من حالم خیلی خوب بود، این آسیه خانم مارو خیلی بهتر شد!

از هفتهٌ پیش تا الآن، نه فکر درست داشتم، نه هواس درست! نه درس تونستم درست بخوانم، نه تفریح...دوستام میگفتند که چرا از خودت هیچ احساسی نشان نمیدی؟ چرا وقتی خبر ها را که میشنوی فقط یه آهان... یا واقعاً یا...عجب عوضی هایی پیدا میشن میگی؟

نمی فهمند، چون نمی تونستم کنترل خودم رو از دست بدم...مهم ترین امتحان سال، اونی که یه سال منتظر بودم که اینو پاس کنم...نمی تونستم الآن کنترل خودم رو از دست بدم...

واسه همین، همه اش رو ریختم توی خودم...هی شنیدم و هی گیر کرد توی گلو!

دیشب اومد تا حلقهٌ اشک های توی چشمام...

داشتم و دارم دیوانه میشم...توی سرم فکر درس نبود، فقط صدا های مردم  از توی فیلم های تلویزیون می چرخید، و شعار هایی که میدادند:

می کشم می کشم آنکه برادرم کشت...

مرگ بر دیکتاتور مردم فریب....

ایران شده فلسطین مردم چرا نشستین...

صبح فکر نمی تونستم بکنم، و همین جوری پا گذاشتم دانشگاه...و رفتم و امتحانم رو دادم، مثل روبات! تست ها را که دادم و بلند شدم، استاد صفحه کامپیوتر رو نگاه کرد، گفت برو تمام، مات و مبهوت پا گذاشتم توی راهرو های خالی...

هیچ کس نبود، تمام دانشجو ها تعطیل هستند، خلوت خلوت بود...

بدون هیچ فکر شروع کردم از پله ها پایین اومدن...

و اشک ها بدون اینکه بتونم جلوشو بگیرم، ریخت روی صورتم...

دیگه تمام شد، و انگار فشار تمام این روز ها خالی شد...

حالا دیگه پوچ شدم..و دیگه نمی دونم باید چیکار کرد...

از طرفی، دلم پاره میشه که میبینم اینهمه آدم دارند توی خیابان پر پر میشن..

از طرفی، دلم نمیخواد که تمام بشه! بخدا حیفه! باید حق این خون ریخته رو پس گرفت! 

ما چرا انقدر خوب و مهربان و بخشنده هستیم؟ 

پس نوبت روز پیروزی ما کی خواهد رسید؟