-

امروز به یک نتیجه گیری بسیار مایوس کننده ای رسیدم.یه خوانندهٌ پاپ شنگول منگول 16-17 سالهٌ آمریکایی رو در نظر بگیرید. 
برای مثال، مایلی سایرِس رو در نظر میگیریم که فکر کنم همه توی ایران بشناسندش(هانا مانتنا). برای آنهایی که نمی دانند، یه سریال کانال دیزنی هست که یه دختریه، روز ها تین اجر عادی هست، ولی شب ها با یک کلاه گیس تبدیل میشه به یک خواننده بسیار معروف و محبوب. 
خلاصه، کوتاه مینویسم.
حساب کردم، تمام دارایی ام رو (سهام، حساب های بانکی، طلا و.....) ارزش هاشو به ارز تبدیل کنیم، و جمع کنیم و تازه روندش هم کنیم، همه همه، یعنی کل سر تا پای من، کافی نیست که فقط یکی از ماشین های زیر پای این دختر خانم رو خریدار کنم. تازه اگه بخرم، فکر کنم فقط لباس های روی پشتم برام بمونه، که باید بفروشم برای بنزین. 
حالا این خانم، از 13-14 سالگی داره میزنه و میرقصه، خیلی هم زود از دوره می افته، و میشه بریتنی سپیرز جدید، و بهمراه یک عالمه پول و مال و منال، تا آخر عمرش، راحت زندگی میکنه. لازم هم نیست دیگر منابع در آمدی ستاره های هالیوود رو براتون بفرمایم! که چگونه تا ابد الدهر میلونر (به دلار!) باقی می مانند.
بعد یه شخصی رو داریم مثل من و شمای نوعی. 
درس میخوانیم، 24 سال بعد، میشیم دکتر متخصص....
شروع میکنیم کار کردن، اگه خیلی خوب کار کنیم و مثل این دکتر های عجیب الخلقه ای که توی تا حدود 38-40 سالگی به یک زندگی خوب به سمت بالا (یعنی قشر متوسط رو به بالا، بین مرض متوسط و زندگی افسانه ای) خواهیم رسید. 
آیا به میلیون هایی که مایلی سایرس با خواندن 3 تا آلبوم بهش رسید می رسیم؟
خواب خوش، نه دیگه!
پس 24 سال درس خواندن و 10 سال کار بعدددد...ما میرسیم به زندگی ای که میشه انگست کوچیکهٌ یک خواننده. 
من هیچ مشکلی ندارم با پزشک شدن. تازه خیلی هم به نظرم شغل خوبیه. 3 فرد هستند توی دنیا که همیشه باید پیشت باشند تا اول تا آخرش بکنی این زندگی عجیب رو. 
یکم-خدا...که خوب، خدا یکیه و دیگه شغلش همون یک جای خالیو داره که پر شده.
دوم- روحانی: اول که بدنیا می آییم، تو گوشمون اذان میگویند، آدم بزرگ که میخواهیم بشیم، توی جشن تکلیفمان هستند، ازدواج-آری، طلاق-آری، 
بابا دیگه میخواهیم بمیریم هم باید روحانیت باشه دیگه!
ولی من خیلی اوضاعم با روحانیت خواندن و طلاب و اینا خوب نیست، تازه دخترم، پس اینم هیچ.
سوم-پزشک ها....
بعله، بدنیا می آییم-سلام خانم دکتر زنان زایمان
چکاپ ها-سلام آقای دکتر کودکان، سلام دکتر عمومی، واکسن هم بعله، دکتر لطف کنید،
مریض که میشیم-دکتر جان سلام...
سر مرگ هم که متاسفانه...خوب خدا حافظ دکتر.
پس میبینی، بین این 3 نفر، شغل خوانندگی نیستش، پس میبینیم که دکتر بودن، خیلییییی مهمه!!!
هه هه خانم سایرس...حالا هر چی میخواهی برام بنتلی ات رو پز بده!


