

حالم از این دروغ گو  ها .....

بیایید با هم دوست باشیم...مثل اون کاردستی دوستمون توی عکس...بیچاره تو مهد کودک باهاش قدر کافی کاردستی کار نکردند، تا دانشگاه همینجوری تو گلوش گیر کرده!

-

خسته ام...

قول میدم

فردا

قول میدم فردا

مغزم خسته شده 

-

یک آخر هفته به هدر رفته نیز گذشت...با کنسرت رفتن و خرید کردن و خوابیدن. 

خوش گذشت، جای همگی خالی. 

این هفته 3 تا امتحان تخصصی هم خوشگل داریم، خیلی هم من حاضرم! البته که نیستم، ولی یه کاریش میکنیم!

آهان، این شخص بنده عاشق خیاطی، نشست امروز کلی خیاطی هم کرد. دکمه دوخت، شلوار کوتاه کرد...من انقدر عصبی میشم وقتی خیاطی میکنم که کسی جرعت نمی کنه باهام حرف بزنه.

آهان گفتم مامان اینا مرغ بلدرچین خریدن؟ و خواهرم میاره شب ها پیش خودش تو جعبه توی اتاق خواب (مشترک بین من و خواهرم!) می خواباندش؟

حالا بعد راجع به مرغ بلدرچین(اسمش رز هستش!) بیشتر شرح خواهم داد.


-

از آنجا که بلاگفا عادت دارد که همیشه آب بریزد روی غذای ما، و دیروز در دست رس نبود، بنده خیلی باهاش قهرم، چون اجازه نداد پروژه ام رو شروع کنم.

اولین عکس که میخوام بزارم، یه پروژه دیگه ای بوده که بعد از 4 ماه میخوام به همه نشون بدم. همه که با مک دونالدز آشنا هستند که؟ اینجا ایرانی ها عاشقش هستند. خلاصه، معلم جراحی مان گفت یه سیب زمینی سرخ کرده اش رو بزارید کنار ببینید چی میشه. ما هم این کار رو کردیم. 

هیچ چی نشد. نه کپکی، نه بویی، نه تغییر ماهیتی، نه هیچ چی!

سالم سالم. 

بزارش توی مایکرو ویو گرم شه با سس بخوریش.

خوب من که دیگه اونجا غذا نمی خورم، به دوستان هم همچین پیشنهادی نیز میدهم. این یکی از سیب زمینی هاست، مدرک برای شما.

خلاصه،

امروز چه روز خوبی بود. آیا میدانستید که یک تعطیل شدن کلاسی، خیلی متونه جمعه آدم رو از این رو به آن رو کند؟!

از صبح هم قهوه نخورده بودم، تازه خوردم، و چشمام به روی جهان فقط 5 دقیقه است که باز شده. تا قبل از اون، انگاری مغزم پر پنبهٌ خسیده بود.

ولی قول میدم به زودی زود شروع کنم به پست کردن چیز های جالب تر. 

قول.

من برم تازه روزم شروع شده!

پی نوشت

هان یادم اومد اینو بگم

اگه پدرتون توی فیس بوک هستش، اگه مادر گرامیتون توی فیس بوک هستش،

اد اشون نکنید. هر چند هم اون یه نفر اضافه توی لیستتون خیلی برق خواهد زد، 

ارزششو نداره. نکنید. توی فیس بوک ادشون نکنید. به دردسرش نمی ارزد. از من به شما گفتن.

-

استاد دیاگنوستیک مون گفت، بعد از مدتی انقدر انسان مریض می بینیم که یه آدم سالم که از زیر دستت میگذره، از خوشحالی/ناباوری نمی دونی باید چیکار کنی.


ولی امروز از اون روزا نبود. 

بخش کودکان بودیم، دو تا شیرخوار آورده بودند که خانواده شون رهاشون کرده بود. یکی سندرم داون داشت، دومی، معلولیت حاد داشت و دستگاه عصبی اش...انقدر دردی که میکشید زیاد بود از میمیک های صورتش معلوم بود....خیلی راحت هم رزیدنت گفت که هیچ امیدی برای آینده نداره و ...تا آخر روز هر وقت یادم می افته به چهره اش، حالم بد میشه!

به نظر من، اگه میخواد یه نفر بچه ای رو بدنیا بیاره و رهاش بکنه، بهتره که توی همون اوایل بارداری اش، حاملگی اشو تمام کنه. گناه رها کردن کودکی که انقدر نیاز به محبت داره و الآن گوشه یک بیمارستان دولتی خوابیده توی یه اتاق پر از تخت های خالی، خیلی بنظرم بیشتره!

امید وارم فردا روز بهتری باشه.


-

وای دستم!

از ساعت 6 دارم همین جوری می نویسم. آیییییییی دستام!

