دوباره یه کریسمس دیگه. تازه میفهمم که چقدر ازش بدم میاد. قبلاْ ها خیلی دوستش داشتم. خوش میگذشت و همهٌ این توصیفات با هدیه و درخت و اینا. ولی الآن که دیگه دور شدم...الآن که میبینم همه دارند خوشی میکنند و هدیه میخرند و درخت میچینند و من نیستم...من باید امتحان بدم و اون روز رو مثل روز های د یگه بگذرونم. الآن نه تنها خوشحال نیستم بلکه حسودی هم میکنم. خیلی. برای همین هم ناراحتم.

آخه دلم تنگ شده برای اون موقع ها.

کسی نمی فهمه و هیچ وقت نخواهد فهمید.

بعضی اوقات فکر میکنم که همه چیز الکی بود.

I thought I lost you somwhere but you were never really ever there at all