-

باید کاری کنم که بار ها انجام داده ام، کاری که شروع کرده ام با ذوق و شوق و امید، ولی خیلی تند این احساسات خوب تبدیل شدند به ناراحتی و به عبارتی تو ذوقم خوردن. من دیگه نمی تونم این حال گیری رو دوباره تکرار کنم، ولی مجبورم، و برای همین، دلم نمی خواد که دستم به تلفن بره وقت هایی که باید را بگیرم، انگشتام روی کی بورد حرکت نمی کنند، که ایمیل هایی که باید نوشته بشند. نمی دونم این دفعه کی رو باور کنم. نمی دونم چند درصد احتمال جور در آمدن کار ها، ارزش اون احتمال بزرگ موفق نشدن این کار ، می ارزه؟
پ.ن.
نوشتم، ولی نمی فرستم. ارزش حال گیری اش را ندارد. بزار همین جوری بمونه همه چی بهتره. نیازی نیست که دوباره همه چی مثل پتک کوبیده بشه توی سرم، و روند همیشگی زندگی ام بهم یاد آوری بشه.
پ.ن. 2
فکر کنم امروز توی مترو، دیدمش...آره، خودش بود، اگه چاقش کنی 10 کیلو و موهاشو کوتاه کنی( مثل آدمیزاشد شده بلاخره موهاش!)، خودش بود...این دفعه نوبت اون بود لبخند عجیب بزنه. عجب.
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۸ تیر ۱۳۸۸ ساعت 16:35 توسط ش
|