-
امروز دوباره برف اومد. نشستم کف آشپز خانه در بهت و اشک توی چشمام جمع شد.
بعد رفتم سراغ تمام کردن کار دوخت و دوز کتی که 3 ماه پیش (شایدم بیشتر) پارچه اش رو خریده بودم.
(برای کسانی که یادشون نیست: مال همون پروژه خیاطی هست که من خیاطی یاد بگیرم، من کلاً خیاطی بلد نیستم، و وقتی به مامانم و خواهرم و خاله ام، که هرسه خیاط های ماهری هستند، میگم، هر هر کر کر میزنند زیر خنده). میخوام تا آخر این هفته تمام کنم کت رو، و نوروز بپوشم و ببینم کی میخنده!
در دیگر خبر ها،
داشتم فکر میکردم: کجاست اون روز هایی که هر چی دلمون میخواست میتونستیم بنویسیم و ترس از ایراد های بنی اسرا*یلی یه سری افراد بی کار نداشته باشیم ،که مبادا اسم رنگی رو بردیم و وطن فروش بشیم!!!!
دلم تنگ شده برای اون دوره که میشد هر چی بخواهیم بنویسیم. واقعاً حیفه!
+ نوشته شده در شنبه ۱۵ اسفند ۱۳۸۸ ساعت 20:55 توسط ش
|