-

باید کاری کنم که بار ها انجام داده ام، کاری که شروع کرده ام با ذوق و شوق و امید، ولی خیلی تند این احساسات خوب تبدیل شدند به ناراحتی و به عبارتی تو ذوقم خوردن. من دیگه نمی تونم این حال گیری رو دوباره تکرار کنم، ولی مجبورم، و برای همین، دلم نمی خواد که دستم به تلفن بره وقت هایی که باید را بگیرم، انگشتام روی کی بورد حرکت نمی کنند، که ایمیل هایی که باید نوشته بشند. نمی دونم این دفعه کی رو باور کنم. نمی دونم چند درصد احتمال جور در آمدن کار ها، ارزش اون احتمال بزرگ موفق نشدن این کار ، می ارزه؟


پ.ن. 
نوشتم، ولی نمی فرستم. ارزش حال گیری اش را ندارد. بزار همین جوری بمونه همه چی بهتره. نیازی نیست که دوباره همه چی مثل پتک کوبیده بشه توی سرم، و روند همیشگی زندگی ام بهم یاد آوری بشه. 
پ.ن. 2
فکر کنم امروز توی مترو، دیدمش...آره، خودش بود، اگه چاقش کنی 10 کیلو و موهاشو کوتاه کنی( مثل آدمیزاشد شده بلاخره موهاش!)، خودش بود...این دفعه نوبت اون بود لبخند عجیب بزنه. عجب. 



-


خوب، دیروز، بعد از مدتها بابا زد روی صدا و سیما، که ببنیه اخبار فوتبال چی به چیه، چون خوب بلاخره اخبار فوتبال ایران شاید سالی، قرنی یک بار در سی ان ان پخش شه! 
که زد روی کانال 3 سیماااااا....
بععلهه، یک خانم چاق و تپل مپل نشسته بود روی منبر و....
اول خوب بهتره بگم، من کاری اصلاً ندارم کی چطور لباس میپوشه!
یکی میخواد اصلاً رو انداز بندازه روی صورتش، یکی دیگه لخت راه بره توی خیابان! مادامی که سعن نکنند هیچ کدام از این دو گروه، تفتیش عقاید کنند و سعی کنند منو پارچهٌ روان یا موجودی باز گشته به دوران پیش از الیاف انسانیت بر گردانند، و رعایت کنند، من کاری به کار لباس پوشیدن کسی ندارم.
ولی این خانم...ما مانتو پوشا رو با همون گروه دومی که بالا خدمتان عرض کردم مثل اینکه اشتباه گرفته بود!
میگفت زنا اینجوری راه می افتند توی خیابون چون شوهر هاشان بی غیرت هستند!
بعد تازه من دیروز فهمیدم که از لحاظ ایشان، مانتو و روپوش فرق میکنند!
ما باید روپوش بپوشیم، و مانتو، اختراع یکی از اعضای جدید غرب ملعونه، به نام فرانسه، با همکارش ایتالیا، برای به بیراهه کشیدن ما!
بیشتر مطالب ایشان به این مرتبط میشد که روپوش جایزه، مانتو بی فایده، و چادر تنها راه نجات بشریت!
خوب 1) تو خانم خودتو بکشی، خانم دکتر ها توی اتاق جراحی چادر نمی توانند بپوشند...خانم های فیزیوتراپ با چادر کار نمی توانند انجام بدهند، و دندان پزشک ها همین جوری کاراشون معلوم نیست تا چه برسه با چادر بخوان دندان درست کنند که من یکی اولین نفر فراری از اون مطب هستم!
خوب 2) خیلی معذرت میخوام، ولی بیشتر اوقات سر خانواده هایی مثل شما هست که همیشه بحث چند همسری و صیغه و .... پیش می آید.... خوب البته، شوهر هم حق داره دیگه، حق شرعی اش هم هست...چون هر کاری بکنی، خانم محجبه ولی بی چادر باز به نظر منی که دختر هستم جذاب تر از یک خانمی هست که فقط بینی اشان معلومه...پس اگه حجاب بعله، بقیه اوضاع هم بعله!
خوب 3) نه دختر خانم...چادر یعنی پوشش کامل، یعنی نمی خواهی جلب توجه کنی، پس خیلی اشتباه میکنی و در گناه بزرگی در گیر میشی وقتی که میگی زیر چادر میشه روسری های رنگارنگ پوشید...3 سانت آبی و صورتی زیر 2 متر مشکی، رنگ نیستش...تلویزیون سیاه سفید بیتشر تنوع رنگ داره! نه، اگه جلوی چادرت رو باز بزاری، و جدید ترین و تنگ ترین مانتو ها رو بپوشی، و رنگی ترین روسری ها رو سر کنی، بازم نگرفتی، چادر واسه اینه که جلوش بسته بشه! و نه، اجازه نداری وقتی که "محجبه" هستی، آرایش کنی. حتی خط چشم! چون دستور قرآن "مقنعه" خودمان هستش، یعنی پوشاندن و جلب توجه نکردن...و آرایش کردن، یعنی زیباتر کردن عضوی از صورتت را به پی داره، پس تمام ارزش چادرت از بین میره، چون دلت نیومد اون آرایش رو نکنی...پس دیدی خودت دلت میخواد؟
4)در مورد اون خانمی که توی آلمان کشته شد...
1-نمی گم که خوب بود که کشته شد، ولی وقتی که میری کشوری مثل آلمان یا فرانسه، یعنی باید با فرهنگ آنها اخت بشی...که حجاب کامل مشمول این فرهنگ نمی شه...نمی تونی هم مقیم کشوری باشی، هم قبول نکنی فرهنگش رو! وقتی که سیتیزن کشوری میشی، عضو آن جامعه میشی...یعنی هم زبان، و هم فرهنگ آن جامعه...خیلی ببخشید، ولی نمی شه هم خر را خواست هم خرما را! باید منتظر افرادی باشی که احساس میکنند که "خارجی" ها دارند به کشورشان حمله ور میشوند، کار های خوب و جاهای دانشگاهیشان را میگیرند، پول بیمه شان را دولت بدهد، و آخر سر هم احساس کنند که این خارجی ها به حریم فرهنگی شان دارند تجاوز میکنند...بلاخره یکی پیدا میشد که همچین کاری بکنه...پس ممکنه به نظر شما من فاشیست باشم، ولی تصور کن اگه فردا یکی بیاد توی خیابون و بهت پیشنهاد برقه پویشدن بده و بگه چرا خانم گواهی نامه داری مگه زن نیستی، توی عربستان غدقنه! بعدم جای تو بشینه توی صندلی دانشگاه و توی بیمارستان دولتی هم درمان بشه و سر جای کار تو بشینه....
2-وقتی که غزه جنگ بود، خفه مان کردند...
آهای مردمممممم!!!!!! مسلمان کشی...
این خانم مردند، و توی بوق و کرنا کردند....
و صدها کشته و زخمی ما را فراموش کردند...
حالا اگه مسلمان کشیه، 
پس مسلمان های چین چی؟
آهان یادم رفت، چینی های کافر و مشرک و بی خدا، که طبق گفته خود امام با ایشان هر تجارتی باطل و حرام هست و قردادی اگه بسته بشه بلا فاصله لغو هست و پول دریافتی برای مسلمانان حرام است...
هنوز دارند برای دما مترو میسازند و جاده رشت-تهران و توریست می فرستند توی سازمان ملل هم بعله و خلاصه...
حتماً این هم یکی از آن مواردی هست مثل هاله نور و تورم و گ ش ت ا ر ش ا د و اینا که ما مردم "عامی" هر گز نخواهیم فهمید، و بهتره که بسپاریم دست بزرگترامون! 
کور خوندی، جناب! 

