-
خوب، وقت داستان خنده داره. که البته چند روز پیش توسط مادرم یاد آوری شد.من یه خواهر کوچک تری دارم که انقدر بی شباهت هست به من که بیرون که میریم فکر میکنند دوستم هست و ...
خلاصه، از جمله تفاوت هاش، اینست که اغلب خرابکاری هاش رو در هنگام کودکی انجام داد و الآن یک دختر خانم کاملاً مرتب و
خوب و اینا هست و خواهر بزرگترش که من باشم، خیلی خرابکاری های بزرگ بزرگی انجام میدم که همه را به خنده و تاسف وا میدارد.
داستانی که مادرم تعریف میکرد این بود.
یه روزی رفته بودیم آبشار نیاگرا، سمت کاناداش. خواهرم هنوز اون موقع کالسکه نشین بود. البته، نه من نه خواهرم هیچ وقت کالسکه نمی نشستیم و اصرار داشتیم که خودمان کالسکه رو برانیم. خلاصه، رفته بودیم به همراه دوستامون و من حوصله سر رفته یه گوشه بودم و بزرگتر ها داشتند حرف میزدند و مشغول بودند. خواهر جانم هم که حوصله اش از این همه بی مزگی ها به سر رفته بود، از کالسکه پیاده شد و نزدیک میله های محدود کننده آبشار شد. نگاه کرد و نگاه کرد، بعد به ارتفاع کلان ما از کف آبشار نگاه کرد و به طبع بهت زده ماند. بعد در یک جرقع بزرگ علم و دانایی و نبوغ، قمقمهٌ اطراف گردنش رو بر داشت، و برای آزمودن اینکه ببینه چقدر فاصله داریم از زمین، پرت کرد پایین. همان طوری که میدانید، اون پایین خیلی باد میاد، و اینکه اون پایین کشتی های پر ازآدم هایی هست که میخوان از پایین آبشار را تجربه کنند. خوب باد+قمقمه+آدم= قمقمه تو سر یکی از توریست های اون پایین خورد. که البته خوشبختانه همه چیز انقدر زود تموم شد که ایشان نفهمید که از کجا آمد و به کجا رفت.
من خیلی دلم برای قمقمه سوخت و کلی هم خواهرم رو دعوا کردم که چرا همچین کار
ای انجام دادی Stupid
اینم از داستان احمقانه ما.
پی نوشت:
لطفاً انقدر پیام خصوصی ندید که دستور بدم به تهیه ....
نه علاقه ای دارم به این کار، نه میخوام وقتم رو تلف تماشا کردن منفجر شدن شما رو توی خونه تان بکنم، و مگه یاد نگرفتید بده این کارا! بی جنبه ها. و نه به دقت کافی یادمه که باید چیکار کرد، فکر کردید معلمه واقعاً انقدر خنگه که بیاد دونه دونه آرام آرام طرز تهیه روی تخته بنویسه؟
خلاصه، از جمله تفاوت هاش، اینست که اغلب خرابکاری هاش رو در هنگام کودکی انجام داد و الآن یک دختر خانم کاملاً مرتب و
خوب و اینا هست و خواهر بزرگترش که من باشم، خیلی خرابکاری های بزرگ بزرگی انجام میدم که همه را به خنده و تاسف وا میدارد.
داستانی که مادرم تعریف میکرد این بود.
یه روزی رفته بودیم آبشار نیاگرا، سمت کاناداش. خواهرم هنوز اون موقع کالسکه نشین بود. البته، نه من نه خواهرم هیچ وقت کالسکه نمی نشستیم و اصرار داشتیم که خودمان کالسکه رو برانیم. خلاصه، رفته بودیم به همراه دوستامون و من حوصله سر رفته یه گوشه بودم و بزرگتر ها داشتند حرف میزدند و مشغول بودند. خواهر جانم هم که حوصله اش از این همه بی مزگی ها به سر رفته بود، از کالسکه پیاده شد و نزدیک میله های محدود کننده آبشار شد. نگاه کرد و نگاه کرد، بعد به ارتفاع کلان ما از کف آبشار نگاه کرد و به طبع بهت زده ماند. بعد در یک جرقع بزرگ علم و دانایی و نبوغ، قمقمهٌ اطراف گردنش رو بر داشت، و برای آزمودن اینکه ببینه چقدر فاصله داریم از زمین، پرت کرد پایین. همان طوری که میدانید، اون پایین خیلی باد میاد، و اینکه اون پایین کشتی های پر ازآدم هایی هست که میخوان از پایین آبشار را تجربه کنند. خوب باد+قمقمه+آدم= قمقمه تو سر یکی از توریست های اون پایین خورد. که البته خوشبختانه همه چیز انقدر زود تموم شد که ایشان نفهمید که از کجا آمد و به کجا رفت.
من خیلی دلم برای قمقمه سوخت و کلی هم خواهرم رو دعوا کردم که چرا همچین کار
ای انجام دادی Stupid
اینم از داستان احمقانه ما.
پی نوشت:
لطفاً انقدر پیام خصوصی ندید که دستور بدم به تهیه ....
نه علاقه ای دارم به این کار، نه میخوام وقتم رو تلف تماشا کردن منفجر شدن شما رو توی خونه تان بکنم، و مگه یاد نگرفتید بده این کارا! بی جنبه ها. و نه به دقت کافی یادمه که باید چیکار کرد، فکر کردید معلمه واقعاً انقدر خنگه که بیاد دونه دونه آرام آرام طرز تهیه روی تخته بنویسه؟
+ نوشته شده در جمعه ۱۶ مرداد ۱۳۸۸ ساعت 10:29 توسط ش
|