تو را تماشا می كردم، وقتی كه داشتی مثل آب يخ، از كف می رفتی. با سرمايت، نه ميتوانست تو را نگه داشتن، نه تحملی بود در رفتنت. قطره قطره از وجودت به خاك نيستی پيوست و انگشتانم مستاصل در جاهايشان بهت زده، فقط دری برای عبور تو