باز میگم، من مشکلی با چادری و محجبه ندارم، دوستای محجبه بی حجاب شده، بی حجاب محجبه شده، مادر بزرگ چادری، و غیره و تمثال دارم...در رفتارم باهاشون خیلی تاثیری نداره، ولی نه دوست دارم چادر رو، نه می فهمم چرا باید خودمونو توی 2 متر پارچه سیاه بپیچونیم، نه میتونم چادر سر کنم...آخر سر میشه یه گوله که حوالی کمرم گره زده شده که گم نشه، برش گردونم صاحبش... 

-

در چند روز اخیر، بسیاری حوادث برای من اتفاق افتاده:-توسط یک دختر بچه 10 ساله آرایش "خلیجی"؟"عربی"؟ "لبنانی"؟ چیچی هستش نمی دونم، ولی آرایش شدم، بعد از اینکه موهامو یک شیفون عجیبی درست کرد، در حالی که یک دختر 14 ساله سعی در مانیکور کردن ناخن هامو داشت...کاشکی مانیکور بود، مثل اینکه فقط مفهوم ناخن طرح دار رو فهمیده، و جنبهٌ 
ماساژ انگشت ها و ویتامینه کردن و این اوصاف رو خیلی قشنگ فراموش کرد...دو تا دیگه شان که یکی خود خواهرم باشه، افتاده بودند به جان من مظلوم، و میخواستند با کشیدن دست هام از جفت طرف، ببینند میشه انسان رو نصف کرد یا نه...بعد که دیدند نمی شه، شروع کردند به کشتی گرفتن با من...من هم که با اینکه بزرگ ترم از لحاظ سنی، ولی از جفتشون ریزه میزه ترم...له شدم دیگه...[نیشخند]*
-فیلمبردار و شاهد یک عروسی بین پسر و دختری 8 ساله بودم....پیراهن توری عروس هم توسط خودم طراحی شده بود...از یک تور 4 متری بدون برش دادن و فقط با 4 تا کلیپس و کمربند شلوار عروس، هم تور سر درست کردم، بعد فرو کردم توی کمربندش و پف دامن درست کردم...تازه برای آخوند هم(اولین آخوند دختر زیر 18 سال در ایران) امامه درست کردم...امامه اش زرد بود
-رفتم دریا، شنا کردم، و به خاله ام انگ دیازپام ریختن توی فسنجان زدم، چون ایستاده همگی اهالی خانواده خوابشان میبرد...البته ربطی به خاله جان نداشت، بلکه همگی انقدر مسخره بازی در دریا در آورده بودیم که به آن حد خسته شده بودیم
-در همان دریا توسط "دراکولا" گزیده شدم...فقط 20 سانت بالاتر از محل عارضه قبلی روی همان دست عزیز...ولی به صورت جالب تر، غریب گز نشدم...پشه ها این دفعه سر خواهرم پارتی داشتند... دیروز صبح که بیدار شده بود، نصف لبش باد کرده بود انگار رفته بود بزرگ کرده بود، کلاژن زده بود...خیلی خندیدیم...یعنی خندیدم...
-و مثل همیشه، در عشق و علاقهٌ عموها/عمه ها/خاله ها/مادربزرگ ها/پدربزرگ... دارم غرق میشم...
-فهمیدم فرق پاچ باقالای کشاورزی و محلی چیه...

