یادتون هست در مورد اون هم کلاسی نابغه مان

از قضا خیلی تنبل هم هستش. 

شرح حال که گرفتیم و جلسه بعد که شد، همه شرح حال ها رو روی میز معلم گذاشتیم و شروع کرد ورق زدن بینشون و نگاه کردن.

بعد دیدیم که سر این همکلاسیمون که رسید، چشماش شد اندازه بابا قوری و فکش افتاد

شروع کرد خواندن شرح حال.

از قضا، این همکلاسی جان، مریض رو با اینفارک حاد دیاگنوز کرده بود، و ایشان را بعنوان یک آدم 80 ساله ای که به تخت بند بود و 16 سال در زن*دان (!) گذرانده بود، معرفی کرد.

اول اینکه دیاگنوز اش اون نبود، و طرف برای جلوگیری از تکرار سکته اش، هر ساله می اومد برای چک آپ، 5 سال پیش سکته کرده بود و کاردیو سکلروز داشت.

دوم اینکه یه مرد سر حال میانسال بود، که خیلی هم خوش رو و بگو بخند بود.

سوم اینکه این بیچاره برق کار بوده برای 15 سال توی شرکت راه آهن، و توی عمرش حتی از کنار یه زند*ان هم رد نشده!!!

یه جورایی حس میکنم این همکلاسی ما سال دیگه همراه ما نخواهد بود (به عبارت دیگه: کلاسش رو خواهد افتاد)

نتیجه گیری این داستان: اگه میخواهی شرح مریضتو از روی اینترنت بگیری، اقلاً یه دور از روش بخون که جاهایی که شبیه نیست رو درست کنی. و حد اقل اقل اقلش: دیاگنوزش رو درست بنویس!


دوم اینکه برق کار بود برای راه آهن.

پی نوشت:

یه فکری به سرم رسیده برای انتقام گرفتن از یکی که خیلی خیلی خیلی یه بار دلم رو سوزوند. ولی هر چی فکر میکنم خیلی ناراحت میکنمش. امان از این دل ما که حتی وقتی که سوخته، دلش نمیاد دل یه نفر دیگه ای رو بسوزونه. ولی عجب نقشه ای بودا!!! همینجوری به خودم دارم فکر میکنم چطور شد که همچین کاری قبلاً به فکرم نرسید؟ خیلی تابلو بودا! حیف!!