-
وقتی ازت گرفته میشه، تازه ارزش کیبورد فارسی رو میفهمی!خلاصه، از دیگر دست آورد های مهم امروز: به خودم آمپول زدم.
نه، معتاد نیستم. دهنتان را آب بکشید یعنی چی!
نه، اولین بار آمپول زدنم نبود، انقدر توی سال گزشته به پیر زن و پیر مرد ها آمپول زدم حالم داره بد میشه از هر چی پوست چروک با بوی الکل ( هم از ضد عفونی هم از استعمال!!!! ماشاالله جای اینکه عاقل بشن بیشتر سراغ ذهر ماری میرند بخدا آخر عمری!).
ولی این دفعه نوبتش به من رسیده بود(کارما) که آمپول بزنم. بعد از این همه خرج تحصیلات بنده، زورم می آمد که 800 تومان بدم به یک آمپول زن کاری که خودم بدون مانتو روپوش کردن و سالن انتظار انجام بدهم رو برام انجام بده.
مامانم که ماشاالله تازه فهمیدم چرا پزشکی رو رد کرد رفت فیزیوتراپی...
از آمپول و سوزن و خون، مخصوصاً این سه مورد با هم، وحشت داره. نمی دونم چجوری توی بیمارستان کار میکرد؟
خواهرم هم که ...
بعدم، مگه مادرجون که انقدر سوسولی هستش، چجوری برای خودش انسولین میزنه؟ مگه از مادر بزرگ 80 ساله ام چم کمتره؟
پس به این نتیجه رسیدم که خودم برای خودم.
الکل و سوزن و همه چیو حاضر کردم.
اول دو سه بار با یه سوزن دیگه ای امتحان کردم ببینم چقدر حدوداً درد داره.
بعد اصل کار رو به اتمام رساندم.
بعد گفتم هییی، تموم شدا!
لبخند زنان به خودم آفرین گفتم.
کار که تمام شد و همه چیو جمع و جور کردم، دیدم دنیا داره دور سرم میچرخه!
یادم رفت که فشارم پایینه و همینش هم مونده بود که به خودم آمپول بزنم.
رفتم توی سالن، افتادم روی زمین، در حالت نیمه غش. دستمو دراز کردم و یه شکلات از زیر میز پذیرایی برداشتم. بعد که بلند که شدم، گردنم گرفته بود. و تا همین لحظه که دارم مینویسم، عملاً هر کششی روی گردنم را حس میکنم. حتی غذا خوردن هم سخته!!!
نتیجه گیری اخلاقی، قبل از اینکه از این کار ها انجام بدی، یکم فکر کن. صبحانه بخور. و آرام آرام از جات بلند شو.
نه، معتاد نیستم. دهنتان را آب بکشید یعنی چی!
نه، اولین بار آمپول زدنم نبود، انقدر توی سال گزشته به پیر زن و پیر مرد ها آمپول زدم حالم داره بد میشه از هر چی پوست چروک با بوی الکل ( هم از ضد عفونی هم از استعمال!!!! ماشاالله جای اینکه عاقل بشن بیشتر سراغ ذهر ماری میرند بخدا آخر عمری!).
ولی این دفعه نوبتش به من رسیده بود(کارما) که آمپول بزنم. بعد از این همه خرج تحصیلات بنده، زورم می آمد که 800 تومان بدم به یک آمپول زن کاری که خودم بدون مانتو روپوش کردن و سالن انتظار انجام بدهم رو برام انجام بده.
مامانم که ماشاالله تازه فهمیدم چرا پزشکی رو رد کرد رفت فیزیوتراپی...
از آمپول و سوزن و خون، مخصوصاً این سه مورد با هم، وحشت داره. نمی دونم چجوری توی بیمارستان کار میکرد؟
خواهرم هم که ...
بعدم، مگه مادرجون که انقدر سوسولی هستش، چجوری برای خودش انسولین میزنه؟ مگه از مادر بزرگ 80 ساله ام چم کمتره؟
پس به این نتیجه رسیدم که خودم برای خودم.
الکل و سوزن و همه چیو حاضر کردم.
اول دو سه بار با یه سوزن دیگه ای امتحان کردم ببینم چقدر حدوداً درد داره.
بعد اصل کار رو به اتمام رساندم.
بعد گفتم هییی، تموم شدا!
لبخند زنان به خودم آفرین گفتم.
کار که تمام شد و همه چیو جمع و جور کردم، دیدم دنیا داره دور سرم میچرخه!
یادم رفت که فشارم پایینه و همینش هم مونده بود که به خودم آمپول بزنم.
رفتم توی سالن، افتادم روی زمین، در حالت نیمه غش. دستمو دراز کردم و یه شکلات از زیر میز پذیرایی برداشتم. بعد که بلند که شدم، گردنم گرفته بود. و تا همین لحظه که دارم مینویسم، عملاً هر کششی روی گردنم را حس میکنم. حتی غذا خوردن هم سخته!!!
نتیجه گیری اخلاقی، قبل از اینکه از این کار ها انجام بدی، یکم فکر کن. صبحانه بخور. و آرام آرام از جات بلند شو.
+ نوشته شده در یکشنبه ۴ مرداد ۱۳۸۸ ساعت 17:12 توسط ش
|