-

نوروز همگی پیروز. 

امید وارم که این سالی که گذشت، قضابلای همه سال های دیگر زندگی ما باشد و امسال آغاز سال ها خوب و با پرباری و سلامتی باشه.

مهم ترین سلامتی. دوم حضور آنهایی که دوستشون داریم در کنارمون. سوم سقفی بالای سرمون و نانی بر سفره هایمان و لباسی بر پشتمون. چهارم قدرت این که بتونیم تشخیص بدیم خوب رو از بد، و درست را از نادرست، و حقیقت رو از باطل. پنچم هم میذارم انتخابی خودتون. هر چی که دلتون خواست، من هم برای همون دعا میکنم.

من امسال میخوام کوشش کنم بیشتر پارسی درست حرف بزنم. همون جوری که قبلاً گفتم، از کلماتی که فرهنگسرای زبان فارسی جایگزین کلمات غربی کرده، استفاده کنم. البته تا جایی که هنوز صحبتم توی عام شبیه زبان ایرانی بمونه و شبیه یک زبان خارج زمینی نباشه.

البته گویی کارم سخت تر شد. امروز در گاه شمارم نگاه کردم، و نشوته بود: نشانه های دارنده گاه شمار: نام، مکان زندگی، و ...

دورواج

حالا هر کی گفت دورواج یعنی چی، جایزه داره!

-

و پرواز در شب ما را به این مشکل میرساند:

و اینک عینک آفتابی جدیدم را کجای دلم (چمدونم، وسایلم) جا بدم.

دارم میام به تهران، دارم میام به تهران

تا تهران 

خوش باشید!!!!

-

یکی از دوستا یک کامنتی گذاشت، من گفتم شاید خیلی ها سوال باشه براشون، همین جا جواب میدم

"خانم دکتر جسارت نباشه ولی وبلاگتونو که می خوندم یه سوالی برام پیش اومد:
ببخشیدا یعنی واقعا ببخشید توی پرووایسی شما دخالت میکنم ها ولی شما اونجا درس می خونید یا خیاطی می کنید یا کتاب می خونید یا وبلاگ می نویسید یا قدم می زنید یا...
آخه ما که اینجا جر خوردیم از بس که درس داریم تازه وقت وبلاگ نوشتن که هیچ وقت کتاب خواندن هم که هیچ وقت سر خاراندن هم نداریم آخرش هم یه چند واحدی می افتیم و مشروط هم علی القاعده جزو دانشجویی است.
با این حساب خیلی خوش می گذره.نه؟"

خوب دوست عزیز.

کلاً چند مورد رو بگم که این مسئله روشن بشه. 

1- اگه روز 24 ساعت باشه، شما 6 ساعتش رو مکسیمم میخوابی. 18 ساعت!!!! وقت داری که این همه کار دیگه انجام بدی! خوب نمی شه همه اش درس خوند که! میخوای دکتر بشی، نه کتاب سیار. یک دکتر، باید با همه چیز در ارتباط باشه و وارد باشه.  بعدم، من مگه چند بار دیگه توی عمرم 18 سالم میشه، یا 20 یا 21؟ من نمیخوام همه جوانی ام رو با کتاب خواندن و رفت و آمد به دانشگاه پر شده باشه. آره، اکثریتش همینه، ولی نمیخوام یک دکتری بشم که همه بگن: آه این دکتره، در مورد زندگی واقعی و اونچیزایی که داره میگذره، هیچی بلد نیست. برای همین درس برام مهمه، ولی مهم تر هم کارای دیگه هست. مثل یاد گرفتن کارایی که بلد نیستم (خیاطی) مثل یاد گرفتن زبان 4ام، مثل خواندن کتاب های خارج درسی و غیر علمی، مثل حل کردن ریاضی (آره، من به صورت تفریحی ریاضی/فیزیک حل میکنم. چیکار کنم که دلم تنگ شده)

2- سیستم دانشگاه ما یه جوریه که باید قبل از هر جلسه درس بخونیم و ازمون هر جلسه، اعم از عملی یا تئوری، امتحان میگیرند. اگه هم نمره نیاریم، اجازه دادن امتحان ترم هم نداریم. پس باید هر روز درس بخونم. هر روز 30-60 صفحه هم که چیزی نیست؟! برای همین وقت امتحان، فقط باید جزوه دوره کنم.

