از آنجا که بلاگفا عادت دارد که همیشه آب بریزد روی غذای ما، و دیروز در دست رس نبود، بنده خیلی باهاش قهرم، چون اجازه نداد پروژه ام رو شروع کنم.

اولین عکس که میخوام بزارم، یه پروژه دیگه ای بوده که بعد از 4 ماه میخوام به همه نشون بدم. همه که با مک دونالدز آشنا هستند که؟ اینجا ایرانی ها عاشقش هستند. خلاصه، معلم جراحی مان گفت یه سیب زمینی سرخ کرده اش رو بزارید کنار ببینید چی میشه. ما هم این کار رو کردیم. 

هیچ چی نشد. نه کپکی، نه بویی، نه تغییر ماهیتی، نه هیچ چی!

سالم سالم. 

بزارش توی مایکرو ویو گرم شه با سس بخوریش.

خوب من که دیگه اونجا غذا نمی خورم، به دوستان هم همچین پیشنهادی نیز میدهم. این یکی از سیب زمینی هاست، مدرک برای شما.

خلاصه،

امروز چه روز خوبی بود. آیا میدانستید که یک تعطیل شدن کلاسی، خیلی متونه جمعه آدم رو از این رو به آن رو کند؟!

از صبح هم قهوه نخورده بودم، تازه خوردم، و چشمام به روی جهان فقط 5 دقیقه است که باز شده. تا قبل از اون، انگاری مغزم پر پنبهٌ خسیده بود.

ولی قول میدم به زودی زود شروع کنم به پست کردن چیز های جالب تر. 

قول.

من برم تازه روزم شروع شده!

پی نوشت

هان یادم اومد اینو بگم

اگه پدرتون توی فیس بوک هستش، اگه مادر گرامیتون توی فیس بوک هستش،

اد اشون نکنید. هر چند هم اون یه نفر اضافه توی لیستتون خیلی برق خواهد زد، 

ارزششو نداره. نکنید. توی فیس بوک ادشون نکنید. به دردسرش نمی ارزد. از من به شما گفتن.