-با خیلی از آدم ها تبادل نگاه کردم در جادهٌ کرج-تهران در زمان برگشت...همگی حوصله مان سر رفته بود، از بس توی ترافیک مانده بودیم...پس کاری جز فضولی توی ماشین های مردم نداشتیم....

-رفتم یه تولدی که تولد نبود، فقط کیک، کادو، شام بود...صاحب جشن نشست رستگاران نگاه کرد و مهمانان رو فراموش کرد...
-فعلاً از مسافرتم همین...تا بعد!


*اینها همه که گفتم، از تاثیرات به بچه دار شدن تقریباً هم زمان همهٌ اعضای خانوادهٌ بنده است...همه بجز عمه بزرگه...الآن حدوداً ما 20 تا بچه داریم تو خانواده در بازه سنی 8-16 سال....فقط 5 تاشون 14-15 ساله اند...همه دختر...من نشستم فقط ببینم شب نتایج کنکور اینا چه بلوشویی بشه...فتوای ارتش 20 میلیونیخمینی مثل تف سر بالا شده براشون! البته از حضور همگان برای بی ادبی معذرت میخوام!

------------------

در ضمن،

این نگاه هایی که انقدر مثل اینکه ماجرا درست کرده، اجازه بدهید توضیح بدهم:

از بس حوصله مان از ترافیک سنگین که تکون نمی خورد سر رفته بود، که از بیکاری توی اون تاریکی هی سرک می انداختیم توی ماشین های مردم، فضولی میکردیم! نه فقط من ها، هر کی توی صندلی مسافر نشسته بود و نخوابیده بود این کاره بود! اینم توضیح

-

ما داریم به کجا می رویم؟هر روز داستان هایی میشنوم انقدر عجیب که اگه فقط چون انقدر خارق العاده هستند و دست اول باورم میشه.
دیروز با یکی از دوستانم که توی دانشگاه ت.... درس میخواند ملاقاتی داشتم...قیافه اش رنگ پریده بود...موهاش در هم...
پرسیدم چی شده...گفته که انقدر دور و بری هامو گرفته اند که دارم دیوانه میشم...
برای مثال:
چند تا از دوستاش رفته بودند ت ظ ا ه ...ت ، و در میان هاگیر واگیر دستگیر شدند...در همان حال یکشون فرار کرد، و توی خانهٌ یکی از کوچه ها پناه گرفت...اونجا با سیخ و چکش و زور دستبند هاش رو باز کردند، و زنگ زد به دوست ما، که دنبالش بیاید ببردش خانه...وقتی که اومد سورا شد، شروع کرد تعریف کردن...
دوستم تعریف کرد که انقدر توی ماتم قیافهٌ خونین و مالینش بود، که تنها جمله ای که فهمید این بود:
چرا وقتی که آقا گفته نریزید به خیابونا بازم اومدید هااا؟ و هی محکم تر ما رو میزدند...

