به یاد سمفونی که قرار بود این تابستان٬ با هم ...

مقدمه:

یک روز ظهر٬ آفتاب تابان٬ روح من با تو آمیخته شد. نمی خواستم که اینطور بشه٬ ولی دست خودم نبود. بی نظیر بودی. مهربان و صبور٬ بی غل و غش. ذهن تو و من انگار از یکی بود.

گوشه ۱:

شب ها حرف اول و آخر را میزدم با تو. وقتی که تو بودی تمام دنیا ایست میکرد. شب بخیر با تو گفتن نیاز خوابم بود. شب بخیر گفتن با تو٬ قرص خواب خود نوشته ام بود. بی تو بسر نمی شد.

گوشه ۲:

امان که من به زیبا رویی مصور در ذهن تو نبودم...میدانم ...میدانم. خدا چرا همه را زیبا رو نمی آفریند؟ این هم از عدل خدا.

میدانم اشتباه است. دوست داشتن از چهره. ولی من حاضر بودم به هر قیمتی با تو باشم.

اوج:

و اینک چه فکر میکنی؟ من نیز به سیل دیگران پیوسته ام. من نیز بی نقص شده ام. کرمی بودم در شفیره رفته ام.  ولی خودم را به حد دیگران ولی رساندم تا بتوانم با تو باشم.  ولی تو بی محلی میکنی. دعوا پشت دعوا. من اشتباه کردم. تو هیچ گاه مرا دوست نداشتی.

گوشه ۳ :

تو مرا هیچ گاه دوست نداشتی. هیچ وقت. ازت متنفرم ولی هنوز٬ هنوز٬ دوست دارم تو را دنبال کنم. هر جا که باشی من میخواهم با تو باشم. هر کار که میکنی. این دفعه ولی نه از شیفتگی. میخواهم خوردت کنم. میخواهم از بین بروی. کینه ای که از تو به دلم نشسته٬ بی همتاست

فرود:

سفر. سفر تنها راه جداییست؟! ولی میروم. با عشق های تازه رو برو میشوم. دوست میدارم باز ولی...هنوز گه گاهی به ذهنم می آیی. فکر میکردم کم کم در ذهنم کم رنگ میشوی. چهره ات از یادم رفته است٬ ولی وجودت. هنوز تکه ای از وجودت در وجود من جا مانده است.

دوست دارم از این رو که هستی. از تو تنفر دارم از این رو که هستی.