-

شب یلداتون دراز باد! (یا اصلاً چی تبریک میگن برای شب یلدا؟! یادم رفته!)

خوش باشید در کنار دیوان های حافظتان و کاسه های پر از انار های دون شده و قاچ های هندوانه و آجیل و دوست و آشنا و فامیل 

جای من هم فال بگیرید...

در ضمن:

ق*می ها هم بعععللهه؟!! انتظار نداشتم...یه ویدئو دیدم انقدر باحال بود می گفتند: چقدر پولت دادن دوربین دستت دادن به یه م *ز.د/ور ی که توی یه درختی ایستاده بود (آره توش از بس مردم زیاد بودند!) و داشت با دوربین از قیافه همه فی*لم میگرفت. 

در ضمن هم در زمان سخنرانی بع*ضی هاااا، مردم انقدر هو کردند و گفتند م@ر$گ بر د!!!یکت!تور که یه بارگی رفتند سر قر&آن خواندن

خلاصه

شب یلدای خوبی داشته باشید....ما که بخواهی نخواهی بیداریم و درس میخوانیم تا چشمامون در بیاد و نخواهیم پزشک بشیم

-

ما یک عدد همسایه طبقه بالایی داریم، که همان جوری که گفتم، یک روانی همیشه مست هست (تازه نمی گم دائم الخمر چون که باز خمار ها میگیرن میخوابن و این صفت  سکوت هیچ به همسایه مذکور نیامده!)

طی چند روز گذشته، بنده، به همراه دوستانم، به یک نتیجه گیری مشترک رسیده ایم:

ایشون قاتله!

به خدا. 

اول اینکه آدما هستن که میرن و هیچ وقت از در خونه اش خارج نمی شن.

دوم اینکه همیشه داره دعوا میگیره با یکی و اشیاء پرت میکنه، اونم نصف شب مثلاً ساعت 2 صبح! (این افراد هم آقا هستند و هم خانم در ضمن)

بعدش همیشه یه بارگی سکوت میاد...

فرداش هم صدای نجاری میاد و دریل و اینا...بعدش هم جاروبرقی

تئوری من اینه که این افراد رو به یک بهانه ای میکشونه خونه اش، مثلاً بیا در مورد شرکت حرمی با هم صحبت کنیم (مثلاً)، بعدش باهاشون دعوا میکنه 

بعد به نحوی میکشه (چون به بک بارگی تمام میشه دعواشون)

بعد جیبشون رو خالی میکنه

بعدش براشون تابوت درست میکنه

بعدش هم جارو برقی میشکه آثار جرمو پاک کنه!

شایدم نه، فقط سرش گیج میره و وسیله هاشو میندازه اینور اونور، فرداش هم شکسته هاشو با جارو برقی جمع میکنه.

شاید هم اینا همه از آثار افسردگی و بد شانسی بزرگ این روزاست...


-

هوا بس نا جوانمردانه سرد است!

امروز انقدر هوا سرد بود که کلاسامونو تعطیل کردیم! انقدر سر بود که خود استادا با پالتو پوست ایستاده بودند و سخنرانی میکردند...من شخصاً از سر تا پا 6 لایه لباس پوشدم ولی همچنان خونه که رسیدم از سرما بی حس شده بودم. 

انقدر سرده که مغزم منجمد شده و توانایی درس خواندن نداره! یه خروار هم فردا کار دارم.

برای بچه هایی که ایران هستند...نه اصلاً هر جایی هستند که دما تا بحال از -3 پایین تر نیومده: حتی سعی نکنید تصور کنید چقدر سرده! یعنی هر چقدر سرد باشه توی ایران رو تصور کنید، 10 برابر سرد تره...هیچ وقت آرزو نکنید که همچین سرمایی را بخواهید تجربه کنید چن خیییلللیی سرده.