خوب مگه توی همون قانون اساسی شما ننوشته شده که اگه به قصد ب ر ا ن د ا ز ی نباشه میتونیم اعتراض کنیم و ر ا ه پ ی م ا ی ی کنیم؟
مگه میشه همه یک حرف بزنند؟ مگه میشه کسی م خ ا ل ف نداشته باشه؟
مگه میشه 70 میلیون آدم یه داشته باشند که یک مرتبه همه به جرم تخالف م ح ا ر ب ف ی ا ل ع ر ض باشند و جایز القتل...؟
اصلاً به چه گناهی؟
مگه شما از مردان دین نیستید؟
مگه شما به آخرت و حساب و کتاب ایمان ندارید؟
از آه مادران نمی ترسید از ننگ خدایتان بترسید نامردا!
بخدا یه روزی میرسه که یقهٌ خودتون رو بد تر میگیره ها! جلوهٌ خودتون رو از این خراب تر نکنید! مگه چیزی جز باز شم ار ی خواستند که انقدر ترسیدید؟ 
یه کاری بکنید که آبرویی که "خریده" اید توی این سی سال اخیر، ته اش چیزی باقی بماند، و بر نگردید به اون اوضاع قبلی!!!
-------
هر شب وقتی که بانگ ها را میشنوم، بی درنگ لبخند میزنم..
هر شب که صدای جدیدی به جمع ما می پیوندد، از توی پارکینگی، از پشت پنجرهٌ آشپزخانه ای، از توی کوچه ای...چه بسا یک بار هم که بشنوم، دلم پر پر میزنه....
------
من میروم مسافرت، شنبه به احتمال زیاد بر میگردم...حالا نه اینکه خیلی آپ میکنم این روزا...توی ایران آخه از چی میشه نوشت؟
از این هوای غبار داری که حتی نگاه کردنش گلوهامو به سوزش میاره؟(بابام میگه نفرین بغداده!!!! آش نخورده و دهان سوخته، من میگم!!!) یا از اینکه امروز چند نفر رو دیدم که سبز پوشیده بودند، یا اینکه چند تا ماشین گ ا ر د توی محله مان دور میزد...
یا شاید اینکه از چشم دوختن مردم به جیب دیگران خسته شده ام؟
یا شاید اینکه بعضی ها فکر میکنند که هر کی طرفدار ا....ن.... نیست، دنبال زهر ماری و دوست یابی و موهای سیخ سیخ درست کردنه ( حالا نمی دونم گناه مدل موی سیخ سیخ این وسط چیه؟ چه ربطی داره شاید یکی مادر زادی موهاش اونجوری وایسه؟!؟!؟!)...ما که نفهمیدیم، اگه دموکراسیه، پس چرا انقدر با م خ ا ل ف ها مشکل دارند...اگه نیست، پس چرا اسم ما ج م ه و ر ی هستش....
دستم هم بهتر شد، در ضمن....
=============================================
i'm starting with the man in the mirror
i'm asking him to change his ways
and no message could've been any clearer...
if you want to make the world a better place
take a look at yourself then make a 
CHANGE......

RIP MJ

-

بعد میگن هی "آهای جوانان بروید ورزش صبحگاهی!!!"خوب امروز صبح به همراه خواهر جان رفتیم، و در هنگام ورزش کردن بر روی دستگاه هایی که جناب شهرداری انقدر لطف کرده اند و نهاده اند در پارک های شهر تهران برای بهبودی سلامت تهرانیان، که با تنفس هوای تمیز(!) و ورزش کردن، سلامتی خود را مستحکم کنند، در حالی که داشتم با خواهرم گپ میزدم و ورزش میکردم، به ناگه...
یه حشره ای روی دستم نشست و مرا گزید!!!!

رفتیم بعدش خرید کردیم و خیلی خوشگل با جیب های خالی خانه برگشتیم و دستامو رفتم شستمو دیدم عجب برامدگی گندهٌ محکم سرخی روی دستمه و آی چقدر درد میکنه!

که مجدداً به ناگه یاد آن حشره موزی افتادم، و فکر کنم آلوده بوده به یه چیزی و من الآن بدنم در حال مبارزه با آن آلودگی های مذکوره!

میدونم که هاری از این طرق انتقال پیدا نمی کنه(نمی کنه دیگه؟) ولی خیلی کمک کننده نبود مقاله همشهری امروز که میگفت چند صد هزار نفر توی تهران مبتلا به هاری شده اند...
خلاصه ، اگه بار گرانی بودیم، رفتیم...
پ.ن.
چقدر حس خوبیه...کتاب های دبیرستانی رو دیدن و دانستن که دیگر هیچچچچ وقت نیازی نیست که بخاطر نمره بخوانیدشان!!!!
پ.ن. هر کی میخواد توت، بفرماید خانهٌ ما، هنوز هست!!!