تازه فقط نوشتن نیست! 

من داشتم نقاشی میکشیدم! بله، نقاشی!

که ببرم فردا مدرسه خانم معلم برام یه ستاره گنده طلایی بچسبونه وسط پیشونی ام!

نمی دونم پزشکی قراره بخونیم یا نقاشی بکشیم توی این دانشگاه!

تازه، نوشتنم هنوز تمام نشده، و تلاش های من برای گوش دادن سر سخنرانی فردا، بی ثمر ماند. فردا باید ادامه نوشتارم رو در سخنرانی انجام بدم. 

و در دیگر خبر ها، یه تصمیمی گرفتم.

میخوام از این به بعد، هر روز یک عکسی که خودم گرفتم، آپ کنم، به مدت یک سال. از اول اکتبر، حتی ممکنه با پستم ربطی نداشته باشه، یا هیچی ننویسم. ولی میخوام از هر روز من توی یک سال آینده عکس بگیرم ،که نگم چی شد، کجا رفت!

من برم شام بخورم بخواااابببممم، که فردا تا دیر وقت دانشگاه/بیمارستانم!

-

بلاخره تمام شد کار های بی انتهای من و من رنگ بلاگفا رو دوباره دیدم! یک ماه آزگار طول کشید.

ولی تموم شد.

اومدم بلاگفا و گفتم بیا یه چندتایی بلاگ جدید از توی تازه لود شده ها بخوانم، 

اول اینکه چرا دیگه کسی بلاگ جالب نمی نویسه؟

دوم، زدم یه بلاگی با تیتری در این مایه ها:

نی نی کوچیک ما. 

(گفتم دیگه چیز بهتری گیرم نمی یاد، بیا ببینیم بچه هاشون چه شکلیه!)

واییییی ،طرف اومده بود هر روز از بچه اش عکس گرفته بود و در موردش بلاگ کرده بود.مثلاً یک سال و سه ماه و 13 روزه...یک سال و 3 ماه و 14 روزه!

خوب خانم خوب، 

نخست، 

مگر شما بیکارید؟ کار دیگه ای ندارید بجز اینکه بنویسید که بچه ام امروز تازه یاد گرفت که بیاد و سطل آشغال های خانه مان رو سر و ته کنه وقتی بابایش میاد خونه و بعد عکس سطل آشغال چپول شده بهمراه پوست میوه گندیده  و مایع های سبز رنگ عجیب دور و برش با آقازاده خندان خود رو روی نت پخش کنی؟

بعد دوم،

این خانم ها، فکر نمی کنند که زندگی خودشون و کودکانشون و نزدیکانشون رو در خطر می اندازند، وقتی انواع اقسام عکس های شخصی خودشون رو به طور روزانه پخش میکنند؟ از انواع و اقسام زوایا داخل خانه هاشونو نشون میدن؟ مشخصات دقیق در مورد بچه شون رو روی اینترنت مینویسند؟

تا بحال در مورد دزد، بچه دزد، آدم دزد، و کلاً آدم های بد نشنیده اند چیزی؟ حتی اگه فرضشم محال باشه، چرا همچین رسیکی میکنند؟

و سوم،

نمی خوام سنگ دل باشم، یا آدم بد جنس و بدی خودمو جلوه بدم، 

ولی بعضیا واقعاً بچه هاشون همون بهتره که عکسشون روی نت نره! از لحاظ قیافه و اینا میگم...

و چهارم،

چرا یه دفعه همه بچه هاشون شدن پارمیدا؟


خلاصه، دوستان خوب، این بود بازگشت ما به دنیای بلاگ نویسی! و چه شانس بزرگی که درست وقتی که وقت داشتیم، هر ابزار نوشتن و آپ کردن، تصمیم گرفت که باید ری ست بشه، و پشت به ما کرد.

من رفتم بیرون یکم بگردم آب و هوا عوض کنم، شما هم برید، قبل از اینکه سرد شه هوا!


-

Posti (up i) daneshgahi az telephonam minevisam be in tadbir: salam be dustan, injaneb hamchenan istade dar saf, dar khedmatam. Khodemunim enghadar shir 2 shire ke emruzam karam nemishe. Jaleb tar az hame, sharre kelaso didam ke bad az 1 mah umade. Hame 4i khubo saket buda! Chera bayad miumad? Yadam umad ke ye fekre kheili jalebi dashtam ke mikhastam dar moredesh blog konam, vali yadam raft 4i bud. Kholase, avale mehr mobarak (khodaish ma 1 mahe darim mikubim daneshgah, 4eghadar esterahat mikonid?)

5 ساعت پس از نوشتن این پست، نویسنده کارش انجام شد، و همون جا جلوی در دفتر، غش کرد از شادی!

نه شوخی کردم، ولی جدی بلاخره کارم تموم شد!