-

یک صحبت با خودم:

عزیزم، اشکال نداره. آدم اشتباه میکنه. حالا فهمیدی که اشتباهت چی بود؟

حالا متوجه شدی که چیکار نباید دیگه بکنی؟ 2 تا رو از دست دادی، بقیه رو خراب نکن.

برو مثل شیر به بقیه اشون برس.

تا تو باشی به حرف بقیه گوش ندی.

تا تو باشی کاری به کار بقیه نداشته باشی

خوردی؟ یاد گرفتی؟ فهمیدی؟ 

این باشه توی ذهنت، هیچ وقت هم فراموش نکن.

خوب؟

من : 

باشه باباااااا، بس کن دیگه فهمیدم.

خوب. 

یه چیز دیگه که باید از خودم خالی کنم: برای اولین بار توی عمرم، توی کل زمانی که درس میخوانم، یه امتحانی رو واقعاً خراب کرده ام. واقعاً. ولی روم نشد به پدر مادرم بگم. گفتم بد نشده.


-

امتحان ها

آخ مغزم

امتحان ها

...

در تعداد زیاد کتاب هایی که باید خوانده شوند برای یک (1) عدد درس مزخرف بی معنی، در تعجبم! الآن 4 تا کتاب جلوم بازه برای امتحان فردا. ظاهراً هر چی درس کم اهمیت تر باشه، دردسرش بیشتره

-

نمی دونم اینو قبلاً گفتم یا نه

ولی مقد*ساتی که بخواد با نظر چند نفر آدم نا شناس، با چهار تا کلمه توی اینور و اونن ور در خطر بی افته و  بهش توهین بشه و  از تقدسش کم بشه، به درد هیچی نمی خوره.

البته من اینجوری فکر میکنم. من یکی که مقد*ساتم با این جور چیزایی که توی قو*ان*ین جدید جر*ایم هستش، پایه هاش حتی به لرزه هم نمی افتند! 

اصلاً انقدر بالا بالا قرار داره مقد*ساتم که چیزایی که اونا توه*ین به حساب می آرند، به گوشش نمی رسه.

این از این.

فردا بنده باید برم دانشگاه. بد بختیه به خدا.

تا فردا.

-

چرا توی تلویزیون هر کی کراوات میزنه یا خانمی که چادر سر نداره و اسمش فارسیه، آدم بدیه

ولی هر کی که یقه اش بازه و ته ریش داره و اسمش مذهبیه و خانمی که چادر سرشه، آدم خوب؟

به منی که چادری نیستم و اسمم فارسیه، 

بر میخوره

پ.ن.

چرا برای کامپیوتر، کلمه رایانه درست کردند، ولی تلویزیون هنوز تلویزیونه؟

راستی ،من از جایگزین های فارسی استفاده میکنم، (رایانه-چاپگر-پیامک-و....) 

شما  چطور؟

هاچ زنبور عسل

زی زی گولو

سرندیپیتی

خونه مادر بزرگ

فوتبالیست ها

پسر شجاع

پت و مت

و...

آخییی، کودکی، کارتون، چه بامزه! ولی یه مشکلی با این لیست آشنا از برنامه های کودک که به هر کی بگی میگه آررررهههه، میشناسم، داره

این ها همه از کارتون هایی هستند که بنده هیچ خبر ازشون ندارم و نداشته ام. یه بار توی عمرم همه ندیدم. حتی یکیشونو! بهم نشون بدی توی تلویزیون، نمی تونم بگم کدوم هاچ زنبور عسله کدوم زی زی گلو. هر چند به من بار ها و بار ها اشاره شده که شبیه سرندیپیتی هستم، و زی زی گلو(؟!؟!؟!؟!؟!؟!) ولی نشده که توی عمرم ببینمشون. منم کم محروم نبودما! آخیییی ، روزگار! چرا کاری کردی که من با زی زی گلو هیچ وقت آشنا نشم؟

من فقط از کارتون های ایرانی اطلاع دارم که تا 2 سالگی مدرسه موش ها رو تماشا میکردم( به نقل از مادرم، که البته الآن فکرش رو میکنم، خیلی وحشتناکه اون همه موش توی یه ساختمون) و یک بار در یکی از سفر هایمان به ایران، عمه جانم منو برد سینما که فیلم کلاه قرمزی ببینم. 

و من از کلاه قرمزی میترسم، قیافه اش عجیب و ترسناکه...با اون دماغش...