-

توت...خونهٌ قدیمی ما که بودیم، این ماه ها ، ماه توت خواری بود. 
آخه خونهٌ قدیمی، مثل این مجتمع با کلاس و شیک که هر شب دم در میان و ساعت 10 دقیقه به 9 آشغال ها رو تحویل می گیرند و هر روز همه جا را برایتان نظافت میکنند و شارژ خدا تومانی برای خدا میدونه چی 
میگیرند نیست، یعنی نبود. 
دو طبقه بیشتر نبود. 8 خانواده بیشتر نبودیم. آپارتمان ها اندازه های قابل زندگی کردن داشتند. سالن ها سایز قابل هضم، و اتاق خواب ها فقط قدر یک تخت 1 نفره نبودند...(توی اون سوراخ های موش هایی که الآن می سازند فکر نکنم هر گز بتونم زندگی کنم...شاید تا آخر عمرم محکوم به خانه های کلنگی باشم!!!!). و از همه مهم تر...اندازه متراژ خانه ها، برابرش حیاط داشت...و توی این حیاط، درخت انار و توت سفید و توت قرمز بود.
این توت قرمز های وحشتناک خوشمزه و تازه و چیدنی، درست جایی بودند که ماشین از توی پارکینگ بیرون میامد و از در حیاط خارج میشد.
پس ما هم همیشه بهانهٌ در باز کردن رو می گرفتیم، و میرفتیم توت خواری!!!
تا بابا یا مامان بیاد با ماشین، ما همهٌ انگشتانمون رو قرمز کرده بودیم و یک وعدهٌ میوه ای روزانه مان رو تامین کرده بودیم. 
حتی توی آخر های خرداد ماه، که توام با امتحانام بود، توت خواری موقوف نمیشد. قبل از اینکه سوار ماشین بشم و مامان منو برسونه مدرسه، توت میخوردم. فکر کنم عامل مهمی هم توی آرامش پیش از امتحانام بود، 
همین کنار گیاه و توت چیدن!
البته شیر آب چاه هم بسیار خردمندانه کنار درخت کار گذاشته بودند، که دستامونو بشوریم و توی عام رسوا نشیم.
الآن دیگه اونجا نیستیم. ظاهراً اینجا زمستان(پاییز؟) خرمالو توی حیاط کوچولوی مجتمع در میاد، که کارگر ها می چینند و به خانواده ها دم در "سهمیه" میدهند...

پ.ن. با این پست های اخیر، هر کی ندونه فکر میکنه که من یه پیر زن 80 ساله هستم که یاد قدیما افتاده ام...عجبا!
پ.ن. چقدر بی اینترنتی...آخه چه آشی، چه کشکی، چه اینترنتی؟
پ.ن. پیامک ها بر گشتند...تبریک گفتن داره؟
پ.ن. ساز بلدم بزنم...زبان های گوناگونی بلد شده ام...رانندگی بلدم...دانشجوی پزشکی همچین بدی هم نیستم...یه مقداری از هر کاری بگی از دستم بر میاد...فقط این خیاطی رو چرا خدا آنچنان توی کاسه من نهاده که دو تا کوک صاف نمی تونم روی پارچه بزنم...اینو از زبان کودک مادری میشنوید که تمام لباس هایش را این مادر در زمانی که هم سن و سال کودکش بود، خودش میدوخت...لباس عروسی اش رو هم حتی خواهر اش، یعنی خاله این کودک، برایش دوخت...شاید دوزندگی و هنرمندی در این باره، ارثی نیست...؟ پس خواهرم چی؟ ظاهراً به خاله اش و مادرش برده....؟ 
پ.ن. ازش پرسیدم، گفت به همه بگم واقعاً بابت بد موقع بودن مرگش از همه پوزش می طلبد، و سعی میکنه بخاطر سیل عظیم دعا ها و پارتی بازی و اینا، اون بالا بالا ها با چند تا آشنا تماس بر قرار کنه، ببینه میتونه اون دعا های خیر رو صرف جبران ضرر وارده توسط درگذشتش بکنه...!!!!
پ.ن. اه اه اه شکلات...پوست خوب و شکلات توی یک جهان نمی توانند زندگی کنند نه؟
پوستم داغوننننننهههههههههههههه....