3-برای درس خواندن باید سیستم داشته باشی که وقت هدر ندی. اول اینکه هر نفر بیوریتم داره و ارگانیزم هر انسانی، یه جور خاصی برنامه ریزی شده. برای مثال. من، از بچگی، ساعت 9 خوابم میگرفت، 5 صبح هم بیدار بودم. برنامه من هم تا بحال عوض نشده. البته شبا دیر تر میخوابم، ولی خوب، مادربوردم (مغزم) ساعت 9 رسماً تعطیله. یعنی کار علمی تعطیل. یعنی استراحت. برای همین میدونم که مفید ترین وقت درس خواندنم، ساعت 5 صبح تا 3 بعد از ظهر هست. 3-9 هم کار های نوشتاری. 9 به بعد تعطیل. من درس خواندم رو میذارم برای بیشترین وقت گیراییم. همین

4- و در نهایت مسائل ارثی پیش میاد که چون همگی یکسان زاده نشدند، من خیلی اینجا توضیح نمیدم. ولی خوب. من برای گرفتن مطلب و اینا، 1 بار بیشتر احتیاج به خواندن مطلب ندارم. چرا، مثلاً دارو رو با فلش کارد یاد میگیرم، ولی بقیه چیزا، خوب...همون 1 بار کافیه. من یه پسر عمه دارم توی دانشگاه تهران، هم رشته ای بنده هم هستند. مثل خودمه. 1 بار کافیه. بقیه هفته هم توی آزمایشگاه کار های فوق برنامه داره و یا مسافرته یا روی اینترنته. بعضی ها احتیاج دارند به 13 ساعت در روز درس خواندن (میشناسم همچین آدمایی) که باید حفظ کنند و اینا. ما نه. خدا اینجوری آفرید دیگه. به بعضی ها اینجوری لطف میکنه، به بعضی ها هم متابولیسم خوب میده. که به ما نداده و باید عین باقی مانده ساعات اضافی را ورزش بنماییم تا جبران متابولیسم کند شود!

در کل بد نمی گذره. جوان هستی ،یک بار بیشتر هم به پستت نمی خوره دوست خوب!!! استفاده کن که زودی از دستت میپره ها!!!! همه اش به درس نیستش. وقتی که نتونی با مریضت ارتباط بر قرار کنی، فقط میتونی سیمپتوم هاشو درمان کنی. مریضی رو اون وقتی میشه درمان کرد که مریض رو بشناسی، و شناختن مریض بعنوان یک انسان، احتیاج به یک انسان داره، نه یک روبات 

-

چند بار این جمله رو شنیده اید؟

وقت بازیه!!!

خوب یه بار دیگه هم بشنوید چون دکتر بابک مرا به بازی بلاگی فرا خوانده اند، و ما هم از خدا خواسته:گ

پس اینم آخرین بازی 88

بهترین روز سال 88

20 و ششم خرداد

اولین بهترین روز بهتره نگیم بهترین. زیبا ترین روز

بهترین روز هم از لحاظ شخصی، وقتی که از توی سالن امتحانات اومدم بیرون و آخرین امتحان ترم قبل رو دادم و تمام شدند و رفتنددددد

بهترین هدیه سال 88

یه انگشتری که مامانم بهم هدیه داد، پروانه است خیلی خوشگله!

برای اولین بار توی عمرم هم یک گلدون هدیه گرفتم. من اصلاً باغبانی ام خوب نیست ببینم چند وقت دوام میاره

بهترین سفر سال 88

خوب خیلی که سفر نرفتم. پس همون سفر نوروزی ام به ایران

بهترین کتابی که در سال 88 خواندم

a brief history of time by stephen hawking

بهترین دوست سال 88

خوب مثلاً بگم بعد میشناسید؟

بهترین کاری که توی سال 88 انجام دادم

ترتیب مهم ترین چیز های توی زندگی ام رو تغییر دادم.