آهان، بچه هم که بودم، مامانم یه دفعه برد منو تئاتر بز بز قندی (در اینکه مادرم چرا باید یک بچه 1.5 ساله رو ببره تئاتر، بسی سوال است) ،و اونم ردیف اول نزدیک ترین ردیف به سن.

به یک بارگی آقا گرگه از پشت سن با اون قیافه هولناکش پرید بیرون. و ما ( همون ش ولی در سن کوچک 1.5 سالگی) آنچنان هواری زدیم از ترس که آنتراکت دادن توی برنامه تا منو ببرن بیرون و آروم کنند. 

که در نتیجه تا الآن الآنش هم که هست، من از بز بز قندی هم میترسم. فکر کنم به نا خود آگاهم مربوطه.

اینم از دانش من از برنامه های کودکانه ایرانی. 0

پ.ن. امروز یه فیلم ایرانی، توش محله مون بوووودددددد....آخییییییی....محله مون....دلم تنگ شد


-

رفتیم پارک آبی با دوستان

و فهمیدیم که بر خلاف افکار گذشته مان، 

ما از غرق شدن می ترسیم. 

(داستان مفصل تر: از یه سرسره آبی آمدیم پایین، حول شدیم، و وقتی که افتادیم توی استخر ته سرسره، دست و پا زنان خودمان را گم کردیم. که آخر سر به خودمان یاد آوری کردیم که باید خود را سبک کرده، تا به سطح آب برسیم. خودمان را به بیرون از محوطه رساندیم، غریق نجات ها هم به ما خندیدند و گفتند فقط 1.10 متر عمق دارد نترسید. و ما کلی خجالت کشیدیم. و اینطور بود که از غرق شدن ترس برمان داشته!)

-

امروز توی صورت کتاب [نیشخند] یا همون فی*س بو*ک،  یکی از بچه ها عکس یکی از افراد شناخته شده خاص و عام ایرانی که خارج از ایران هستند برای یه 30 سالی میشه، گذاشت و گفت که سبزی ها از الآن دارن خط و نشون میکشن که اگه فلان طور بشه، ایشون حق نداره بر گرده به ایران، تا چه برسه که بخواد تشکیل حز(ب بده!

(یه تقلب کوچولو بهتون بدم: باباش خیلی معروف بود، و اسم فامیلش با پ شروع میشد و با "وی" تموم میشد)

بعد یه سری از این بچه های سبزی که توی اد لیستش بودند، اومدند کلی خط و نشون که آقا جان اصلاً شا*هن*شا      هی ها فلانند و بسارند و باید سرشون رو ببریم و حق ندارند حتی حزب بزنند توی آینده و فلان و بسار

یعنی من میخواستم سرمو بزنم توی دیوار

نه چرا سر خودمو بزنم؟ میخواستم سر طرف رو بگیرم توی دو دستم و بزنم توی دوار 

از همین الآن بگم، آنچه گذشت گذشت، این حرفایی هم که دارم میزنم هیچ ربطی به شا****هن***ش...یی نداره، و نه طرفدارشون هستم نه هیچی

این از این

آقا جان

خانم جان

بچه های محترمی که انقدر براتون جن&&&بش مهمه!!!

مگه حرف حساب شما، این نیست که باید آزادی سخن داشته باشیم؟ مگه شما ها توی خیا*بان ها نمی ریزید که بگید حرف من هم باید به حساب بیاد؟

پس چرا از همین الآن دارید خط و نشون میکشید؟ چرا دارید همون کاری که همین الآنی ها دارن انجام میدن، با یک رنگ و لعاب دیگه تکرار میکنید؟ 

شما دارید میگید آره، بیا فردای آزادی داشته باشیم، و همه بتونند شرکت کنند، به جز شما و شما و شما و شهنشا***هی ها و ج.ا.می ها . 

اینو بتونم بهتون بگم، به محضی که کنار کلمه آزادی کلمه "به جز" بیاد، دیگه آزادی نیستش ،دیکته کردنه.

میدونی چیه سبزی عزیز؟ اگه میخوای آزادی اما اگه به جز دار داشته باشی، نمیخواد برادر و خواهر من. 

بشین توی خونه ات، نه میخواد انقدر شه*ید بدید، نه انقدر دست___گ*یری، نه انقدر شکنجه شده توی زن***دان. اونی که تو توی ذهنت داری، همین الآن موجود هست، نیازی نیست بیشتر زحمت بکشی.

