می روم، چون میدانم آرزوی دل مرده نیز باطل است. ولی به خدای یکتا قسم، تا آخرین لحظه، چشمانم به پشت سرم، به راهی که طی کردم، دوخته، تا اینکه تو بیایی.
تا تو بیایی و صدایم بزنی. نمی خواهم که منع کنی مرا. نمی خواهم که مدت ها بایستی و برایم نامه ها بخوانی. میخواهم که فقط با شنیدن صدای زیبایت، بفهمم که اگر چه الآن هیچ نیستیم، ولی روزی، روزگاری، می توانستی دوست بداری، و می توانستی مرا دوست بداری. تنها یک کلام.
ــــــــــــــــ
دیوانه بودم، با دیدن تو دیوانه تر شدم. بار رفتنت، باز نیز هم.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۶ ساعت 12:47 توسط ش
|