یه چشمه تجربه امروز رو بگم براتون تصور کنید: 

امروز که خواستم برم توی دانشگاهمون (حوالی 8 صبح) یه نگاهی انداختم به موهایی که از زیر کلاهم بیرون اومده بودند...و توی شوک رفتم 

موهام از سرمای بیرون + بخار از دهنم وقتی که حرف میزدم، 

یخ زده بود

و یک لایه یخ دور موهام رو گرفته بود و سفید شده بود. 

هوا خیلی سرده

دلم آش شعله قلم کار میخواد...توی این هوا میچسبه

-

خیلی دیر شد ولی هفته پیش رفتم در آخرین دفعات پخش فیلم 2012 در شهر مون، این فیلم رو دیدم!

اول اینکه خیلی از لحاظ اکشن و ایناااا باحال بود...و دوم اینکه اگه توی سینما نباشه، فایده نداره اصلاً! چون وقتی که توی سینما هستی ،انقدر بزرگه صحنه جلوت که برای مثال وقتی که یه کشتی قراره بخوره توی سر یکی، تو هم احساس میکنی الآن له میشی زیرش

بعدش هم منو برد توی فکر

ما خیلی حیفیم هااااا

فرض کن...

این همه ساختمون زیبا...

این همه هنر هایی که گم میشه...

این همه هوش که به هدر میره

هر چقدر هم دنیا بد باشه...یعنی برای اون یه بچه ای که میتونه دنیا رو از یک بدی نجات بده، نمی ارزه که دنیا به پا بمونه؟

یعنی واقعاً انسان ها انقدر نفهمن (دور از جون همگی) که هیچ وقت دیگه ما آدم نمی شیم؟

مثل همه چی این دوران عجیب که توش هیچ چی درست و حسابی نیست تموم نمی شه و جایگزین بشه با یه دوران بهتر؟

بخدا وقتی که میدیدم که انواع و اقسام اثار هنری رو نجات میدادند...تازه به خودم اومدم که چه مردمانی هستیم ما و توانایی چه کار هایی داریم و ما بهش اعتنایی نمی کنیم ( که جالبه فقط هم آثار هنری اروپا رو داشتن جابجا میکردن، خبری هم از آثار هنری دیگر دنیا نبود...با وجود اینکه همه آثار از لوور برداشته شده بود و هنگی خبر داریم که لوور چه دزد هنری هستش...البته در مورد موجودیت آثار تخت جمشید توی لوور من نظر خودمو دارم: وقتی که یونسکو پول میده ما سایبان بزنیم برای تخت جمشید و ازش حفاظت بکنیم در برابر فرسایش آب و هوایی و میری تخت جمشید و خبری از سایبان نیست...خوب بهتر نیست که اون آثار جاودان بمونند در مکانی که فشار و دما و نگهداری مناسب داشته باشه و حفظ بشه؟ حد اقل اونجا تعداد بیشتر از آدمای دنیا مبینند و ازش فیض میبرند... یه روزی هم که اوضاع روبراه شد و ما دارای یک د*و)ل$ت با کفایت و ایران*دوست شدیم، مثل مصر که آثارش رو برگردوند، ما هم بر میگردیونیم...)


البته...بنده هیچ هم اعتقاد ندارم که چون مایا ها ریاضی شون ضعیف بود و تا 2012 بیشتر شمردن بلد نبودند، 2 سال دیگه ما هم مجبور میشیم که ....بعله

ولی کلاً اگه هنوز دارن نشون میدن و ندیدید بفرمایید...اگه هم نه، بازم برید ببینید...جان کیوساک در هر فیلمی باشد باید دید...حتی اگه مزخرف ترین فیلم باشه...چون جان کیوساک هستش!

