-برگشتم به نقطه اول...این همه حرس و جوش برای اینکه بشه روز از نو روزی از نو...
پس تمام اون چرت و پرتا درمورد تصمیم و اینا...تعطیل...هم خوشحالم هم ناراحت..البته بیشتر واسه پدرمادرم ناراحتم تا خودم
-چرا آدم های چاق(خیلی خیلی چاق) انقدر بد جلوه هستند؟ آدم به طور ناخودآگاه ازشون دوری میکنه...بخدا هیچ قصد بدی ندارم، فقط یه سوال توی ذهنم.
-الآن روی تلفن با دوستم بحثم شد. مریض شدم، میگه برو دکتر، میگم دکتر میخوام چیکار؟ دارو میده دیگه منم که یه سرماخوردگی کمی سنگین خوردم(از 5شنبه)، ولی حالا بهتر شدم. میگه عجب دکتری قراره بشی تو! مریض میاد میگی:" چیکار میکنی چرا آمدی اینجا؟"
-چون گوگل براش هیچ اهمیت نداره که به چه ترتیبی کلمه ها رو تایپ کنی! لپشو بکشیم گوگل جونو!
-چون اسید معده چیز خوبی نیست، که مخصوصاً با بیخوابی توام بشه!
-چون مردمی وجود دارند که انقدر مغزشان شسته شویی داده شده که تا آخر عمرشون هم تراپی برن درست نمی شن.
-چون من هیچ وقت ترکی یاد نمی گیرم. 
-چون نمی دونم برای چی وقتمو تلف تو کردم. اگه ببینمت، چک ه رو خوردی.
-چون اگه همینجوری ادامه بدم تا فردا صبح برات حرف دارم مادر!
-چون تابستونم داره تموم میشهههههه!!!! نمیخواهممممم!!!