-

آنچه در 48 ساعت پیش گذشت:-پنیر لیقوان بیشتر به ریحان میاد، پنیر سفید با جعفری
- مادر بزرگم از بیمارستان برگشته، به نظر به بیهوشی حساسیت داده، به عبارتی متوهم شده، تا نیم شب داشت یک راست حرف میزد، حالا خوابیده.
- بازیگر به ماریون کوتیلار میگن. فرانسوی الآصل بوده، ولی توی فیلمش با لهجه جنوب آمریکایی حرف میزنه!!!!
-مامانم میگه شبیه همین ماریون کوتارد هم هستم، البته اگه بودم، تا الآن بازیگر شده بودم. البته نمی دونم مردم چی فکر میکنند، یکی یه دفعه اومد پیشم گفت شبیه جنیفر لاو هیویت هستم. یکی دیگه هم گفت شبیه جاستین وادل هستم . نمی شه من شبیه خودم بشم لطفاً؟
-یکی خیلی خنگ توی بیمارستان چمران شماره تلفن بیمارستان رو اشتباهی داده ، از دیروز هی اینجا زنگ میزنند برای بیمارستان.
-بلاخره رستگاران تمام شد. حالا یکی برام بشینه از اول تعریف کنه که اصلاً چی شد؟ خجسته کی بود؟ اصلاً چرا انقدر همه مجذوب این تولید اخیر ص د ا و س ی م ا ی خ ا ی ن بودند؟ ما که اصلاً دیگه نگاهش نمی کنیم!
-حالا من باید برگردم دانشگاه بگم چی؟ اصلاً نمی دونم چیکار قراره بکنم، برم یه عالمه خرج کنم وسیله جدید بخرم که هدر بره؟ خدایا زودتر تکلیفمو مشخص کن.
-تابستان تموم شد و من هنوز بستنی آدامسی نخوردم! 
- بریم مسافرت، بد نیستا! 
-فردا وقت آرایشگاه دارم، ساعت 10 صبح. بگو بچه، خوابت زیادی کرده بود یا آلودگی هوات کمت بود که ساعت 8 پاشی بری امیر آباد برای موهات!
- یکی بیسواد دیروز توی این کانال هایی که موسیقی مجاز پخش میکنند، توی تبلیغ زیر صفحه اش نوشته بود:
با تضمین 100% تبیعی! خدایا! 
-روز و شب همگان خوش. من رفته قهوه دم کنم.

پی نوشت:

من رفتم رشت فعلاً تا شنبه احتمالاً پستی نخواهد بود


-

اگه یه شانس داشتی که تاثیر تمام کارهایت رو توی دنیا ببینی، فکر میکنی چی میشد؟اگه میتونستی ببینی که هر حرفی که زدی به کسی، چه بازتابی داشته و شاید چه چیزهایی رو توی جهان تغییر داده...
اگه میتونستی ببینی با آره یا نه های ساده چقدر زندگی ات متفاوت میبود...
اگه میفهمیدی با یک کلمه یک زندگی را دگرگون کردی..
بعد ارزش هر کلمه ای که از دهن خارج میشد رو میفهمیدیم...درک میکردیم که تاثیرات کار هایمان فقط به خودمان بر نمیگرده، بلکه صد ها آدم رو تحت تاثیر قرار میده.
اگه فرضیه اثر پروانه ای درست باشه، اگه فقط یک پروانه با بال زدنش، طوفان بتونه تولید کنه...
پس ما تمامی نفس هایی که میکشیم، تمام گام هایی که روی این زمین میکوبانیم، تمام حرف هایی که میزنیم، چه طوفان هایی که تا بحال ایجاد نکرده اند!
فکرشو بکن...
آدم زیاد در این موارید فکر کنه، گوشه نشین و مترک جمع میشه!