پ.ن. البته همچنان تا 4 ساعت بعد از فیلم هر ترکی توی زمین که میدیدم یه دفعه ای می پریدم...و خیلی اعصابم خورد بود چون تخت جمشید رو هیچی اش رو نبردند، و سوای اون، کوروش موند و فردوسی و نسخه ای از حافظ نبردند و سعدی را فراموش کردند و خیام رو که نگو که چه زود عشق این خارجی ها فراموششون میشه و یک نمونه فرش ایران نبردند و یک درخت انار ایران و یک بوته پسته رف*سن*جان رو نبردند و کلاً حیف که کشور به این خوبی فرصت نداشت که به آرامش برسد بعد از 2000 سال و مردمش برای یک بار و برای همیشه توی یک عدد ایران زیر یک عدد سقف با هم و با نظرات هم کنار بیان و

آخه مردم یکم گوشاتونو باز کنید...چشماتونو باز کنید...اگه تو داری حق نظر...من هم دارم...چرا اینجور میکنیم با همدیگه؟ ولی این یه مقوله دیگه است!

-

من دیشب خواب دیدم که داشتم توی ماشین از یک دسته کر گردن آبی و قرمز فرار میکردم...بعد دیدم که جلوم هم پر این کرگدن هاست...و باید هی بینشون لایی بکشم که در برم از دستشون...

بعدش دیدم که همه اینا جز یکی از سناریو های فیلمی بود که من توش دکتر خانوادگی دو تا خواهر بودم که جفتشون موهاشون طلایی بود و یکیشون اوما ترمن بود...اسمای هر 3 تامونم تا حوالی ظهر یادم بود...آهان، رابین ویلیامز هم توش نقش داشت، در مراحلی هم کنار دستم توی ماشین نشسته بود وقتی که داشتیم از دست کرگدن ها فرار میکردیم... تازه من توی imdb.com هم پروفایل داشتم. البته توی خوابم.


 شما دیشب خواب چی دیدین؟ [نیشخند]

-

عجب امسال سال نحسیه برای هنرمندان ایرانی...خیلی وحشتناکه انگار هر هفته داریم از مرگ یک هنرمند دیگه میشنویم...

اصلاً باورم نمی شه

فرامرز پایور نیز در گذشت...روحش شاد

-

خدا حافظ 20 سالگی...خدا نگه دارت...میرم و دیگه بر نمی گردم و به دنیای 21 سالگی چشم باز میکنم...به دنیایی که تنها تفاوت بارزش با 20 سالگی تا اون جایی که من میدانم اینه که بیشتر دنیا تاززززهههه آدم بزرگ حساب میشم، و دیگه کاملاً مسئول تمامی حرکات و وجنات و صحبات ام هستم، و دیگه بچه نیستم. 

و اگه توی آمریکا بودم به طور قانونی شرب حرام مصرف کنم

نه اینکه کسی از این کارای بد بد میکنه ها

فقط گفتم که همه یه اطلاعات عمومی بهشون اضافه بشه.

بجز این دیگهههه

هان، فردا که روز تولدمه، یه امتحان ترم گنده داریم

ظهرشم باید یه عالمه خودمو خفه کنم چون یه میان ترم خیلی وهم انگیزی دارم که معلمی خواهد ازمون امتحان گرفت که این خانم معلم خلاف قیافه فرشته وارش، درونش یک شیطانی زندگی میکنه که دلش میخواد همه ما ازش بترسیم و از درسش وحشت داشته باشیم و هر چی بخوانیم بی فایده باشه. 

جالبم هست که 3 شنبه ها همیشه تیره و بارونی و سرد هستند بر خلاف بقیه هفته

ولی فردا تولدمه دیگه. چیکارش میشه کرد.

خدایا مارو از این درسا نجات بده که بتونیم هر چه زود تر به بلاگ آپ کردن روزانه مان بپردازیم

-

بسیار کمبود وقت و نیروی ذهنی دارم:

هفته دیگه پشت سر هم امتحان دارم. من جمله امتحان ترم روز تولدم...مثل همیشه.