بهترین غذایی که توی سال 88 خوردم

رفته بودم یه استخری، بعد لب آب یه پیتزایی خوردم که هنوز هم که هنوز زیر زبودنم مزه اش هست.

بعدش یه دفعه یه غذای فرانسوی درست کردم و خوردم خیلی خوش مزه بود (boeuf bourguignon)

یه غذای هندی هم هفته پیش خوردم خیلی خوشمزه بود...+ سمبوسه اشون

بهترین فیلم سال 88

shutter island

بهترین پستی که در سال 88 نوشته ام

یه پستی که اصلاً ثبت نکردم چون که میدونید که هر چیزی رو نمی شه چاپ کرد

دعوت گسترده است به هر کی که بخواد بازی کنه!!! بازی بازی

-


امشب میرویم تا ببینیم آلیس در سرزمین عجایب، 3 بعدی!!!!!! خیلی منتظر بودم اینجا بیاد و بلاخره دارم میرمممممممم!!! جانی دپ فوق العاده است، توی این فیلم هم میگن اصلاً کلاً تمام صحنه ها رو از بازیگر های دیگه میدزده! کاشکی امروز کلاس نداشتیم! (اومدند 5 شنبه، یک کلاس مسخره گذاشتند برامون از 1-4 بعد از ظهر، بهش میگن کلاس بهدشات (هاجین؟!؟) ولی همه اش در مورد معماری درست و بهداشتی اماکن عمومی و بهداشت کلی مردمان یک سرزمین و ایناست، یعنی کلاً پزشکی پیشگیری  (پروفیلاکتیک) و نه درمانی، بسیار هم بخش مسخره ای دارند با اساتیدی که مخشون یکمی تاب داره، پس خیلی روی نرو هستش. یه جلسه مارو نشاندند و در مورد انواع اقسام لامپ ها و فواید و ضرر هاشو رو برامون گفتند!)

خلاصه، امشب فیلم داریم ساعت 7.10 شب!!!!!! کلی خوشحالم.

پ.ن. من ایران میام ولی دلیل نمیشه توی خونه مون هفت سین نباشه! ما مسافرت هم که میریم، مامانم از این هفت سین های مسافرتی که همه اش توی یک بشقاب جایگزینی شده با خودش میاره، که توی اتاق هتل هفت سین داشته باشیم.

بعله، اینگونه ما از مراسم ملی و باستانی کشورمون باید نگه داری کنیم!!!!!!! [نیشخند]. بعضی اوقات بهم میگن نه به اونایی که میگن همه اش از 4-شنبه سوری تا 13 به در کفر و حرامه!!!؟؟؟ نه به تویی که انقدر همه چیزو بزرگش میکنی!!!


-

ما چون برامون مهم ترین جشن سال نوروز هستش (آخه یه سری هستند که میگن جشن های دیگه مهم تره و نوروز و مراسمش اصلاً مهم نیستش، ولی کلاً من برام اول نوروز، بعد بقیه جشن ها، حالا بحث 30آسی/مذ*هبی نمی خوام راه بندازم، ولی خوب)، حتی در این تنهایی و دوری از خانواده، سفره هفت سین چیدیم. البته سراغ سبزه رو گرفتم گیر نیاوردم (همیشه دیر یادم می افته که سبزه درست کنم) ولی به کمک مامان جان، یک عدد سبزه مصنوعی و دست ساز هنر مندان عزیز کشورمان را به دست آوردم، که هر سال بر سر سفره مان می چینیم. جا نمازی جشن عبادت هم بعنوان سفره استفاده میشه (اینجا با من چیکار میکنه نمی دونم، از کجا پیداش شد هم نمی دونم)، و سنگک (با پنیر  و ریحان رشتی ها میذارن روی سفره (با شامی رشتی))، و سنجد، هم از ایران آوردم. فقط سمنو نیست که جاش یه چی دیگه سین پیدا میکنیم. شاید سیمین اضافه کنم؟!