-

خواهرم (از بس آدم جالبی هستم که همه اش درمورد خواهرم مینویسم! [نیشخند] ) امروز بیست و چندمین مجسمه گربه سانش رو خرید، و اضافه اش کرد به کلکسیون گربه هاش که بالای سرش خیلی خوشگل چیده و هیچ وقت گرد گیری نمی کنه!از وقتی که بچه بود، این بچه عشق گربه بود. حتی توی فیلم هایی که از تولد ها گرفته میشد، همیشه آرزویش این بود که تا قبل از تولد خودش (اگه تولد من بود) یا تا تولد بعدی اش (اگه تولد خودش بود) یه گربه داشته باشه، که تا 7 سالگی ،جمله بندی اش هر ساله هم بدین گونه بود:
Mommy, I hope I get a kitty cat before August –or- Mommy, I hope I get a kitty cat next year.
که البته، هر گاه که من سگ بگیرم (لابرادوری که بابا قولش رو توی 10 سالگی بهم داده ولی نمی دونم سگه کجا رفته، شاید پیش گربه خواهرم!) ایشان هم گربه دار خواهند شد. البته اگه عشق مرغ و جوجهٌ مامان اجازه بده!
پس از اون وقت، که دید که خبری از گربه نخواهد بود، تصمیم به جمع آوری گربه های مصنوعی کرده. 
خدا کنه وقتی که پیر شد، تبدیل نشه به این پیر زن هایی که 1000 تا گربه توی خانه هاشون درو میکنند! اگه اینطور بشه، من اصلاً پیشش نمیرم!
برای اطلاع، این گربه اخیر، یک مجسمه گربه به سبک مصر باستان هست، که از سنگ سیاه تراشیده شده، در حالبت نشسته، و توی یک گوشش حلقه طلایی داره! و جایش رسماً کنار گربه توی کیسه که جیغ میزنه و نرده بانی که روی هر نرده اش یک گربه آویزان شده نهاده شده.

پی نوشت

الآن اینجا از بالکن طبقه پایینی ها بوی قوی وایتکس میاد...نکنه که آدم کشتن و حالا دارند آثال جرم را پاک میکنند...آخه 12 نصفه شبه، به وایتکس چیکار دارند...شاید هم من سی.اس.آی. زیاد نگاه کردم!

-

چون در مکانی نا مناسب، در زمانی نا مناسب، من و تو با هم آشنا شدیم...

شاید توی یه دنیای دیگه؟!

شاید هم فقط دوری و دوستی، به قول خودت بهتر باشه!

پس به افتخار یک دوست جدید!

-

-برگشتم به نقطه اول...این همه حرس و جوش برای اینکه بشه روز از نو روزی از نو...
پس تمام اون چرت و پرتا درمورد تصمیم و اینا...تعطیل...هم خوشحالم هم ناراحت..البته بیشتر واسه پدرمادرم ناراحتم تا خودم
-چرا آدم های چاق(خیلی خیلی چاق) انقدر بد جلوه هستند؟ آدم به طور ناخودآگاه ازشون دوری میکنه...بخدا هیچ قصد بدی ندارم، فقط یه سوال توی ذهنم.
-الآن روی تلفن با دوستم بحثم شد. مریض شدم، میگه برو دکتر، میگم دکتر میخوام چیکار؟ دارو میده دیگه منم که یه سرماخوردگی کمی سنگین خوردم(از 5شنبه)، ولی حالا بهتر شدم. میگه عجب دکتری قراره بشی تو! مریض میاد میگی:" چیکار میکنی چرا آمدی اینجا؟"
-چون گوگل براش هیچ اهمیت نداره که به چه ترتیبی کلمه ها رو تایپ کنی! لپشو بکشیم گوگل جونو!
-چون اسید معده چیز خوبی نیست، که مخصوصاً با بیخوابی توام بشه!
-چون مردمی وجود دارند که انقدر مغزشان شسته شویی داده شده که تا آخر عمرشون هم تراپی برن درست نمی شن.
-چون من هیچ وقت ترکی یاد نمی گیرم. 
-چون نمی دونم برای چی وقتمو تلف تو کردم. اگه ببینمت، چک ه رو خوردی.
-چون اگه همینجوری ادامه بدم تا فردا صبح برات حرف دارم مادر!
-چون تابستونم داره تموم میشهههههه!!!! نمیخواهممممم!!!