چرا دارید حرف همینا رو تکرار میکنید؟ مگه ما نمیخواهیم که هر کسی بتونه چیزی که توی مغزش هستش رو به زبون بیاره بدون اینکه زیر لیچار و لگد دیگران له بشه و بعد همون پیکر له شده اش رو آتش بزنند

روشن فکری ،اینه که بتونی توی یه اتاق مثل آدم بشینی، حرف طرف مقابلت رو بشنوی، بگی آقا، قبول، ما موافقیم که ما با هم توافق نداریم

امید وارم که ما همگی یاد بگیریم که هیچ چیزی توی دنیا فقط سیاه یا سفید نیست، و هزاران رنگ بینا بین وجود داره. همه یا هیچ مطلق نیست، شاید یه شایدی هم بینشون وجود داشته باشه. امید وارم هر چه زود تر یاد بگیریم قبل از اینکه دیر بشه. 

وای به حال ما اگه قبل از اینکه دیر بشه، این چیزا رو یاد نگیریم!



-

چون از وقتی که دیگه با هم حرف نمی زنیم،

حرف ها رو اون جوری که باید

دیگه نمی تونم کنار هم بچینم

جمله ها دیگه درست صدا نمی کنند

جادوی کلماتم دیگه معنی نداره...

پ.ن. 

 30 و شش نفر دیگه به لیست افرادی که دیگه دوستشون ندارم، و راضی به زجرشان هستم،

اضافه شد

پ.ن. 2...اینو بعد اضافه کردم چون مردم فکر میکنند که خیلی ما کینه ای هستیم و اینا...چند نفر از اسامی اون افراد رو میتونید اینجا پیدا کنید...اگه باز نمی تونید بکنید برام کامنت بنهانید که بنده بتوانم برایتان توضیحات کامل تری بدم. 

اگه دل سنگ هم داشته باشی، اگه هر نظری داشته باشی، اگه مال هر طرف باشی، ولی باید دیگه خیلی بی انسانیت باشی که بخوای بگی که این کارشون درسته یا "اس * لامیه". هیچ اسلا*می همچین چیزی رو جایز نمی دونه!


-

حکایت مریض شدن ما...

پنج شنبه بود که آمدیم خانه پس از یک روز بسیار طولانی...و افتادیم. از بدن درد ما افتادیم...انقدر ماهیچه درد داشتم که نمی تونستم از جام تکون بخورم...

و "ش" که هیچچچچچ گاه غیبت نمی کنه...هییییییچچچ وقت از ترس مامان جانش غیبت نمی کند، (که فلسفه شان اینست که حتی جسد کودکت را باید به مدرسه کشاند چون غیبت کردن کار شیطان است)...آدینه صبح بیمارستان نرفت. بله بیمارستان نرفت. حدوداً وقتی که از خواب بیدار شدم آدینه ظهر 20 تا میسد کال داشتم از بچه های نگران که چرا "ش" نیومده...

و بیماری همچنان ادامه داشت و بدن درد تبدیل به سر درد و گلو درد شد و آدینه شب بنده صدایم را از دست دادم و دیگر توانایی صحبت کردن نداشتم. اصلاً حرف نمی تونستم بزنم. و برای اینکه پدر مادرم را ناراحت نکنم تلفناشونو جواب ندادم...ممکنه بگی که خیلی دختر بدی هستی ولی خوب، "آنتن ندادن" بهتر از "مامان مریض شدم". در عوضش ما در فیس بوکمان نوشتیم که آقا ما صدایمان را از دست دادیم...

و باز یک دلیل دیگه که چرا نباید توی فیس بوکت فامیل داشته باشید...

دکتر پسر عمه جانمان در یک مهمانی به پدر مادر جان عزیزمان خبر دادند که ما مریض شدیم...

دست شما درد نکند پسر عمه جان.

دیگه شروع کردن زنگ زدن...

حالت خوبه؟ میخوای برگردی ایران؟ میخوای من بیام پیشت؟ میخوای اصلاً درستون ول کنی دیگه نری دانشگاه. شماره تلفن بیمه و آمبولانس اونجا رو بده که اگه گوشیتو جواب ندادی من از ایران زنگ بزنم بیان دنبالت نجاتت بدن. سر امتحان جراحیت نمی خواد بری بیخودی دوشنبه...

