پیشاپیش از بلندی پست پوزش میخوام
خوب اینم قسمت دوم از اینکه چرا ننوشتم:
بعد از اینکه همه قضایای مرگ مادربزرگم اتفاق افتاد، چند تا اتفاق دیگه هم افتاد که همگی موجوب شدند که خوب به خودم و زندگی ام نگاه کنم. که از خودم بپرسم دارم چیکار میکنم با خودم. هر روز خودم رو نگاه میکردم و جامعه پزشکی و اینکه من آخر سر میخوام با خودم چیکار کنم. مسئله درس خوندنش نبود. راستش رو میگم و رک من جز 5 دانشجوی برتر هستم توی کورسمون، در بعضی درس ها اول و بلاخره گردشیه، همه اش هم سر همون یکی دو تستی که توی 2 پست پیش سرش بحث هست.
ولی هر روز برام بیدار شدن سخت تر و سخت تر میشد. به زور داشتم روزا میرفتم دانشگاه، با بد و بیراه گفتن به خودم و معلم های بد جنس روزم رو تمام میکردم و میرفتم خونه، که تا اون وقت انقدر مغزم و روحم خسته بود که فقط یه چیزی میخوردم و حد اقل تلاش رو میکردم که فقط نمرهٌ خوب بیارم برای روز بعدی، ولو اینکه هیچی پس فرداش یادم نمونه، و بعد میخوابیدم.
خودم رو توی یک هچل بزرگ پیدا کردم که هیچ کس جز خودم در موردش نمی دونست. بقیه فکر میکردند که همه چی به قول آهنگه، آرومه و من چقدر خوشبختم.
برای همین یه روز یه تصمیم بزرگی گرفتم.
من دارم از جامعه پزشکی میرم. فعلاً به مدت یک سال، اگه خوشم اومد، برای همیشه، اگه نه، بر میگردم. و از این دانشگاه دارم میرم. دارم میرم یه کشور دیگه، نه ایران، ولی یه کشور دیگه. دور از اینجا و این زندگی. و یه شروع تازه.
راستشو بخواهید، الآن من نه کار دارم. نه درس میخونم. نه خونهٌ مشخصی دارم و دارم توی هتل توی مملکت دور از وطن زندگی میکنم و پول هم فراوان نیست. ولی برای اولین بار بعد از 3 سال دارم از ته دل لبخند میزنم و خوشحالم. احساس سبکی میکنم. و قبل از هر رتبه و کلاس و مقام و پول، میفهمم که خوشحالی واقعاً از همه چیز مهم تره.
و اینک در مورد اون بحث عاطفه خانم و آقا مهرداد.
اول اینکه همه حق سمت هیچ کس نیست. عاطفه جان، بلاخره یک فرقی هست و نه چند تا تست نیست، خیلی تست فاصله است و خیلی زحمت میره تا پزشک شدن، و بعد از کنکور هم این زحمت تموم نمیشه. برای همینه که دانشجو های پزشکی اعصاب ندارند و دور هستند از بقیه، چون حوصله ای براشون نمی مونه و این رو فقط هم نوع های خودشون می فهمند معمولاً.
ولی آقای مهرداد، هیچ تعداد تستی به انسان این حق رو نمی ده که خودشو بگیره یا خودشو از دیگران بالاتر نگه داره و دور کنه. یادت بمونه که بدون پرستار و کارشناس آزمایشگاه و فیزیوتراپ و روانشناس و تمام تیم پیراپزشکی، پزشک هیچی نمی ارزه. حتی بهیار هم به نحو خودش نقش مهمی بازی میکنه توی نگهداری از مریض. مخصوصاً توی این دوره زمونه که یکی مثل من، با رتبه ای که باید در ایران 100% پزشکی قبول میشد، رشته ای براش انتخاب کردند که اصلاً در لیست انتخاب رشته ام نزده بودم، و سپس به جواب اعتراضم با جناب آقای.... شروع کردند، کم نیست، و خیلی ها با تقلب وارد پزشکی و رشته های بالا وارد میشند.
اینو از زبان یکی بشنوید که توی کنکور زبان تک رقمیه. چند تا تست ممکنه سرنوشت رو تعیین کنه، ولی رفتارت رو به آدما نباید تغییر بده!