-

پنج شنبه بود، و با دوستم در حال صحبت کردن بودیم

گفتا: حالم بده و فکر کنم مریض شدم

گفتم: استراحت کن جانم که حالت بهتر میشه تا 3 شنبه

گفتا: ای دوست از همه جا بی خبر، من 3 شنبه میرم باکو (!) تا بعد از نوروز!

گفتم: (در دلم) ای پر رو از کل سال (تحصیلی) 9 ماهه، تو 1 ماهشو دیر اومدی، 3 هفته قرنطینه رو رفتی و 2 هفته اضافه موندی، بین ترم ها هم که 3 هفته به خودت آوانس دادی، حالا بازم میخوای 3-4 هفته بری باکو.

(حالا این قسمتش بلند بلند میگم) برو خوش بگذرون عزیزممممممم

البته ما چشم تنگ نیستیما، خودمون داریم یه 2 هفته ای هم میریم به وطنمون یه سری بزنیم، ولی این دختره دیگه خیییللللییی پر رو هستش. 

(میخواستم در مورد هوا بنویسم که چطور امروز آفتابی و خوب بود، بعد قشنگ بهارانه لباس پوشیدیم و رفتیم بیرون، بعد ابری شد، بعدش مثل نمک ریزه برف اومد، بعدش یکم سرد تر شد، بعدش برفا اشی مشی شدند و بعدش هوا شده منفی ده درجه، و اصلاً انگاری این زمستون تمامی ندارد امسال، ولی گفتم مگه بلاگم بلاگ هوا شناسیه؟! که مدام در مورد وضعیت آب و هوای افتضاح  جالبه اینجا بنویسم!)


-

امروز دوباره برف اومد. نشستم کف آشپز خانه در بهت و اشک توی چشمام جمع شد.

بعد رفتم سراغ تمام کردن کار دوخت و دوز کتی که 3 ماه پیش (شایدم بیشتر) پارچه اش رو خریده بودم.

(برای کسانی که یادشون نیست: مال همون پروژه خیاطی هست که من خیاطی یاد بگیرم، من کلاً خیاطی بلد نیستم، و وقتی به مامانم و خواهرم و خاله ام، که هرسه خیاط های ماهری هستند، میگم، هر هر کر کر میزنند زیر خنده). میخوام تا آخر این هفته تمام کنم کت رو، و نوروز بپوشم و ببینم کی میخنده!

در دیگر خبر ها، 

داشتم فکر میکردم: کجاست اون روز هایی که هر چی دلمون میخواست میتونستیم بنویسیم و ترس از ایراد های بنی اسرا*یلی یه سری افراد بی کار نداشته باشیم ،که مبادا اسم رنگی رو بردیم و وطن فروش بشیم!!!!

دلم تنگ شده برای اون دوره که میشد هر چی بخواهیم بنویسیم. واقعاً حیفه!

-

خوب

یه لحظه همه صبر کنند

حقوق زن ها؟

حقوق؟

ما باید پای مادرامون بی افتیم و 200 بار هر روز ازشون تشکر کنیم چون که زحمت کشیدند و مارو به دنیا آوردند.

200 نه

20000000 بار

هر چی بیشتر میرم توی این رشته، بیشتر متوجه میشم از تمام بیماری هایی که یک مادر میتونه بخاطر همین مادر شدن، بهشون مبتلا بشه.

بخاطر اینکه ما رو به این دنیا آورده، بخاطر اینکه به ما غذا داده، به خاطر اینکه زندگی اش رو گذاشته در درجه دوم و اول از همه فکر و ذکرش بچه یکی یه دونه اشه.

میدونستید که همین مادر های ما، بخاطر اینکه بهمون شیر دادند، ریسک ابتلا به سرطان سینه رو به خودش بالا میبره؟

میدونستید که بعد از بارداری، هر مادری ممکنه به بیماری لوپوس (یه نوع خود ایمنی) مبتلا بشه.

