-
و اینک دیوانگی خود را آشکار میکند. امروز ایستاده بودم منتظر اینکه قهوه ام جوش بیاد (ما فقرا به روش قدیمی با قهوه جوش قهوه حاضر مینکیم.) چندی گذشت که دیدم دارم دور خودم می چرخم و بشکن بالا بنداز راه انداختم.
خندیدم.
قهوه ام نزدیک بود سر بره.
ولی نرفت.
زیرشو خاموش کردم و به بشکن بالا بنداز ادامه دادم. خیلی خوب بود خوش گذشت تازه ....
هیچکی نبود که ببینه.
پروژه خیاطی ام تقریباً رو به تمام است...فردا باید فقط یه چند موردشو تموم کنم.
بعد میرسیم به کت ای که میخواستم بدوزم.
شاید هم شاااایییدیدد
درس خواندم [نیشخند]
پ.ن.
آهان یادم رفت بنویسم
از امروز صبح هر ساعت 1 بار در مغزم تکرار میشه: چقدر دیگه مونده که تموم بشه این دوره، زمستون تعطیل میشیم یا نه، وای که باید شنبه ها جبرانی بریم. وای که من 17 ام چیکار کنم باید جبرانی میرفتم حالا امتحانمو نمی رسم بدم،
چرا نرفتم ایران.
حالا چی بخوریم نهار/فردا/صبحانه
بعد سکوت
نهار:پیتزای خانگی