این روز ها، دویست بار توی این ورد لعنتی مطلب نوشتم و پاک کردم، ولی خوب، انقدر اتفاق ها هست که از هر جایش بگم باز هم کم گفتم، و بعدش هم، فکر نکنم خیلی جالب باشه برای کسی. وقتی هم که میام چیز های دیگه بنویسم میبینم که خیلی لوس و بی مزه است. میتونم بگم که خسته شدم.
مغزم خسته است. 
از این همه فکر کردن خسته شده.
دلش میخواد اصلاً فکر نکنه. 
 رو نگاه میکنه؟ House md. کسی سریال  
اون یکی رو یادتونه که دختره اوکراینه از خوردن نون کپک زده جو متوهم میشد بخاطر ال اس دی اش؟ کسی نون جو کپک زده داره؟ 
بیخود نیست بشر روان گردان درست کرده.
(البته این راز بمونه، ما کتاب بیوشیمی مان یه قسمتی در مورد همین ال اس دی داشت، بعدش معلممان کاملاً خوشگل توضیح داد نحوه تهیه اش را. بعله. حالا دلتون بسوزه. هه هه هه.)
ولی بچه های خوب و کوچیکم اینها همگی یک شوخی بیش نیست، مواد کشیدن خیللللییی بده خوب؟
خلاصه کجا بودیم؟
آهان فکر.
مغزم خسته شد از بس فکر کردم. تصمیم گرفتن خیلی سخته، و از بس فکر کردم در مورد اینکه باید تصمیمی بگیرم که عملاً گرفته ام ولی تصمیم دوست داشتنی من نیست، خسته شدم. 
از اینکه فکر کردم در مورد این تصمیم، خسته شدم.
و از اینکه تصمیمی گرفته ام برای اتفاقی که هنوز اتفاق نیافتاده، و به نتایج اون اتفاق کلاً چه چیز هایی خواهند بود...خوب
سرم درد گرفته.
همین فعلاً، یه عالمه سردرد. 
پ.ن.
ای کشته کرا کشته ای ....
هه، گزر پوست هم به دباغ خانه میرسد، جناب.....حالا تو اصلاً به روت نیار که وسط حرفت ...بعله

و اصلاً یادت بره که این همه .... آره

واسه سرما خوردگی ات چی استفاده کردی که انقدر زود خوب شد؟