این رو در اولین-دومین روزهای رسیدنم نوشتم:

فرودگاه خيلی جالب بود. اضافه بار های خيلی زياد ميخوردند بچه ها. بليط های عادی 20 كيلو، دانشجویی 30 كيلو اجازه دارند، ولی بچه های دانشجو با بار های فوق انسانی تابلو بودند. 60، 80 كيلو حتی اضافه می خوردند. من كه 15 كليو داشتم غرق شدم و گم شدم. تازه همون 45 كيلو را نمی تونستم خودم بيارم. شانس آوردم بعداً با يه پسر خوبی دوست شدم تو فرودگاه اوكراين تو اون موقع كه منتظر پاسپورت ها بوديم، كه منو با بارام كمك كرد(يه ساك 30 كيلویی داشتم خوب) و من براش ترجمه می كردم تو گمرك و اينا. خلاصه. فرودگاه امام بوديم نه؟ رسيدن كه رفتن به قندهار بود. همگی ميدانند كه فرودگاه تو جاده قم (خليج فارس) هست. خوب، از همون جاده خليج فارس شروع به علامت گزاری ميكنند. تا قبل از اون بايد استخاره بكنی سر هر خروجی كه درست می ری يا نه. فرودگاه كه رسيديم، فكر كردم تعطيل بود. ولی وقتی رفتيم تو، متوجه شدم كه توی اين فرودگاه رسم هست كه همگی اس ام اس بازی بكنند كه نشان بدن كه كارمند فرودگاه هستند. انقدر خلوت بود و انقدر همگی بی كار بودند كه من موندم واسه چی اصلاً كار می كنند. به قول دختر عمه ام، اينا واسه همين اس ام اس بازی حقوق می گيرن؟ كاشكی من تو فرودگاه كار می كردم. خلاصه انقدر تعداد افراد كم بود كه فكر كنم همهٌ افرادی كه اونجا بودند، كارگر و كارمند و فاميل و خودم و ديگر مسافران و فاميل هاشونو رو هم  م‍ی زاشتی، ورودی و خروجی، به زور ده رديف اول بوينگ 747 رو پر می كردند.

وقتی كه رفتم تو سالن دوم، خدا رو شكر كه يه قهوهٌ تلخ سياه بد مزه رو خوردم كه منو بيدار نگه داشت. يادم باشه دفعه ديگه از دختره تشكر مشتی بكنم.

هوا پيما خيلی جالب بود. مهماندارا يك كلام انگليسی حرف نمی زدند. و بعد از مدتی كه پشت بلندگو  خلبان و ديگران حرف م‍ی زدند، متوجه شدم كه اينان صرفاً روسی صحبت نمی‌كنند، بلكه دارند انگليسی نيز صحبت می كنند. فقط انقدر ماشاالله لهجه باحالی دارند كه انگليسی شون هم مثل روسی بود. به زحمت می شد فهميد. شانس آوردم كه انقدری‌مسافرت كردم كه بدونم كه راهنمایی ايمنی هواپيما رو حفظ باشم و نيازی به تكرار مقررات و متوجه شدن روگيليسی خانم مهماندار رو نداشته باشم. ولی آسمون. آسمون. آسمون از همون اول زيبا بود. ايران از بالا خيلی زيباست. حقيقتاً زيباست. حتی اگه قم باشه. دقيقاً به قول پدربزرگم، مثل يه تيكه مخمل كه با مرواريد های چراغ ها تزيين شده. و ستاره ها، فوق العاده بودند. يه چيزی مثل كوير، ولی زيبا تر. يه صحنه بود كه بعد از يه يك ربعی نيمه خوابی كه با راك ايمو تو گوشم داشتم، بيدار شدم كه ببينم برف داره تو ارتفاع مياد، ولی ميشه ستارگان رو ديد، و شهاب سنگ نه، اون يكی كه اسمشو بلد نيست، كامت، داره بين ستاره ها و برفا ميريزه به طرف زمين.

قبلاً راجه به ظرفيت های متفاوت ايرانی ها در هواپيمايی شنيده بودم.  ولی تا به حال از نزديك نديده بودم. كه با شنيدن بوی قوی الكل از دور و اطرافم، و سفارشات 3 بارهٌ مشروب پشت سری‌هام، و كنده شدن رو سری های‌ خانم ها توام با اين  كار ها، خيلی زود دو زاری ام انداخته شد.

ايرانی ها معمولاً عادت دارند برای فرود های خوب دست بزنند. حالا. قبلاً فرود خوب بود. حالا هر فرودی كه توسط غير ايرانی صورت ميگيره ظاهراً دست زدن داره. بيچاره خلبان ايرانی. بخداوندی خدا قسم صعود و فرود خلبان ايرانی حرف نداره. يعنی صاف و بی دردسر.يعنی فرود اين خلبان ما، با اينكه خيلی خوب بود، ولی قابل قياس با فرود خلبان ايرانی نبود.

از هواپيما كه خارج شدم، يك دفعه شك شدم. تا بحال انقدر فوری منفی يك درجه رو تجربه نكردم. و از شوك نزديك بود روی پله های يخ گرفتهٌ هواپيما ليز بخورم.

.