-
خیلی ترسناکه...وقتی که میبینی دونه دونهٌ اون چیز هایی که روزی می نشستی و توی ذهنت می ساختی،داره به واقعیت می پیونده...وقتی که این حوادث توی عالم رویا و خیال باشند، به خودی خود خوبند...وقتی که تبدیل میشوند به پوست و گوشت و خون واقعی...اون موقع است که می ترسم...و آرزو میکنم که هیچ وقت فکرم به اون سرزمین ها پرواز نکرده بود.
تا بحال دانه دانهٌ شان اجرا شده...ولی نه...خدا نکنه...اگه این آخری اتفاق بی افته چی؟
تا بحال دانه دانهٌ شان اجرا شده...ولی نه...خدا نکنه...اگه این آخری اتفاق بی افته چی؟
هیچ وقت نمی بخشم خودم رو...شاید هم انقدر که فکر میکنم بد نباشه
پ.ن. در نطفه کشتند...خدا بی آمرزد..پ.ن. امروز دیدم یه ماشین گ ا ر د و ...ه...وسط خیابان جلوی یه 405 رو گرفت، یارو رو پیاده کرد و برد...ماشینشم با خودشون بردند...از خودشون یکی نشست پشت رل.
پ.ن. سکوت هر روز بلند تر میشه.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۴ تیر ۱۳۸۸ ساعت 19:8 توسط ش
|