-
توت...خونهٌ قدیمی ما که بودیم، این ماه ها ، ماه توت خواری بود.
آخه خونهٌ قدیمی، مثل این مجتمع با کلاس و شیک که هر شب دم در میان و ساعت 10 دقیقه به 9 آشغال ها رو تحویل می گیرند و هر روز همه جا را برایتان نظافت میکنند و شارژ خدا تومانی برای خدا میدونه چی
میگیرند نیست، یعنی نبود.
دو طبقه بیشتر نبود. 8 خانواده بیشتر نبودیم. آپارتمان ها اندازه های قابل زندگی کردن داشتند. سالن ها سایز قابل هضم، و اتاق خواب ها فقط قدر یک تخت 1 نفره نبودند...(توی اون سوراخ های موش هایی که الآن می سازند فکر نکنم هر گز بتونم زندگی کنم...شاید تا آخر عمرم محکوم به خانه های کلنگی باشم!!!!). و از همه مهم تر...اندازه متراژ خانه ها، برابرش حیاط داشت...و توی این حیاط، درخت انار و توت سفید و توت قرمز بود.
این توت قرمز های وحشتناک خوشمزه و تازه و چیدنی، درست جایی بودند که ماشین از توی پارکینگ بیرون میامد و از در حیاط خارج میشد.
پس ما هم همیشه بهانهٌ در باز کردن رو می گرفتیم، و میرفتیم توت خواری!!!
تا بابا یا مامان بیاد با ماشین، ما همهٌ انگشتانمون رو قرمز کرده بودیم و یک وعدهٌ میوه ای روزانه مان رو تامین کرده بودیم.
حتی توی آخر های خرداد ماه، که توام با امتحانام بود، توت خواری موقوف نمیشد. قبل از اینکه سوار ماشین بشم و مامان منو برسونه مدرسه، توت میخوردم. فکر کنم عامل مهمی هم توی آرامش پیش از امتحانام بود،
همین کنار گیاه و توت چیدن!
البته شیر آب چاه هم بسیار خردمندانه کنار درخت کار گذاشته بودند، که دستامونو بشوریم و توی عام رسوا نشیم.
الآن دیگه اونجا نیستیم. ظاهراً اینجا زمستان(پاییز؟) خرمالو توی حیاط کوچولوی مجتمع در میاد، که کارگر ها می چینند و به خانواده ها دم در "سهمیه" میدهند...
پ.ن. با این پست های اخیر، هر کی ندونه فکر میکنه که من یه پیر زن 80 ساله هستم که یاد قدیما افتاده ام...عجبا!
پ.ن. چقدر بی اینترنتی...آخه چه آشی، چه کشکی، چه اینترنتی؟
پ.ن. پیامک ها بر گشتند...تبریک گفتن داره؟
پ.ن. ساز بلدم بزنم...زبان های گوناگونی بلد شده ام...رانندگی بلدم...دانشجوی پزشکی همچین بدی هم نیستم...یه مقداری از هر کاری بگی از دستم بر میاد...فقط این خیاطی رو چرا خدا آنچنان توی کاسه من نهاده که دو تا کوک صاف نمی تونم روی پارچه بزنم...اینو از زبان کودک مادری میشنوید که تمام لباس هایش را این مادر در زمانی که هم سن و سال کودکش بود، خودش میدوخت...لباس عروسی اش رو هم حتی خواهر اش، یعنی خاله این کودک، برایش دوخت...شاید دوزندگی و هنرمندی در این باره، ارثی نیست...؟ پس خواهرم چی؟ ظاهراً به خاله اش و مادرش برده....؟
پ.ن. ازش پرسیدم، گفت به همه بگم واقعاً بابت بد موقع بودن مرگش از همه پوزش می طلبد، و سعی میکنه بخاطر سیل عظیم دعا ها و پارتی بازی و اینا، اون بالا بالا ها با چند تا آشنا تماس بر قرار کنه، ببینه میتونه اون دعا های خیر رو صرف جبران ضرر وارده توسط درگذشتش بکنه...!!!!
پ.ن. اه اه اه شکلات...پوست خوب و شکلات توی یک جهان نمی توانند زندگی کنند نه؟
پوستم داغوننننننهههههههههههههه....