هر روز...شنبه...یش شنبه...دوشنبه...چرا دوشنبه دانشگاه رفتی ش؟ 

خدای من چیکار کنم از دست پدر مادرم که این همه نگران بچه شان هستند...

دستم اگه به پسر عمه جانمان نرسه! 

-

امروز خیلی روز گندی بود

امتحانم رو گند زدم

کلاسام افتضاح بودند

مریضی ام دوباره اوت کرده

از ساعت 2 تا 4 ایستاده منتظر توی صف ایستادم که کارت متروی دانشجویی بگیرم که ساعت 4:15 که رفتم توی اتاق بهم گفتند که اصلاً بی خود ایستادی چون اون کارتی که سفارش دادی اصلاً امسال شرکت مترو نزده و باید فرم پر کنی بعد از تعطیلات کریسماس باید پولتو پس بگیری

سرم درد میکنه

روی یخ ها افتادم و کشک ام رو داغون کردم

و اینک فهمیدم که ممکنه خاله ام طلاق گرفته باشه...از شوهر خاله ام. ( ما خانواده مان از اون تیپ هاست که خاله هایمان مثل مامان هستند برامون... )

تازه از یه منبع غیر مستقیم فهمیدم... هیچ کسی هم نیست که بتونم خبر رو موسق کنم برای خودم

این خبر های از ایران هم که اصلاً مشخص نیست که چه خبره توی اون کش*ور انگار دیگه انسانیتی وجود نداره توی ح)ک*و*م&ت و یه مشت آدم فضایی گرفتند و د؟و؟لتمان رو در دست گرفته اند و اصلاً انگار قابلیت تجزیه و تحلیل mp4 ندارند که وقتی که میبینی ماشین پ*ل*ی&&&س داره از اروی ج_سد مردم رد میشه...یعنی داره رد میشه و نمی خواد که دیگه ویدئویی نشون بدیم از این واقعه موسق تر که بخواد اثبات بکنه این موضوع رو.

حالم بده

چه روز مزخرفی بود. 

توی عمرم انقدر بد شانسی نیاوردم هیچ وقت! یا روز به این بدی.

عجب ماه مزخرفی

عجب سال مزخرفی

حالم خوب نیست

-

و همگان به او بر میگردیم...

به خدای ابزار آلات تکنولوژیک...

به صاحب تمامی توتبوک ها و نت بوک ها و رایانه های میزی و رایانه های دستی و سمارت فون ها و ای فون ها و تبلت پی سی ها...

و من جمله، 

نوت بوک بنده هم باید روزی به ایشون می پیوست.

نوت بوک عزیزم. هدیه دانشگاه قبول شدن ام از بابایی...

عزیز دل مامان...کوچولوی من...با تمام خنگی هایت و کند شدن هایت در چند روز های اخیر...

چطور من ندیدم که داری درد میکشی؟ چطور نفهمیدم که رَم ات داره ناله میکنه؟ من احمق فکر میکردم که برنامه هایی که استفاده میکنم خیلی سنگین هستند...از کجا باید می فهمیدم که داری زجر میکشی 

عزیز دل مامان؟

نوت بوک جونم؟!

آخه چرا...

حالا عزیزم، چرا همه نوشته هایم و خاطره هایم و عکس هایم رو با خودت بردی؟ چرا همه عکسی های نابی که هیچکی دیگه نداره توی خانواده با خودت بردی؟

چرا آخه چرا؟

میدونی چرا؟ 

آه خواهرم بود!

چند هفته پیش زنگ زد گریه گریه گه بد بخت شدم نوتبوکم از دست رفت و دیگه ویندوزش بالا نمیاد...منم گفتم میخواستی انقدر فلش از اینو اون نگیری همینجوری وارد سیستمت بکنی هر چی ویروسه!

حالا من برای یک بار توی عمرم یه فلشی گرفتم از یکی که از دانشگاه یه مشتی تست گرفته بود

و...

بد بخت شدم...و دیگه ویندوزم بالا نمیاد! هر کاری هم که میکنم دیگه یه بارگی شده...با اون وضع هارد بهم ریخته اش و این ویروس دیگه هیچی دیگه...خیلی خوبه دیگه...

البته، ما هم درنگ نکردیم و رفتیم از حراجی های کریستماس استفاده کردیم و برای خودمان یک نوتبوک دوباره خریدیم بی درنگ...