-

دلم میخواست که میتونستم همون جوری که توی ذهنم چیدم، یه روزی فقط بشینم، لیوان پشت لیوان انواع چای ها و قهوه های مورد علاقه ام رو دم کنم و روی صندلی توی ایوان خانهٌ پدر بزرگم بشینم و درخت های نخلی که با دست های خودش کاشت و نماند که بزرگ شدنشان رو ببیند رو تماشا کنم، که چطوری سایه می اندازند روی گل های خوشگلی که سال به سال مادر جون می کاره. به صدای خروس ها و بلبل هایی که هر روز صبح اینجا فحش میخورند چون از ساعت 5 اصرار دارند هنر نمایی کنند، اونجا گوش بدم و از سکوت پر ماجرا لذت ببرم. نه مثل سکوت الآن، که مرده است و هیچ میلی برای شنیدنش ندارم. اگه یکم دقت کنی، توی این آرامش، تق تق قاشق روی ماهی تابهٌ خانم ش...یان رو میشنوی...روبرو هم صدای ضبط پسر همسایه رو میشنوی...که همیشه از بچگی به خودم میگفتم چقده سلیقهٌ موسیقی اش افتضاحه!...و بلبل ها...وای بلبل ها که دارند همین طوری از آفتاب کیف میکنند.باد خنک مخصوص ایوان طبقهٌ دو از توی موهات رد میشه، و با خودش بوی کندوی عسلی که توی خانهٌ متروکهٌ اونوری چند سالیه که بی اذیت کسی، به موجودیت خود ادامه میده، با نم و گل های رنگارنگ، و هزاران چیز خوب دیگه که مخصوص خانهٌ مانا و آقاجون هست رو داره. بو هایی که هیچ وقت توی عطریجات قابل تحمل نیستند، از بس که با شیرینی و وانیل های مصنوعی قاطی میکنند تا عطر ارزان تری به بازار بدهند. دلم میخواست، 4 سال پیش بود، دقیقاً... شاید یه جور دیگه جوابت میدادم، پ. شاید تو همونی بودی که میتونستی ستون محکم نداشته ام باشی. شاید با تو، ک.یه جور دیگه تا میکردم، انقدر به زور چیزی که از آن من نبود رو نمی خواستم، تا حد اقل الآن توی این منجلاب گیر نبودیم! یا بهتره بگم، گیر نبودم. هر وقت فکر 4 سال پیش می افتم، یاد بهترین خاطره ها، پر ارزش ترین تجربه ها، باحال ترین ماجرا جویی ها، و بهترین گروه دوستام می افتم. و البته، اولین فرار دست جمعی از بسیجی ها، که مجبورمان کرد که به خانهٌ یه پیر زنی 20 نفری هجوم ببریم و پناه ببریم. ولی اون یه ماجراست که باید بمونه یه دفعه دیگه. الآن دلم دوباره ماجرا جویی میخواد... . پ.ن. تا بحال تیر ماه اطراف تهران برف ندیده بودم! سر من کلاه رفت نوروز اومدم طبیعت سبز ببینم، که تابستون نیستش، همچنان ولی همه چی سبزه!!!! خدا رو شکر البته، چشم نخوره!

-

  1-هر باری که ماشین های سیاه را می بینیم،هر بار که با دیدنشان، با شنیدن آژیر ماشین هایشان، دل من میریزه توی معده ام، و می ترسم، که نکنه، که دنبال ما باشه...
دوباره میگم: جناب آقای خطبه خوان نماز جمعه،
من برادر و خواهر دینی شما نیستم...نه تنها من،
ما خواهر و برادر شما نیستیم...
در ضمن، الهی سر دختر خودت پیش بیاد، اشتباهی که کردید تفهیمتان کند، که کسی دیوانه نیست بگه: بیا آمریکا منو بکش که معروف بشم...
احمق
2-می گویند که ایران بعد از انتصابات و قبلش خیلی فرق خواهد کرد.
بگم چطور فرق میکنه، همین الآن؟
مغازه هایی که توشون خرید میکنیم فرق میکنند...
اگه کسی سبز بپوشه، بعله، بگید من فاشیست، 
ولی من بیشتر میلم میکشه از اون خرید کنم.
دیگه به رای نیست.
شما یا با من هستید، یا علیه من.
مهم نیست به کی رای دادید دیگه.
یا موافقشان هستی، یا نیستی...
متاسفم برای آقای مهندس م. که نمی خواست بین مردم خودی و غیر خودی پیش بیاد.
خوب، نتیجهٌ انتخابات رو نتوانستید بر گردونید. باز شماری یا باز آرا گیری که نتوانستید بدست بیارید، ولی همون کاری که دوست نداشتید رو بدست که آوردید:
خودی و غیر خودی پیش آمد. 
کاشکی همه چی بر عکس بود شاید که اونجوری بر عکس همه چی اتفاق می افتاد.
می بینی که داره صداها خفه میشه آقای مهندس...لطفاً یه کاری، یه دستوری، یه حرفی بزنید،
بگید که باید چیکار کنیم؟
خواسته یا نخواسته، وارد این بازی شده اید...خواسته یا نخواسته، رهبر این حرکت شده اید...یعنی این همه خون ریخته شده برای فقط 2 هفته؟
نمی گم بریزیم توی خیابان ها، ولی خوب...شما رهبرید! شما بگید!  
3-جناب دکتر:
اینم جواب شما، که انقدر میگید دارند مزاحمت ایجاد میکنند و اغتشاش گری میکنند، حالا خوب شد؟ راضی شدی؟ حالا که گفت من اصلاً حرف های شما رو جدی نمی گیرم، حالا که فهمیدی که میگه اصلاً برام مهم نیست، راضی شدی؟ دیگه میخواهی به کی ببندی اغتشاش گران رو؟
آخه از این حقارت بیشتر؟
4-بابا هیچ وقت چیزی نمی گفت...وقتی که بلند بلند بد و بیراه میگه، یعنی اوضاع واقعاً خرابه