به جز درس چی روی ذهنمه؟

این:

ای اسکادا، ای جان، ای شکر پارهٌ خوش بو و خوش عطر و فوق العاده توصیف احوالات بنده...

تو را دوست میدارم...عاشقت هستم، 

هر چند در حال حاضر 100 $ هستی، و من دانشجو و فقیر...

روزی تو را خواهم خرید و حلوا حلوایت خواهم کرد...

شاید وقتی دکتر شدم و پول اضافی داشتم و 100$ برام چیزی نبود...

تا آن وقت، در مراکز خرید خواهم گشت، تا اشانتیونت را پیدا کنم و به سان بیچاره های عقده ای قطره قطره استفاده ات کنم...(الآن اگه مامانم میدونست دارم خودم رو به چه وضعیت اسف باری میکشونم برای یه بطری عطر، میزد توی سرم! مامانی که اصلاً زدن توی سر کارش نیستش، بعدش هم میگه : بچه آبرمونو بردی مردم فکر میکنند نداری و عقده ای هستی...چیکار کنم، مامان. دانشجویی هستش دیگه، همه که مثل شما نبودند از دولت ش ا ه ن ش ا ه ی حقوق دانشجویی بگیرید که انقدر زیاد بود که می تونستید هر چی میخواستید باهاش بخرید...نه خیر، ما از این پولا نمی گیریم! )

(آه بلند)

برگشتم سراغ درسام...فعلاً

-

دلم برای دوست داشتن تنگ شده.

نه اون دوست داشتن
یعنی داشتن افرادی که بهشون بشه گفت دوست.
چرا، آدم هایی هستند که سر کلاس باهاشون شوخی خنده کنی،
بگی سلام هر روز، توی کافه کنارشون بشینی
ولی دوست نیستند
بعد از دانشگاه شاید دیگه نبینمشون
شاید دیگه تماس نداشته باشم
ولی دوست نیستند
هر دفعه ای که دوست های دبیرستانی امو میبینیم وقتی که بر میگردم ایران
کمتر و کمتر موضوعی داریم که در موردشون حرف بزنیم
از هم دور تر و دور تر میشیم
میترسم که آخرش، تنها بمونم
خودم و خودم
هیچکسی نباشه که بشه باهاش رفت بیرون، یه غذایی خورد و واقعاً حرف زد
نه فقط گپ زدا،
واقعاً حرف زد
که بفهمه که چی داری میگم
که عمیقاً بفهمه چی میگم
فکر نکنم بشه دیگه با این جور آدما آشنا بشم
دیگه دوره دوست خوب پیدا کردن تموم شده...
هییییییی

-

اولین قانون بعنوان پزشک/دانشجوی پزشکی/ هر کاره ای که هستی توی بیمارستان:

روی نرو پرستارا نرو.

باهاشون خوب باش و بهشون احترام بزار. 

یعنی نکن...اعصابشونو خورد:

نکن.

از من به شما گفتن. 

پرستار ها می توانند زندگانی شما را نابودددد کنند. و شما هیچ کاری نمی تونید بکنید در موردش.

من از خواب دارم میییی میرم. مخصوصاً این که دارم سعی میکنم قهوه را ترک بنمایم. 

قول میدم فردا پست درست حسابی اینجا را پر بکند

-

خلاصه قرنطینه...از هر روزی که تمام شد تا دیشب

اینترنت

اینترنت

اینترنت

خواب

نهار

اینترنت

اینترنت

تلفن با مامانم حرف بزنم

اینترنت

خواب...

از اول

واسه همون چیز خاصی به ذهنم نرسید که بنویسم، در حالی که روزانه حس میکردم که درجه به درجه از آی کیو ام با هر صفحه جدیدی که توی 

reddit

باز میکردم

کاهش می یافت

و اینک

روز از نو، روزی از نو

چقدر کار دارم

به امید اینکه آپ های خوبی داشته باشم از این به بعد!

من این کیفو میخوام!===>