کوچه های تنگ که ماشین دو طرفش پاک هست و بزور ماشین ما ازش رد میشه(نمی دونم این چهار چرخ ها- که مشکوکانه به یک بارگی وارد کشور شدند، که البته فکر میکنم باز مکر جهان دشمن هست یا شاید افراد دیگه نه چندان غربی در دوران بی پولی و گرانی بنزین در کشورهای غیر نفت خیز!-چجوری رد میشن). کسی توی خط خودش حرکت نمی کنه و توی خیابان غیر اصلی با سرعت 35-40 راندن انگار ممنوع هست چون به نظر میاد که هر وقت همچین کاری میکنم سیل بوق های ماشین ها به طرف من حمله ور میشه. و در ضمن باید خدا رو شکر کنیم که چراغ ترمز اوتوماتیک وار روشن میشه، و گر کسی که اینجا چراغ و اینا حالیش نیست که! یعنی وقتی که ماشین آموزش رانندگی و یا اتوبوس سر خط عابر پیاده ایست نکننند، از بقیه مردم بیچاره چه انتظاری هست؟بلی، اگه توی تهران رانندگی کنی، هر جای دیگر دنیا رانندگی مثل پیاده رویه...خسته کننده و غیر هیجان انگیز. بخدا هر دفعه رانندگی میکنم توی تهران عرق ترس پشت گردنم جمع میشه. البته، راهنمایی های قاطی شده با ترس و وهم پدر مادرم خیلی کمک نمیکنه
-وای مواظب باش
-چراغ ماشین نخوره
-زدی زدی
-آدم پیاده رو مواظب باش
-سر چهار راه گاز نده
-ترمز
-گاز نده
-ترمز
-وایییییی ش.... چیکار میکنی.
که البته تمامی این موارد من رو دلواپس میکنه و موجب میشه از ترس اینکه به کسی یا جایی بزنم سرعت بگیرم و رد شم از اون سناریو، که باز دوباره میشه روز از نو، روزی از نو، سخنرانی همیشگی پدرم:من که 30 ساله راننده ام، مثل تو گاز نمی دم. اصلاً نگاه کن، پامو میبینی، رو گاز نیست ولی ماشین داره میره. 
یه بار انقدر گفتند گاز نده گاز نده، که وسط چهار راه لج کردم رد که کردم چراغو، پامو از گاز برداشتم، ماشین خاموش شد، و ترافیک پشتمان جمع شد. به مامانم گفتم: حالا خوب شد؟ گاز ندادم خوبه اینجوری؟
البته، تمامی این موارد کاملاً مثل تف سر بالا بود، وقتی که پری روز هنگام پیچیدن توی پارکینگ خانماهن، به گونه ای عجیب بیرون تایر سمت راننده به گوشه میله روی جوب گیر کرد و عجالتاً یک تیکه 10*10 از لاستیک ماشین کنده شد. بله، یه تیکه قدر کف دست بنده. (خواهرم همان شب برای کلاس انشاش، در همین مورد یک انشای طنز نوشت، مرسی، سوژه هم شدیم توی مدرسه اش که همین الآنش همه بهم نگاه میکنم وقتی میرم دنبالش!)
و بدین گونه، تمامی حق و حقوق من بر روی ماشین سلب شد، تازه پدرم به این فکر افتاده بود که من دیگه دوروبر ماشین نگردم و هر جا آنها بخواهند با ماشین بروند، من با آژانس همراهی شان کنم.
که این مسئله خدا را شکر، به واقعیت نپیوست، و من را به درون ماشین خانوادگی راه میدهند.
بخدا تقصیر من نبود، تقصیر پارکینگ بد ترکیب ماست! ولی کیست که باور کند....
پس من امروز، جای ماشین سواری ،مجبور شدم بشینم خانه و جعبه سازی فرا گیرم. 

پی نوشت:

امروز دیدم که ماشالله پول مالیات ما هم خیلی خوب مصرف میشه، یکی با آی پِی

National Iranian Gas Company

با گوگل سرچ خانم های تپل مپل

به این سایت دسترسی پیدا کرد...

وقتی بقیه د....ل ت اینجوری باشه، نباید هم انظار بیشتری از شرکت نفت داشته باشیم...البته، بابام یه مدت اونجا کار میکرد، گفت همه دوستاش که الآن اونجا هستند صبح میان، روزنامه تکیه میدن به شکم های از روی کمربند رد شده شان، و منتظر نماز و نهار هستند!