-
دلم میخواست که میتونستم همون جوری که توی ذهنم چیدم، یه روزی فقط بشینم، لیوان پشت لیوان انواع چای ها و قهوه های مورد علاقه ام رو دم کنم و روی صندلی توی ایوان خانهٌ پدر بزرگم بشینم و درخت های نخلی که با دست های خودش کاشت و نماند که بزرگ شدنشان رو ببیند رو تماشا کنم، که چطوری سایه می اندازند روی گل های خوشگلی که سال به سال مادر جون می کاره.
به صدای خروس ها و بلبل هایی که هر روز صبح اینجا فحش میخورند چون از ساعت 5 اصرار دارند هنر نمایی کنند، اونجا گوش بدم و از سکوت پر ماجرا لذت ببرم. نه مثل سکوت الآن، که مرده است و هیچ میلی برای شنیدنش ندارم. اگه یکم دقت کنی، توی این آرامش، تق تق قاشق روی ماهی تابهٌ خانم ش...یان رو میشنوی...روبرو هم صدای ضبط پسر همسایه رو میشنوی...که همیشه از بچگی به خودم میگفتم چقده سلیقهٌ موسیقی اش افتضاحه!...و بلبل ها...وای بلبل ها که دارند همین طوری از آفتاب کیف میکنند.باد خنک مخصوص ایوان طبقهٌ دو از توی موهات رد میشه، و با خودش بوی کندوی عسلی که توی خانهٌ متروکهٌ اونوری چند سالیه که بی اذیت کسی، به موجودیت خود ادامه میده، با نم و گل های رنگارنگ، و هزاران چیز خوب دیگه که مخصوص خانهٌ مانا و آقاجون هست رو داره. بو هایی که هیچ وقت توی عطریجات قابل تحمل نیستند، از بس که با شیرینی و وانیل های مصنوعی قاطی میکنند تا عطر ارزان تری به بازار بدهند.
دلم میخواست، 4 سال پیش بود، دقیقاً...
شاید یه جور دیگه جوابت میدادم، پ. شاید تو همونی بودی که میتونستی ستون محکم نداشته ام باشی.
شاید با تو، ک.یه جور دیگه تا میکردم، انقدر به زور چیزی که از آن من نبود رو نمی خواستم، تا حد اقل الآن توی این منجلاب گیر نبودیم! یا بهتره بگم، گیر نبودم.
هر وقت فکر 4 سال پیش می افتم، یاد بهترین خاطره ها، پر ارزش ترین تجربه ها، باحال ترین ماجرا جویی ها، و بهترین گروه دوستام می افتم.
و البته، اولین فرار دست جمعی از بسیجی ها، که مجبورمان کرد که به خانهٌ یه پیر زنی 20 نفری هجوم ببریم و پناه ببریم.
ولی اون یه ماجراست که باید بمونه یه دفعه دیگه.
الآن دلم دوباره ماجرا جویی میخواد...
.
پ.ن. تا بحال تیر ماه اطراف تهران برف ندیده بودم!
سر من کلاه رفت نوروز اومدم طبیعت سبز ببینم، که تابستون نیستش، همچنان ولی همه چی سبزه!!!! خدا رو شکر البته، چشم نخوره!
+ نوشته شده در دوشنبه ۸ تیر ۱۳۸۸ ساعت 17:23 توسط ش
|