من پدر و مادرم رو جفت خیلی دوست دارم.

قسمت بدش اینه که:

نه پدرم به مادرم میاد، نه مادرم به پدرم.

مادرم از یک خوانوادهٌ نسبتاً مرفه شمال کشور بودند. تا قبل از ازدواج دست به سیاه و سفید نزده بود.

پدرم از خوانواده ای که هیچ کس هیچ نداشت.

خودش خودشو کشوند بالا.

اخلاقاشون هم...دقیقاً متضاد هم.

میدونی، سخت ترینش زمانیه که من و مامان با همیم...تو ماشین، تو خونه...میگه که...میگه که اگه هر زن دیگه ای بود از بابات طلاق گرفته بود.

و با صدای پر از غرور میگه...ولی من نمیزارم زندگی ای رو که به این سختی ساختم، دو دستی بیفته دست کس دیگه!

سخت اینه که، اصلاً دوست ندارم ببینم که مادرم زجر بکشه.

دوست داشتم جدا بشه.

ولی الآن خیلی دیره. نه راه پس دارند و نه راه پیش.

احساس میکردم وقتی که نیستم همه چی درست شده...همه چی بهتره...

امشب دیدم که هیچی عوض نشده.

بعضی چیزا، هیچ وقت درست نمیشن.

جالبه که میخواستند که زندگیشونو حفظ کنند...ولی بد تر از بین بردنش...زندگی ما رو هم یه طورایی از بین بردند. ناخواسته بچه های طلاق خوانگی هستیم.

احساسش هیچ فرقی نمیکنه.

جدایی بر خونه حاکمه.

اولین باره که اینارو میارم رو کاغذ

صورتم تا به حال انقدر خیس اشک نشده بود!