که البته که خوشگل تره

سریع تره

سیستمش 4 برابره اونیکیه

و سبک تره 

و چند اینچی هم صفحه اش بزرگتره

ولی عزیز دلم که نمیشه!

خدا بیامزدش...و امیدوارم که بتونم ببرم ایران و همه چیو از توش نجات بدهم که اینجا هیچی بارشون بابت رایانه نیستش.

راستی ،خدمت اونایی که توی ایران هستند:

خیلی کلاه سرمون میزارن این مغازه دارا هاااا!!! خیلی توی ایران نوتبوک گرون می فروشند هاااااا دوست من یه سیستمی از ایران خرید حدود 1 میلیون تومان...همون سیستم اینجا داشتند 600 دلار...با 1000 دلار میدونی چه چیز شیرینی میتونی بخری؟ تا ابد دیگه نیازی به کامپیوتر نخواهی داشت...از ما گفتن

حالا حرکت بعدی...خریدن یک عدد هارد خارجی برای ذخیره اطلاعاتم که دیگه اینجوری بد بخت نشم دفعه دیگه.

راستی...میگن امروز شلوغ پلوغ شده تهران...درسته؟! ان%قلاب و پل چو*بی و آزا***دی

-

دکتر بابک منو به یه بازی دعوت کردند و از اونجایی که من خیلی بازی دوست دارم قبل از اینکه حتی نهار بخورم شرکت میکنم.

بازی اینه که باید 5 خصوصیت اخلاقی چه زشت چه زیبا رو بنویسم که خواننده های خوب بلاگ ام ازش بی خبر هستند رو بنویسم...البته یه بار این کارو کردم ولی اخلاق نبود و نکته های جالب بود و اینا...خلاصهههه...

چقدر سخته

بیا یه کار جالب...چند تا نکته منفی در مورد خودم بگم

1-باورتون بشه یا نه: راحت میتونم دروغ بگم. همیشه هم همه باور میکنند. روبرو با من شو بگم آسمون سبزه باور میکنی. جدی میگم. شاید بخاطر اینکه کسی ازم انتظار نداره که دروغ بگم و اینا...ولی خوب ،من هیچ گاه از این خصوصیت فوق العاده ام در حالت بد استفاده نمی کنم. به مامان و بابا و خواهر و دوستام هم هیچ وقت دروغ نمی گم. قول (جدی میگم). فقط مثلاً وقتی کل کلاس میخوان تعطیل کنند منو میفرستند وسط...چون معلما باور میکنند.

2- مثل دیگر متولدین  آذری:  رک هستم. دیر یا زود، اون کلاهی که تورو شبیه به لبو فروشا میکنه رو به رخت میکشونم، چون دلم برات میسوزه، نه چون میخوام مسخره ات کنم.

3- اگه کسی روی اعصابم راه بره، مدام تحمل میکنم...بعد یه بارگی مثل زلزله همه کاسه کوسه ها رو بهم میزنم. بعد طرف بد بخت میمونه توی اینکه یه بارگی چی شد. 

4- بعد از دانشگاه تنبل شدم. تا قبل از دانشگاه، همیشه راس ساعت 6 بیدار بودم. آدینه ها هم ساعت 7.30. ولی از بعد از دانشگاه تا ساعت 9 -10 شنبه ها میخوابم. خیلی هم بدم میاد. امید وارم بتونم تصحیح کنم

5- خیلی از خودم متشکر هستم. خیلی. انقدر از خودم ممنون هستم که حتی مامانم بهم میگه. تنها آدمی که نگفته بهم توی دنیا که چقدر مجذوب خودم هستم، پدرم هستند. البته این فقط بخاطر اینه که این صفت رو از پدرم گرفتم. و خیلی هم چیز خوبیه. چون اعتماد به نفس خوبی میده. حتی اگه بی اساس هستش. به همه پیشنهاد می کنم از خودشون متشکر و ممنون باشند و هر روز 5 دقیقه فقط قربون صدقه خودشون برن جلوی آیینه. 

از همه دعوت میکنم که 5 تا خصوصیتشون رو بنویسند...حتی توی کامنت ها هم جالب میشه!

خوب خیلی نوشتم...ببین وقتی که در مورد خودم باید حرف بزنم چقدر طول میکشه!

شب یلداتون بازم مبارک! کاشکی انار داشتیم...انبه هستش توی خونه ولی انار نیستش