-
ماساژ انگشت ها و ویتامینه کردن و این اوصاف رو خیلی قشنگ فراموش کرد...دو تا دیگه شان که یکی خود خواهرم باشه، افتاده بودند به جان من مظلوم، و میخواستند با کشیدن دست هام از جفت طرف، ببینند میشه انسان رو نصف کرد یا نه...بعد که دیدند نمی شه، شروع کردند به کشتی گرفتن با من...من هم که با اینکه بزرگ ترم از لحاظ سنی، ولی از جفتشون ریزه میزه ترم...له شدم دیگه...[نیشخند]*
-فیلمبردار و شاهد یک عروسی بین پسر و دختری 8 ساله بودم....پیراهن توری عروس هم توسط خودم طراحی شده بود...از یک تور 4 متری بدون برش دادن و فقط با 4 تا کلیپس و کمربند شلوار عروس، هم تور سر درست کردم، بعد فرو کردم توی کمربندش و پف دامن درست کردم...تازه برای آخوند هم(اولین آخوند دختر زیر 18 سال در ایران) امامه درست کردم...امامه اش زرد بود
-رفتم دریا، شنا کردم، و به خاله ام انگ دیازپام ریختن توی فسنجان زدم، چون ایستاده همگی اهالی خانواده خوابشان میبرد...البته ربطی به خاله جان نداشت، بلکه همگی انقدر مسخره بازی در دریا در آورده بودیم که به آن حد خسته شده بودیم
-در همان دریا توسط "دراکولا" گزیده شدم...فقط 20 سانت بالاتر از محل عارضه قبلی روی همان دست عزیز...ولی به صورت جالب تر، غریب گز نشدم...پشه ها این دفعه سر خواهرم پارتی داشتند... دیروز صبح که بیدار شده بود، نصف لبش باد کرده بود انگار رفته بود بزرگ کرده بود، کلاژن زده بود...خیلی خندیدیم...یعنی خندیدم...
-و مثل همیشه، در عشق و علاقهٌ عموها/عمه ها/خاله ها/مادربزرگ ها/پدربزرگ... دارم غرق میشم...
-فهمیدم فرق پاچ باقالای کشاورزی و محلی چیه...
-با خیلی از آدم ها تبادل نگاه کردم در جادهٌ کرج-تهران در زمان برگشت...همگی حوصله مان سر رفته بود، از بس توی ترافیک مانده بودیم...پس کاری جز فضولی توی ماشین های مردم نداشتیم....
-رفتم یه تولدی که تولد نبود، فقط کیک، کادو، شام بود...صاحب جشن نشست رستگاران نگاه کرد و مهمانان رو فراموش کرد...-فعلاً از مسافرتم همین...تا بعد!
*اینها همه که گفتم، از تاثیرات به بچه دار شدن تقریباً هم زمان همهٌ اعضای خانوادهٌ بنده است...همه بجز عمه بزرگه...الآن حدوداً ما 20 تا بچه داریم تو خانواده در بازه سنی 8-16 سال....فقط 5 تاشون 14-15 ساله اند...همه دختر...من نشستم فقط ببینم شب نتایج کنکور اینا چه بلوشویی بشه...فتوای ارتش 20 میلیونیخمینی مثل تف سر بالا شده براشون! البته از حضور همگان برای بی ادبی معذرت میخوام!
------------------
در ضمن،
این نگاه هایی که انقدر مثل اینکه ماجرا درست کرده، اجازه بدهید توضیح بدهم:
از بس حوصله مان از ترافیک سنگین که تکون نمی خورد سر رفته بود، که از بیکاری توی اون تاریکی هی سرک می انداختیم توی ماشین های مردم، فضولی میکردیم! نه فقط من ها، هر کی توی صندلی مسافر نشسته بود و نخوابیده بود این کاره بود! اینم توضیح