لیست همینجور ادامه پیدا میکنه.

برای همین به نظرم مسخره است. چون حقوق زنا دادنی نیست. اصلاً نگفته باید به پای زنا بریزند. چون بدون زنا خوب خداییش، هیچکی وجود نداره. خودمونیم


پس نوشت:

ازم پرسدیدند که از کجا این اطلاعات رو آورده اید، گفتم که بذارید دقیق تر بگم 

آمار ها نشان داده است که زنانی که بیش از 6 ماه به بچه شیر میدند، در غددشون کیست هایی درست میشه که پیش زمینه است برای مالیگنازی (بد خیم شدن) و تبدیل به سرطان. منبع این رزیدنت جراحی مون گفته

در مورد لوپوس: نگفتم همیشه اتفاق می افته، گفتم ممکنه، یعنی ریسک فاکتورش بالا میره. 

بابت منابع هم کتاب های پاتولوژی رو بخوانید در مورد بالاا رفتن ریسک فاکتر بعد از زایمان بخاطر ساخته شدن یه سری آنتی بادی های خاص بعد از بارداری و واکنش های ایمونولوژیک دیگه، نوشته شده

ولی کلاً من منظورم فقط همین موارد نبود، کلی میگم. هر روز در مورد سختی های بارداری در زنان و عوارضش یه چیز جدید یاد میگیریم، و فقط خواستم بگم که مادرامون همچین فداکاری هایی رو برای ما کردند. همین

پی نوشت 2

تازه از استخوان های مادرامون ما استخوان هامون ساخته شده! دیگه تصورش رو بکنید

-

خوب

یه لحظه همه صبر کنند

حقوق زن ها؟

حقوق؟

ما باید پای مادرامون بی افتیم و 200 بار هر روز ازشون تشکر کنیم چون که زحمت کشیدند و مارو به دنیا آوردند.

200 نه

20000000 بار

هر چی بیشتر میرم توی این رشته، بیشتر متوجه میشم از تمام بیماری هایی که یک مادر میتونه بخاطر همین مادر شدن، بهشون مبتلا بشه.

بخاطر اینکه ما رو به این دنیا آورده، بخاطر اینکه به ما غذا داده، به خاطر اینکه زندگی اش رو گذاشته در درجه دوم و اول از همه فکر و ذکرش بچه یکی یه دونه اشه.

میدونستید که همین مادر های ما، بخاطر اینکه بهمون شیر دادند، ریسک ابتلا به سرطان سینه رو به خودش بالا میبره؟

میدونستید که بعد از بارداری، هر مادری ممکنه به بیماری لوپوس (یه نوع خود ایمنی) مبتلا بشه.

لیست همینجور ادامه پیدا میکنه.

برای همین به نظرم مسخره است. چون حقوق زن ها دادنی نیست. اصلاً نگفته باید به پای زن نه بریزند. چون بدون زن ها خوب خداییش، هیچکی وجود نداره. خودمونیم

-

یه مسائلی بود که 5 سال مغزم رو تلیت کرده بود (حقیقتاً تلیت! همون جوری که نون رو که توی آبگوشت میذارن خیس و بی مایه میشه و آبگوشت رو خراب میکنه!) و ازم مثل یک انگل انرژی میبرد، بلاخره رفع شده. 

در مورد روابط و دوستی ها بود و بیشتر در موردش حرف نمی زنم چون که بعد خیلی قاطی پاتی میشه.

ولی کلاً خوشحالم.

چون که دیگه احساس سبکی میکنم ،چون اون صدایی که هر روز توی سرم ویز ویز میکرد دیگه قطع شده.

احساس راحتی میکنم. 

و اتفاقاً امروز روز خیلی زیبایی بود، یکی از زیبا ترین مخصوصاً که کل روز رو گذراندم و تازه به این نتیجه رسیدم که کل روز رو در اون مورد فکر نکردم. اولین بار بود توی این چند سال.