-

کوچه های تنگ که ماشین دو طرفش پاک هست و بزور ماشین ما ازش رد میشه(نمی دونم این چهار چرخ ها- که مشکوکانه به یک بارگی وارد کشور شدند، که البته فکر میکنم باز مکر جهان دشمن هست یا شاید افراد دیگه نه چندان غربی در دوران بی پولی و گرانی بنزین در کشورهای غیر نفت خیز!-چجوری رد میشن). کسی توی خط خودش حرکت نمی کنه و توی خیابان غیر اصلی با سرعت 35-40 راندن انگار ممنوع هست چون به نظر میاد که هر وقت همچین کاری میکنم سیل بوق های ماشین ها به طرف من حمله ور میشه. و در ضمن باید خدا رو شکر کنیم که چراغ ترمز اوتوماتیک وار روشن میشه، و گر کسی که اینجا چراغ و اینا حالیش نیست که! یعنی وقتی که ماشین آموزش رانندگی و یا اتوبوس سر خط عابر پیاده ایست نکننند، از بقیه مردم بیچاره چه انتظاری هست؟بلی، اگه توی تهران رانندگی کنی، هر جای دیگر دنیا رانندگی مثل پیاده رویه...خسته کننده و غیر هیجان انگیز. بخدا هر دفعه رانندگی میکنم توی تهران عرق ترس پشت گردنم جمع میشه. البته، راهنمایی های قاطی شده با ترس و وهم پدر مادرم خیلی کمک نمیکنه
-وای مواظب باش
-چراغ ماشین نخوره
-زدی زدی
-آدم پیاده رو مواظب باش
-سر چهار راه گاز نده
-ترمز
-گاز نده
-ترمز
-وایییییی ش.... چیکار میکنی.
که البته تمامی این موارد من رو دلواپس میکنه و موجب میشه از ترس اینکه به کسی یا جایی بزنم سرعت بگیرم و رد شم از اون سناریو، که باز دوباره میشه روز از نو، روزی از نو، سخنرانی همیشگی پدرم:من که 30 ساله راننده ام، مثل تو گاز نمی دم. اصلاً نگاه کن، پامو میبینی، رو گاز نیست ولی ماشین داره میره. 
یه بار انقدر گفتند گاز نده گاز نده، که وسط چهار راه لج کردم رد که کردم چراغو، پامو از گاز برداشتم، ماشین خاموش شد، و ترافیک پشتمان جمع شد. به مامانم گفتم: حالا خوب شد؟ گاز ندادم خوبه اینجوری؟
البته، تمامی این موارد کاملاً مثل تف سر بالا بود، وقتی که پری روز هنگام پیچیدن توی پارکینگ خانماهن، به گونه ای عجیب بیرون تایر سمت راننده به گوشه میله روی جوب گیر کرد و عجالتاً یک تیکه 10*10 از لاستیک ماشین کنده شد. بله، یه تیکه قدر کف دست بنده. (خواهرم همان شب برای کلاس انشاش، در همین مورد یک انشای طنز نوشت، مرسی، سوژه هم شدیم توی مدرسه اش که همین الآنش همه بهم نگاه میکنم وقتی میرم دنبالش!)
و بدین گونه، تمامی حق و حقوق من بر روی ماشین سلب شد، تازه پدرم به این فکر افتاده بود که من دیگه دوروبر ماشین نگردم و هر جا آنها بخواهند با ماشین بروند، من با آژانس همراهی شان کنم.
که این مسئله خدا را شکر، به واقعیت نپیوست، و من را به درون ماشین خانوادگی راه میدهند.
بخدا تقصیر من نبود، تقصیر پارکینگ بد ترکیب ماست! ولی کیست که باور کند....
پس من امروز، جای ماشین سواری ،مجبور شدم بشینم خانه و جعبه سازی فرا گیرم. 

پی نوشت:

امروز دیدم که ماشالله پول مالیات ما هم خیلی خوب مصرف میشه، یکی با آی پِی

National Iranian Gas Company

با گوگل سرچ خانم های تپل مپل

به این سایت دسترسی پیدا کرد...

وقتی بقیه د....ل ت اینجوری باشه، نباید هم انظار بیشتری از شرکت نفت داشته باشیم...البته، بابام یه مدت اونجا کار میکرد، گفت همه دوستاش که الآن اونجا هستند صبح میان، روزنامه تکیه میدن به شکم های از روی کمربند رد شده شان، و منتظر نماز و نهار هستند!

