-
ولی خوانندگان اشتباه کردند...(هنر هوگو در داستان نویسی آنقدر زیاد بود، که نتوانست داستان انسان ها را برای داستان کلیسا واگزار کند...در حالی که همگی میخوانیم و میدانیم که کلیسای نوتر دام چه گوهریست، و در اینکه صحنهٌ اصلی تمام ماجراست، ولی این زیبایی در زشتی رفتار های مردم و خودخواهی هایشان و در هیاهوی انقلاب فرانسه کم رنگ میشه!)
و این یکی از بهترین اشتباهات انسان ها بود...چون ما را به این نتیجه میرساند که چقدر عشق میتونه دروغین باشه، و کور کننده، چقدر میتونه فیزیکی باشه جای احساسی، چقدر میتونه از ته دل باشه، و در آخر...مهم تر از همه، چقدر میتونه بی عدالت باشه...
ولی هدف من از این نوشته ها این نبود که بیام و نقد کنم ...
میخواستم بگم که همه چیز، همه جا تکرار میشه...فقط نقش ها عوض میشه، صحنه ها متفاوت...
در این داستان، نقش ها اینگونه رقم خورده اند:
روح ایران، در نقش ازمرلدا...زیباست، دلربا، همه حواس ها به طرف اوست، همه میخواهند که از آن خودشان باشد...کولی است، به خانمان، بی صاحب...سال هاست که جایش در دنیا، مشخص نیست، و فقط بخاطر جبر الهی، بخاطر خواست خدا، به اسم کولی در رفته، و تمامی بد بینی های جهان بر او و مردمان او افکنده شده...در این همهمه دنیای امروزی، که این همه آلودگی حس میشود، او کمتر چیزیست که پاک مانده است...
مجذوب شدگان...آنهایی که کل عمرشان را معطوف هدفی کرده اند...دیوانهٌ یک چیز هستند، پول، دین، دنیا، علم... کلاود فرولو....او عاشق ازمرلداست، ولی چون قسم روحانیت و خداییت خورده، هیچ گاه نمی تونه با ازمرلدا باشد، و دلش را به او بسپارد...دلش باید همیشه با دینش باشد، نه با عشقش...همین میشود که حسادتی دیوانه وار او را بگیرد، و هر آنکه را که بخواهد ابراز عشق به ازمرلدا بکند، از سر راه بردارد...او اگر نمی تواند ازمرلدا را داشته باشد، هیچ کس دیگری هم نمیتواند او را داشته باشد...عشق او نا پاک و خودخواهانه است
در نقش کاپیتان فیبوس دو شتوپور، تمام دوست داران ایرانی که بخاطر منافعش، بخاطر جو گیری اش، بخاطر دست به نظر رسیدنش، ازمرلدای این داستان را دوست دارند...کاپیتان، عشق دیگری دارد، نامزدی، فلور، ولی عشق او به ناگه معطوف ازمرلدا میشود. او عاشق نشده، بلکه فقط فریب زیبایی ازمرلدا شده...پاش برسه، او را رها میکند، و بر میگردد به فلور...دختر زیبا و پول داری که منفعت کاپیتان در آن است که با او بماند، و نه با کولی چون ازمرلدا...عشق کاپیتان عشق نیست...یک هوس زودگذر است.
در نقش پی یر گرینگوار...افرادی مثل من...عاشق هستند، ولی در و جرعت ندارند که از عشقشان دفاع کنند...فقط بلدند شعر بسرایند و حرف بزنند...ولی به عمل که میاید، زود فرار میکنند.
و در نقش کوازیمودو...آن بی چاره های بی دفاع، زشت رویان زیبا دل، آن افرادی که حتی بعد از مرگ ازمرلدا، او را رها نکردند...مضحکه شدند، مسخره شدند، بد ترین ها برای آنها بود...ولی هیچ گاه از عشقشان به ازمرلدا کاسته نشد...حتی وقتی که او، کوازیمودو را رها کرد، ولی همچنان در دفاع از ازمرلدا، حاضر بود جان بدهد...
از هر طبقه ای که باشند، ازمرلدا را دوست میدارند...وقتی که همه او را رها کرده بودند...همهٌ آنهایی که ادعای عاشق بودنشان میشد...کوازیمودو را ما دریم، که تن مردهٌ او، بدن بی جان ازمرلدا را در آغوش گرفته، و هر دو تبدیل به استخوان شده اند...
و حالا دیدید...که زمین ما، ایران زمین ما، کلیسای نوتر دام ما...در میان هیاهوی نقش ها، گم شد؟