وقتی که یک مسئله ای که انقدر نیرو بر بود به یک بارگی حذف بشه، یه سیلی از انرژی سراغت میاد که نمی دونی باید چیکارش کنی.

زندگی خوب بود. بهتر هم میشه از امروز اگه خدا بخواد.

در دیگر خبر ها: احتمال رفتن به ایرانم برای نوروز کم شده. یه امتحانی قراره که بگیرن و هنوز معلوم نیست کی هستش، این اول ،بعدم ممکنه بیلیت گیرم نیاد.

هر چی قراره بشه همون هم میشه.


-

دیشب نشسته بودم داشتم مدیتیشن انجام میدادم (بله، بعضی اوقات خیلی خوبه). خلاصه، تمرین تنفس بود و هی خانمه میگفت نفس عمیق، دم، باز دم، آرام بگیرید و اینا، ما هم کلی رفته بودیم توی جو و اینا که گفتش: تصور کنید که همهٌ کثیفی های روز رو با باز دم بیرون میرن، و هنگام دم، اکسیژن تنفس میکنید که فقط خوبی و سلامتی رو به سلول های بدنتون میرسونه!

به یا بارگی به سان گربه ای که در خواب هستش و روش آب سرد بریزی، ما از حالت آرامش نسبی پریدیم بیرون. 

و همهٌ سعی و تلاشمون برای ساختن آرامش درونی خراب شد.

چرا؟

چون پزشکی میخونیم. چون همه چیز باید با علم بیش از حدمون رو خراب کنیم.

آخه خانم، چرا میگید اکسیژن فقط خوبه!

چه بسا اکسیژن باعث و بانی همه بد بختی های ماست ،ولی مزایاش بیشتر از معایبشه!

آیا میدانستید که همین اکسیژنی که داریم تنفس میکنیم، از خودش رادیکال های آزاد باقی به جا میذاره که موجب انواع اقسام امراض من جمله سرطان میشن؟

بله.

بعد فکر کردم پیش خودم: 

حالا تو خیلی جدی نگیر، به کارت ادامه بده.

دکمه پلی رو دوباره زدم و به مدیتیشن ام ادامه دادم.

روز همگی خوش

-

1-والا ما نمی دونستیم پسر ها هم میتونند حسادت کنند، اونم در این حد عظیییممممم

2- آفتاب!!!!!!!!!!!

3-امتحان دارم و تخت تخت نشسته ام. اصلاً هم دلم شور نمی زنه. اصلاً هم حوصله خوندن ندارم

4- یا خبری نیست، یا اینکه بلاخره یه پیغام اسپم دریافت میکنم ازش در مورد کاهش وزن!

دنیا دک اندر دک

5-و حیرتمان همچنان پا بر جاست


-

وقتی که 4+3 نفر رو بگیرند که یه جایی باشند که بدونی یکی از فامیلاتم همون جاست و توی همون دانشگاه توی همون پایه داره درس میخونه

و اسا*می نداری

دیگه رقابت های خانوادگی ته دلت حذف میشه

تا اینکه فردا صبح بشه و بتونی یه لیستی بخوانی از اونایی که رفتند...

و نفس راحتی بکشی از اینکه عزیزت اونجا اسمش رو جا نگزاشته

و بعد عذاب وجدان داری:

امشب یه مادری، یه خواهری، یه ایل و تباری...

داره دلشون مثل سیر و سرکه میجوشه

و میدونند که هیچ کاری از دستشون بر نمیاد جز دعا و صبر

خدایا این بازیو بس کن و حق رو به حقدار برسون

خسته شدیم


-

و ما در عجب این دنیا هستیم، که چه جالب کار میکنه!

و در عجب این خلقت مانده ایم، که چقدر جالب تر کار میکنه!

و در عجب این آدم ها هستیم که چقدر مغزشون خییییلللییی جالب تر کار میکنه!

و در عجب این بچه که چقدر با مزه استتتتتت!!!