دلم میخواهد چشم هایم را ببندم...که ان گارد هایی که هیچ حس امنیتی برایم ایجاد نمی کنند را نبینم..که مردم سیاه پوش را نبینم...که لبخند های زورکی که با هزار زحمت روی صورت ها هست رو نبینم
دلم میخواهد دستهایم را روی گوشهایم بگذارم...
چون سکوت توی خیابان ها، کر کننده است...غیبت جیغ و خنده های دانش آموزان به تابستان رسیده، دل گیرهست. چطور ممکنه حتی یک نفر رادیویی، ضبطی، صدایی از توی ماشینش در نیاد؟
دلم میخواست صدایم قطع میشد...
به کی داریم میگیم؟ برای کی رفتم الله اکبر گفتم؟ برای گوش هایی و چشم هایی که با چرک پول و نیرنگ بسته شده اند؟
داریم فریاد را برای حس افتخار خودمان میدهیم؟ برای خالی کردن عقدهٌ خودمان؟ کو گوش شنوا؟ به کی داریم ندای حق میدهیم؟ 
اگر حق شناس بودند که....
کاشکی نفس نمی کشیدم...
توی هوا بوی خون کهنه و نفرت و گندیدگی مزدوران پیچیده...
تا بحال فکر نمی کردم که می شد یاس رو با دستانم لمس کنم...
شما هم میتوانید...فقط کافیست کمی پوستتان با هوا بر خورد کند...


پ.ن.انگار هر جا نگاه میکنم...چهرهٌ معصوم او را میبینم...
پ.ن.2. ولی عجب آزاد کننده است این ساعت ده داد زدن...
پ.ن.3.ولی هر چی هست، ایرانه...دوستش دارم، با تمام خوبی ها و بدی هاش...خوشحالم اومده ام...خیلی خوشحالم...
پ.ن.4. عجب این اینترنت اعصاب خورد کنه!
پ.ن.5. حالا چی ؟
پ.ن.6. یعنی ممکنه که اونو توی این روزا...نه، خودش گفتش که دیگه نمی ره...ممکن نیست...نه؟