-

خوب، وقت داستان خنده داره. که البته چند روز پیش توسط مادرم یاد آوری شد.من یه خواهر کوچک تری دارم که انقدر بی شباهت هست به من که بیرون که میریم فکر میکنند دوستم هست و ...
خلاصه، از جمله تفاوت هاش، اینست که اغلب خرابکاری هاش رو در هنگام کودکی انجام داد و الآن یک دختر خانم کاملاً مرتب و 
خوب و اینا هست و خواهر بزرگترش که من باشم، خیلی خرابکاری های بزرگ بزرگی انجام میدم که همه را به خنده و تاسف وا میدارد. 
داستانی که مادرم تعریف میکرد این بود.
یه روزی رفته بودیم آبشار نیاگرا، سمت کاناداش. خواهرم هنوز اون موقع کالسکه نشین بود. البته، نه من نه خواهرم هیچ وقت کالسکه نمی نشستیم و اصرار داشتیم که خودمان کالسکه رو برانیم. خلاصه، رفته بودیم به همراه دوستامون و من حوصله سر رفته یه گوشه بودم و بزرگتر ها داشتند حرف میزدند و مشغول بودند. خواهر جانم هم که حوصله اش از این همه بی مزگی ها به سر رفته بود، از کالسکه پیاده شد و نزدیک میله های محدود کننده آبشار شد. نگاه کرد و نگاه کرد، بعد به ارتفاع کلان ما از کف آبشار نگاه کرد و به طبع بهت زده ماند. بعد در یک جرقع بزرگ علم و دانایی و نبوغ، قمقمهٌ اطراف گردنش رو بر داشت، و برای آزمودن اینکه ببینه چقدر فاصله داریم از زمین، پرت کرد پایین. همان طوری که میدانید، اون پایین خیلی باد میاد، و اینکه اون پایین کشتی های پر ازآدم هایی هست که میخوان از پایین آبشار را تجربه کنند. خوب باد+قمقمه+آدم= قمقمه تو سر یکی از توریست های اون پایین خورد. که البته خوشبختانه همه چیز انقدر زود تموم شد که ایشان نفهمید که از کجا آمد و به کجا رفت. 
من خیلی دلم برای قمقمه سوخت و کلی هم خواهرم رو دعوا کردم که چرا همچین کار 
ای انجام دادی Stupid
اینم از داستان احمقانه ما.
پی نوشت:
لطفاً انقدر پیام خصوصی ندید که دستور بدم به تهیه ....
نه علاقه ای دارم به این کار، نه میخوام وقتم رو تلف تماشا کردن منفجر شدن شما رو توی خونه تان بکنم، و مگه یاد نگرفتید بده این کارا! بی جنبه ها. و نه به دقت کافی یادمه که باید چیکار کرد، فکر کردید معلمه واقعاً انقدر خنگه که بیاد دونه دونه آرام آرام طرز تهیه روی تخته بنویسه؟
 


-

این روز ها، دویست بار توی این ورد لعنتی مطلب نوشتم و پاک کردم، ولی خوب، انقدر اتفاق ها هست که از هر جایش بگم باز هم کم گفتم، و بعدش هم، فکر نکنم خیلی جالب باشه برای کسی. وقتی هم که میام چیز های دیگه بنویسم میبینم که خیلی لوس و بی مزه است. میتونم بگم که خسته شدم.
مغزم خسته است. 
از این همه فکر کردن خسته شده.
دلش میخواد اصلاً فکر نکنه. 
 رو نگاه میکنه؟ House md. کسی سریال  
اون یکی رو یادتونه که دختره اوکراینه از خوردن نون کپک زده جو متوهم میشد بخاطر ال اس دی اش؟ کسی نون جو کپک زده داره؟ 
بیخود نیست بشر روان گردان درست کرده.
(البته این راز بمونه، ما کتاب بیوشیمی مان یه قسمتی در مورد همین ال اس دی داشت، بعدش معلممان کاملاً خوشگل توضیح داد نحوه تهیه اش را. بعله. حالا دلتون بسوزه. هه هه هه.)
ولی بچه های خوب و کوچیکم اینها همگی یک شوخی بیش نیست، مواد کشیدن خیللللییی بده خوب؟
خلاصه کجا بودیم؟
آهان فکر.
مغزم خسته شد از بس فکر کردم. تصمیم گرفتن خیلی سخته، و از بس فکر کردم در مورد اینکه باید تصمیمی بگیرم که عملاً گرفته ام ولی تصمیم دوست داشتنی من نیست، خسته شدم. 
از اینکه فکر کردم در مورد این تصمیم، خسته شدم.
و از اینکه تصمیمی گرفته ام برای اتفاقی که هنوز اتفاق نیافتاده، و به نتایج اون اتفاق کلاً چه چیز هایی خواهند بود...خوب
سرم درد گرفته.
همین فعلاً، یه عالمه سردرد. 
پ.ن.
ای کشته کرا کشته ای ....
هه، گزر پوست هم به دباغ خانه میرسد، جناب.....حالا تو اصلاً به روت نیار که وسط حرفت ...بعله

