-
هیچ کاری نکردم امروز...
تلفنم رو تازه از 2 ظهر روشن کردم(وقتی خوابم، خاموشه...بعد هر وقت بیدار شدم و یادم اومد، روشن میشه)
مامانم
زنگ زده بود...500000 بار
هر کی که میشناختم و نمی شناختم...
زنگ زده بود
حد اکثر 2 بار
از مدیریت دانشگاه زنگ زده بودند 1 بار
مامانم وقتی دوباره زنگ زد....
خواهش تمنا کرد که برگردم ایران، و کلاً بیخیال امسال بشم و سال دیگه ادامه تحصیل بدم...
منم خندیدم...
آخر راضی اش کردم که سال دیگه ماشین بخریم...
مدیریت زنگ زد
گفت کسی نرفته بیرون از شه/کشور...منم بهشون گفتم نه...و تو دلم گفتم خوب ممن از کجا بدونم میخوای به تمم 120 نفر دانشگاه زنگ بزنم بگم: اگه میخواهی از شهر یا کشور خارج شی، هر زمانی طی این 3 هفته، بهم زنگ بزن که به مدیریت بگم که بعدش قرنطینه ات بکنند؟
بچه ها هم دوباره زنگ نزدنند....
تمام روز را هم در بین فیس بوک و تلفن و آشپزی تقصیم کردم.
نهار امروز:
خورشت کرفس...
که بعد از اینهمه خورشت پزی، تازه فهمیدم که باید توش آب غوره بریزم...بیخود نیست همیشه فکر میکردم یه چیش کمه...نگو کم ترشی داشت، مشکل کمبود لیمو عمانی نبود!
(دیدی چقدر خورشت کرفس ها توی اینترنت زشت هستند...بعضی هاشونم سرخند....بعضی هاشونم تکه های کرفس قدر انگشت های دستم قطعه قطعه شدند....)
دارم آبببب میشم از حوصلهٌ سر رفته...تا ببینم فردا چی میشه!