فقط یک کلمه...یک نه...میتونست همه چیو تموم کنه.

فقط یک چشم باز کردن.

کافی بود که الآن با هم باشیم.

یک برگرد.

یک برگرد.

کافی بود که نرم.

به همین سادگی. به همین راحتی.

ولی نگفتی و نخواستی بگی.

چون همه اش توهمی بود. همه اش بازی مغزم با خودم. مغزم فقط نشست و راحت منو نگاه کرد و نگاه میکنه که دارم دیوانه میشم. لذت میبره از دیوانه شدنم.

و تو...توی بیچاره

هیچی خبر نداری...و اگه هم داشتی مگه چی میشد؟ فرقی هم به حالت نمی کرد.

من باز هم باید زجر بکشم.

این سرنوشتمه!