و اصلاً یادت بره که این همه .... آره

واسه سرما خوردگی ات چی استفاده کردی که انقدر زود خوب شد؟


-

ایرانی ها، هزاران سال هست که آشپزی را به حد اعلا رسانده اند. اصلاً به نظرم یکی از نشانه های یک فرهنگ، پیچیدگی های غذاهای مصرفی آن ملت هست...مثلاً چه کسی فکرشو میتونست که فلان سبزی را با فلان سبزی توی آبگوشت قلم فلان جانور قاطی بکنیم با فلان حبوبات، رشته بهش اضافه کنیم، بزاریم بپزه، بعد یک دلاپ از یکی از فرآورده های شیری سابیده شده با آب رو روش بریزیم و دورش وسط یک گلی رو خورد کنیم، با روغن و آب جوش قاطی کنیم، و یه چیزی به نام آش رشته بدست بیاریم! چندین سال باید می گذشت تا مردم متوجه بشند که دقیقاً چه مخلوطی از هر عضو این آش به چه نصبتی باید قاطی بشه، کی و با چه دمایی پخته بشه، و بعد چه چاشنی هایی باید بهش اضافه بشه تا بعد از مدت ها بهترین دستور برای پختن هر غذایی بگزره.
خوب این ها همه محتاج یک فرهنگ بزرگ و با قدمت هست....
ولی نمی دونم کدوم آدم نا مردی بود این شمبلیله رو به ما معرفی کرد!
من یک بد غذایی خیلی خاصی دارم، که موجب تعجب هر فارسی زبان میشه که بهش بر خورم.
از هر چی قورمه سبزی هستش، متنفرم!
یعنی انقدر اوضاع بد هست، که وقتی من توی خانه هستم، پختن قورمه سبزی ممنوع! یعنی 9 ماه به ضرب زور قورمه سبزی می خورند که 2.5-3 ماه تابستان عقده ای نشوند.
اگه باشه از صبح از خانه میرم بیرون، تا وقتی که غذا میل بفرمایند و من برگردم.
خونه دوستان و فامیل ها میرویم، همه دیگه میدانند قورمه سبزی ممنوع. اگه باشه هم، با رعایت کامل در دور ترین نقطه از حضور من روی میز میچینند...که یک وقت اشتهای من کور نشه.
توی تهران زندگی میکنم، شهر قورمه سبزی. اگه توی خیابون راه برم و از توی یکی از خانه ها بوی این خورشت بیاد، مجبورم برم اون دست خیابان تا تموم بشه.
وقتی استشمامش میکنم احساس خفگی میکنم.
نمی دونم چرا. ولی این بوی شمبلیله مثل اینکه مقصر اصلی هست. نمی تونم تحملش کنم.
فکر نکنید خیلی بد غذا هستم ها، خواهرم بد تره!
حبوبات-نمی خوره یعنی عدس، لپه، نخود، لوبیا، اگه باشه، جدا میکنه. حتی لپه هارو توی قیمه جدا میکنه
گوجه فرنگی-نه
فلفل دلمه ای-اصلاً
هویج-مگر اینکه رنده شده و غیر قابل دیدن با چشم غیر مسلح
بادمجان، کدو-نچ




-

و حال گیری ها شروع میشود...

دلم میخواد اول یه عالم گریه کنم، بعدش دیگه آدم خوب و مهربان نباشم. 

مثل اینکه این روزا هر چی خوب تر باشی، بد تر سراغت میاد! 