5-میگن بعضی ها جهود هستند، با وجود اینکه میگند اسم اسرائیل نجس هست(؟!)

6-آخه برادر خوب، خواهر عزیز، توی این شرایط، بنظر شما، واقعاً کار عاقلانه ای هستش؟ اسکریپت جاوا برای موسیقی توی بلاگت رو میگم عزیزم!

نیست چون خیلی سرعت خوبه، این موسیقی ها هم خیلی کمک میکنه به اینکه بلاگ همینطور طولانی لود شوندهٌ شما، سریع تر لود بشه، میدونی؟

7-آخه جناب آقای مایکل جکسون...این هم وقت مردن بود؟



-

خیلی ترسناکه...وقتی که میبینی دونه دونهٌ اون چیز هایی که روزی می نشستی و توی ذهنت می ساختی،داره به واقعیت می پیونده...وقتی که این حوادث توی عالم رویا و خیال باشند، به خودی خود خوبند...وقتی که تبدیل میشوند به پوست و گوشت و خون واقعی...اون موقع است که می ترسم...و آرزو میکنم که هیچ وقت فکرم به اون سرزمین ها پرواز نکرده بود.
تا بحال دانه دانهٌ شان اجرا شده...ولی نه...خدا نکنه...اگه این آخری اتفاق بی افته چی؟ 

هیچ وقت نمی بخشم خودم رو...شاید هم انقدر که فکر میکنم بد نباشه

پ.ن. در نطفه کشتند...خدا بی آمرزد..

پ.ن. امروز دیدم یه ماشین گ ا ر د و ...ه...وسط خیابان جلوی یه 405 رو گرفت، یارو رو پیاده کرد و برد...ماشینشم با خودشون بردند...از خودشون یکی نشست پشت رل. 

پ.ن. سکوت هر روز بلند تر میشه.


-

دلم میخواهد چشم هایم را ببندم...که ان گارد هایی که هیچ حس امنیتی برایم ایجاد نمی کنند را نبینم..که مردم سیاه پوش را نبینم...که لبخند های زورکی که با هزار زحمت روی صورت ها هست رو نبینم
دلم میخواهد دستهایم را روی گوشهایم بگذارم...
چون سکوت توی خیابان ها، کر کننده است...غیبت جیغ و خنده های دانش آموزان به تابستان رسیده، دل گیرهست. چطور ممکنه حتی یک نفر رادیویی، ضبطی، صدایی از توی ماشینش در نیاد؟
دلم میخواست صدایم قطع میشد...
به کی داریم میگیم؟ برای کی رفتم الله اکبر گفتم؟ برای گوش هایی و چشم هایی که با چرک پول و نیرنگ بسته شده اند؟
داریم فریاد را برای حس افتخار خودمان میدهیم؟ برای خالی کردن عقدهٌ خودمان؟ کو گوش شنوا؟ به کی داریم ندای حق میدهیم؟ 
اگر حق شناس بودند که....
کاشکی نفس نمی کشیدم...
توی هوا بوی خون کهنه و نفرت و گندیدگی مزدوران پیچیده...
تا بحال فکر نمی کردم که می شد یاس رو با دستانم لمس کنم...
شما هم میتوانید...فقط کافیست کمی پوستتان با هوا بر خورد کند...


پ.ن.انگار هر جا نگاه میکنم...چهرهٌ معصوم او را میبینم...
پ.ن.2. ولی عجب آزاد کننده است این ساعت ده داد زدن...
پ.ن.3.ولی هر چی هست، ایرانه...دوستش دارم، با تمام خوبی ها و بدی هاش...خوشحالم اومده ام...خیلی خوشحالم...
پ.ن.4. عجب این اینترنت اعصاب خورد کنه!
پ.ن.5. حالا چی ؟
پ.ن.6. یعنی ممکنه که اونو توی این روزا...نه، خودش گفتش که دیگه نمی ره...ممکن نیست...نه؟