و اینک، وقت این رسیده که در مورد حادثه شنبه شب تعریف کنم. 

شب بود حوالی 9. یه دفعه تلفنم زنگ زد و مامانم پشت خط بود، رفتم توی آشپز خونه که آنتن دهی بهتر باشه، نشستم روی مبل. حرف زدم یه چند وقتی، بعد یه دفته روی پام چکه آب حس کردم. چک...چک...چک...نگاه کردم...

مثل اون مجسمه های عیسی مسیح هستند که اشک خون میریزند ها، 

از وسط لامپ روشن، داشت آب می چکید....از وسط لوستر روشن آشپزخانه، داشت آب می چکید.

اول حواسم خیلی جمع نبود، همین جوری داشتم حرف میزدم...بعد یه دفعه دوزاری ام افتاد که چه خبره...

یه نفس آروم کشیدم که مامانم نفهمه که چی شده، وگرنه کلی دست و پاشو گم میکرد پشت تلفن و ناراحت میشد الکی...پریدم و از آشپزخونه اومدم بیرون، چراغ رو هم خاموش کردم، به آرامی مکالمه ام رو تمام کردم...

بعد برگشتم آشپز خونه.

همین جوری نگاه کردم و نمی فهمیدم که چطور ممکنه از وسط لوستر ،آب بچکه. بعد یادم افتاد اینجا ساختمان سازی اش خیلی الکیه، و احتمالاً از طبقه بالایی هاست.

یه خورده خودمو جمع و جور کردم، و ساعت حوالی  10 بود که با اعتماد به نفسی که وجود نداره، زنگ همساله بالایی هامون رو برای اولین بار زدم. تا به حال در ضمن، ندیده بودمش. 

در رو یک مرد پیری باز کرد که انفدر درب و داغون بود که نگو! بعم فقط شلوار پاش  بود. بعدم اصلاً نمی فهمیدی که چی داره میگه انگار همه چی ههمممهممههمهههووهمهههیمممه به گوشت میرسید.

گفتش که ما مشکلی نداریم، مشکل از ما نیست، بیا ببین...گفتم نه مرسی، برگشتم پایین.

باز یه نیم ساعتی نشستم، دیدم هیچ راهی نداره، چجور آخه ممکنه، دوباره رفتم بالا، گفتم آقا یه خبری هستش نگاه کن ببین...گفت بیا خودت نگاه کن...

وااااییییی چشممممتان روز بد نبیند. 

آشغال دونی بود خونه هه. افتضاح. وحشتناک. بد ترین کابوس یک آدمی که وسواس داره. نیمه بدترین کابوس برای منی که نصفه وسواسی هستم از طرف بابام اینا....

رفتم توی آشپز خونه نگاه کردم...خشک خشک...از آشپز خونه شان اومدم بیرون، که به ناگه، روی قاب در....

یه سوسک رد شد....

همین جوری در حال فرار خداحافظی و تشکر و تمام...

رفتم پایین، دیگه هیچ راه دیگه ای نمانده بود بجز زنگ زدن به شهرداری و صدازدن تعمیر کار آن کال...(بعله، ما انقدر با حالیم که شهرداریمون تعمیر کار آنکال داره!)

خلاصه میکنم داستانو که:

اومدن و دیدن که از ما مشکلی نیست. 

رفتن بالا، نگو اینا مست مست بودن و هیچی حالیشون نبود، یه عاااللمه آب معلوم نیست از کجا ریخته بود زیر لینولئوم (کف پوش پلاستیکی) و اینا نفهمیدن، همون آبه داشت می چکید...

کلی سرشون داد زدند ، و از من معذرت خواهی کردن برای اینکه اونا نمی فهمند و مستند....

آنچه یاد گرفتیم از این داستان...

معجزه ممکنه

لامپ ها این دوره زمونه خیلی باحالند(هنوز لامپ ما کار میکنه)

مردم همیشه جنبه نوشیدن ندارند، و وقتی که زیادی مینوشند، واقعاً هیچی حالیشون نیست

کف پوش پلاستیکی خیلی بد و چیپه

بخدا ایرانی ها خیییللللییی آدمای تمیزی هستند!

و

بچه جان، از اولش به تعمیر کار زنگ میزدی!