آخه خونهٌ قدیمی، مثل این مجتمع با کلاس و شیک که هر شب دم در میان و ساعت 10 دقیقه به 9 آشغال ها رو تحویل می گیرند و هر روز همه جا را برایتان نظافت میکنند و شارژ خدا تومانی برای خدا میدونه چی
میگیرند نیست، یعنی نبود.
دو طبقه بیشتر نبود. 8 خانواده بیشتر نبودیم. آپارتمان ها اندازه های قابل زندگی کردن داشتند. سالن ها سایز قابل هضم، و اتاق خواب ها فقط قدر یک تخت 1 نفره نبودند...(توی اون سوراخ های موش هایی که الآن می سازند فکر نکنم هر گز بتونم زندگی کنم...شاید تا آخر عمرم محکوم به خانه های کلنگی باشم!!!!). و از همه مهم تر...اندازه متراژ خانه ها، برابرش حیاط داشت...و توی این حیاط، درخت انار و توت سفید و توت قرمز بود.
این توت قرمز های وحشتناک خوشمزه و تازه و چیدنی، درست جایی بودند که ماشین از توی پارکینگ بیرون میامد و از در حیاط خارج میشد.
پس ما هم همیشه بهانهٌ در باز کردن رو می گرفتیم، و میرفتیم توت خواری!!!
تا بابا یا مامان بیاد با ماشین، ما همهٌ انگشتانمون رو قرمز کرده بودیم و یک وعدهٌ میوه ای روزانه مان رو تامین کرده بودیم.
حتی توی آخر های خرداد ماه، که توام با امتحانام بود، توت خواری موقوف نمیشد. قبل از اینکه سوار ماشین بشم و مامان منو برسونه مدرسه، توت میخوردم. فکر کنم عامل مهمی هم توی آرامش پیش از امتحانام بود،
همین کنار گیاه و توت چیدن!
البته شیر آب چاه هم بسیار خردمندانه کنار درخت کار گذاشته بودند، که دستامونو بشوریم و توی عام رسوا نشیم.
الآن دیگه اونجا نیستیم. ظاهراً اینجا زمستان(پاییز؟) خرمالو توی حیاط کوچولوی مجتمع در میاد، که کارگر ها می چینند و به خانواده ها دم در "سهمیه" میدهند...
پ.ن. با این پست های اخیر، هر کی ندونه فکر میکنه که من یه پیر زن 80 ساله هستم که یاد قدیما افتاده ام...عجبا!
پ.ن. چقدر بی اینترنتی...آخه چه آشی، چه کشکی، چه اینترنتی؟
پ.ن. پیامک ها بر گشتند...تبریک گفتن داره؟
پ.ن. ساز بلدم بزنم...زبان های گوناگونی بلد شده ام...رانندگی بلدم...دانشجوی پزشکی همچین بدی هم نیستم...یه مقداری از هر کاری بگی از دستم بر میاد...فقط این خیاطی رو چرا خدا آنچنان توی کاسه من نهاده که دو تا کوک صاف نمی تونم روی پارچه بزنم...اینو از زبان کودک مادری میشنوید که تمام لباس هایش را این مادر در زمانی که هم سن و سال کودکش بود، خودش میدوخت...لباس عروسی اش رو هم حتی خواهر اش، یعنی خاله این کودک، برایش دوخت...شاید دوزندگی و هنرمندی در این باره، ارثی نیست...؟ پس خواهرم چی؟ ظاهراً به خاله اش و مادرش برده....؟
پ.ن. ازش پرسیدم، گفت به همه بگم واقعاً بابت بد موقع بودن مرگش از همه پوزش می طلبد، و سعی میکنه بخاطر سیل عظیم دعا ها و پارتی بازی و اینا، اون بالا بالا ها با چند تا آشنا تماس بر قرار کنه، ببینه میتونه اون دعا های خیر رو صرف جبران ضرر وارده توسط درگذشتش بکنه...!!!!
پ.ن. اه اه اه شکلات...پوست خوب و شکلات توی یک جهان نمی توانند زندگی کنند نه؟
پوستم داغوننننننهههههههههههههه....
+ نوشته شده در جمعه ۱۲ تیر ۱۳۸۸ ساعت 18:14 توسط ش
|