بعد از اینکه همه قضایای مرگ مادربزرگم اتفاق افتاد، چند تا اتفاق دیگه هم افتاد که همگی موجوب شدند که خوب به خودم و زندگی ام نگاه کنم. که از خودم بپرسم دارم چیکار میکنم با خودم. هر روز خودم رو نگاه میکردم و جامعه پزشکی و اینکه من آخر سر میخوام با خودم چیکار کنم. مسئله درس خوندنش نبود. راستش رو میگم و رک من جز 5 دانشجوی برتر هستم توی کورسمون، در بعضی درس ها اول و بلاخره گردشیه، همه اش هم سر همون یکی دو تستی که توی 2 پست پیش سرش بحث هست.
ولی هر روز برام بیدار شدن سخت تر و سخت تر میشد. به زور داشتم روزا میرفتم دانشگاه، با بد و بیراه گفتن به خودم و معلم های بد جنس روزم رو تمام میکردم و میرفتم خونه، که تا اون وقت انقدر مغزم و روحم خسته بود که فقط یه چیزی میخوردم و حد اقل تلاش رو میکردم که فقط نمرهٌ خوب بیارم برای روز بعدی، ولو اینکه هیچی پس فرداش یادم نمونه، و بعد میخوابیدم.
خودم رو توی یک هچل بزرگ پیدا کردم که هیچ کس جز خودم در موردش نمی دونست. بقیه فکر میکردند که همه چی به قول آهنگه، آرومه و من چقدر خوشبختم.
برای همین یه روز یه تصمیم بزرگی گرفتم.
من دارم از جامعه پزشکی میرم. فعلاً به مدت یک سال، اگه خوشم اومد، برای همیشه، اگه نه، بر میگردم. و از این دانشگاه دارم میرم. دارم میرم یه کشور دیگه، نه ایران، ولی یه کشور دیگه. دور از اینجا و این زندگی. و یه شروع تازه.
راستشو بخواهید، الآن من نه کار دارم. نه درس میخونم. نه خونهٌ مشخصی دارم و دارم توی هتل توی مملکت دور از وطن زندگی میکنم و پول هم فراوان نیست. ولی برای اولین بار بعد از 3 سال دارم از ته دل لبخند میزنم و خوشحالم. احساس سبکی میکنم. و قبل از هر رتبه و کلاس و مقام و پول، میفهمم که خوشحالی واقعاً از همه چیز مهم تره.
و اینک در مورد اون بحث عاطفه خانم و آقا مهرداد.
اول اینکه همه حق سمت هیچ کس نیست. عاطفه جان، بلاخره یک فرقی هست و نه چند تا تست نیست، خیلی تست فاصله است و خیلی زحمت میره تا پزشک شدن، و بعد از کنکور هم این زحمت تموم نمیشه. برای همینه که دانشجو های پزشکی اعصاب ندارند و دور هستند از بقیه، چون حوصله ای براشون نمی مونه و این رو فقط هم نوع های خودشون می فهمند معمولاً.
ولی آقای مهرداد، هیچ تعداد تستی به انسان این حق رو نمی ده که خودشو بگیره یا خودشو از دیگران بالاتر نگه داره و دور کنه. یادت بمونه که بدون پرستار و کارشناس آزمایشگاه و فیزیوتراپ و روانشناس و تمام تیم پیراپزشکی، پزشک هیچی نمی ارزه. حتی بهیار هم به نحو خودش نقش مهمی بازی میکنه توی نگهداری از مریض. مخصوصاً توی این دوره زمونه که یکی مثل من، با رتبه ای که باید در ایران 100% پزشکی قبول میشد، رشته ای براش انتخاب کردند که اصلاً در لیست انتخاب رشته ام نزده بودم، و سپس به جواب اعتراضم با جناب آقای.... شروع کردند، کم نیست، و خیلی ها با تقلب وارد پزشکی و رشته های بالا وارد میشند.
اینو از زبان یکی بشنوید که توی کنکور زبان تک رقمیه. چند تا تست ممکنه سرنوشت رو تعیین کنه، ولی رفتارت رو به آدما نباید تغییر بده!
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۸۹ ساعت 8:29 توسط ش
|