هر چی هم بد تر باشی، اوضاعت بهتره!

تا الآن که 20 سال دارم، فکر کنم مهمترین چیزی که از دنیا فهمیده ام این باشه:

این زندگی، از اولش تا آخرش، خیلیییی نا مردیه....

و جالبه با این همه آدم به اصطلاح دوست و آشنا توی یاهو مسنجر و فیس بوک و ام اس ان و....، آخرش باید بیام این وقایع رو توی بلاگم بگم، چون به هیچکس دیگه نمیشه اعتماد کرد!

اصلاً دیگه چه ارزشی داره؟ بهتره به همون زندگی عادی خودم بپردازم. 

ولش کن به درک، نخواستیم!

-

وقتی ازت گرفته میشه، تازه ارزش کیبورد فارسی رو میفهمی!خلاصه، از دیگر دست آورد های مهم امروز: به خودم آمپول زدم.
نه، معتاد نیستم. دهنتان را آب بکشید یعنی چی!
نه، اولین بار آمپول زدنم نبود، انقدر توی سال گزشته به پیر زن و پیر مرد ها آمپول زدم حالم داره بد میشه از هر چی پوست چروک با بوی الکل ( هم از ضد عفونی هم از استعمال!!!! ماشاالله جای اینکه عاقل بشن بیشتر سراغ ذهر ماری میرند بخدا آخر عمری!).
ولی این دفعه نوبتش به من رسیده بود(کارما) که آمپول بزنم. بعد از این همه خرج تحصیلات بنده، زورم می آمد که 800 تومان بدم به یک آمپول زن کاری که خودم بدون مانتو روپوش کردن و سالن انتظار انجام بدهم رو برام انجام بده.

مامانم که ماشاالله تازه فهمیدم چرا پزشکی رو رد کرد رفت فیزیوتراپی...
از آمپول و سوزن و خون، مخصوصاً این سه مورد با هم، وحشت داره. نمی دونم چجوری توی بیمارستان کار میکرد؟
خواهرم هم که ...
بعدم، مگه مادرجون که انقدر سوسولی هستش، چجوری برای خودش انسولین میزنه؟ مگه از مادر بزرگ 80 ساله ام چم کمتره؟
پس به این نتیجه رسیدم که خودم برای خودم.
الکل و سوزن و همه چیو حاضر کردم.
اول دو سه بار با یه سوزن دیگه ای امتحان کردم ببینم چقدر حدوداً درد داره.
بعد اصل کار رو به اتمام رساندم. 
بعد گفتم هییی، تموم شدا!
لبخند زنان به خودم آفرین گفتم.
کار که تمام شد و همه چیو جمع و جور کردم، دیدم دنیا داره دور سرم میچرخه!
یادم رفت که فشارم پایینه و همینش هم مونده بود که به خودم آمپول بزنم. 
 رفتم توی سالن، افتادم روی زمین، در حالت نیمه غش. دستمو دراز کردم و یه شکلات از زیر میز پذیرایی برداشتم. بعد که بلند که شدم، گردنم گرفته بود. و تا همین لحظه که دارم مینویسم، عملاً هر کششی روی گردنم را حس میکنم. حتی غذا خوردن هم سخته!!!
نتیجه گیری اخلاقی، قبل از اینکه از این کار ها انجام بدی، یکم فکر کن. صبحانه بخور. و آرام آرام از جات بلند شو. 


-

1-man keyboard e farsi feélan nadaram chon windowsámo reinstall kardam

2-faghat khastam begam kodoom adame marizi donbale siteé sighe yabi hast? 

ke gozaresh be bloge mane badbakht bokhore?bavar nadarid negah konid

http://www.google.com/search?q=%D8%B5%D9%8A%D8%BA%D9%87%20%D9%8A%D8%A7%D8%A8%D9%8A&hl=fa&lr=&num=100&newwindow=1&start=600&sa=N

dar maghame dovom, jenabe : "chetori yekdafe chagh shodam

va dar jaygahe sevvom, daste vajegadne: arayeshe lobnani

ajib tarin search haéi hastand ke be bloge man rahyafte and

jalebe ke soraghe on joor chizaro migiran baád mian soraghe inja!

be omide keyboard e farsi