امروز انقدر هوا سرد بود که کلاسامونو تعطیل کردیم! انقدر سر بود که خود استادا با پالتو پوست ایستاده بودند و سخنرانی میکردند...من شخصاً از سر تا پا 6 لایه لباس پوشدم ولی همچنان خونه که رسیدم از سرما بی حس شده بودم.
انقدر سرده که مغزم منجمد شده و توانایی درس خواندن نداره! یه خروار هم فردا کار دارم.
برای بچه هایی که ایران هستند...نه اصلاً هر جایی هستند که دما تا بحال از -3 پایین تر نیومده: حتی سعی نکنید تصور کنید چقدر سرده! یعنی هر چقدر سرد باشه توی ایران رو تصور کنید، 10 برابر سرد تره...هیچ وقت آرزو نکنید که همچین سرمایی را بخواهید تجربه کنید چن خیییلللیی سرده.
یه چشمه تجربه امروز رو بگم براتون تصور کنید:
امروز که خواستم برم توی دانشگاهمون (حوالی 8 صبح) یه نگاهی انداختم به موهایی که از زیر کلاهم بیرون اومده بودند...و توی شوک رفتم
موهام از سرمای بیرون + بخار از دهنم وقتی که حرف میزدم،
یخ زده بود
و یک لایه یخ دور موهام رو گرفته بود و سفید شده بود.
هوا خیلی سرده
دلم آش شعله قلم کار میخواد...توی این هوا میچسبه
اول اینکه خیلی از لحاظ اکشن و ایناااا باحال بود...و دوم اینکه اگه توی سینما نباشه، فایده نداره اصلاً! چون وقتی که توی سینما هستی ،انقدر بزرگه صحنه جلوت که برای مثال وقتی که یه کشتی قراره بخوره توی سر یکی، تو هم احساس میکنی الآن له میشی زیرش
بعدش هم منو برد توی فکر
ما خیلی حیفیم هااااا
فرض کن...
این همه ساختمون زیبا...
این همه هنر هایی که گم میشه...
این همه هوش که به هدر میره
هر چقدر هم دنیا بد باشه...یعنی برای اون یه بچه ای که میتونه دنیا رو از یک بدی نجات بده، نمی ارزه که دنیا به پا بمونه؟
یعنی واقعاً انسان ها انقدر نفهمن (دور از جون همگی) که هیچ وقت دیگه ما آدم نمی شیم؟
مثل همه چی این دوران عجیب که توش هیچ چی درست و حسابی نیست تموم نمی شه و جایگزین بشه با یه دوران بهتر؟
بخدا وقتی که میدیدم که انواع و اقسام اثار هنری رو نجات میدادند...تازه به خودم اومدم که چه مردمانی هستیم ما و توانایی چه کار هایی داریم و ما بهش اعتنایی نمی کنیم ( که جالبه فقط هم آثار هنری اروپا رو داشتن جابجا میکردن، خبری هم از آثار هنری دیگر دنیا نبود...با وجود اینکه همه آثار از لوور برداشته شده بود و هنگی خبر داریم که لوور چه دزد هنری هستش...البته در مورد موجودیت آثار تخت جمشید توی لوور من نظر خودمو دارم: وقتی که یونسکو پول میده ما سایبان بزنیم برای تخت جمشید و ازش حفاظت بکنیم در برابر فرسایش آب و هوایی و میری تخت جمشید و خبری از سایبان نیست...خوب بهتر نیست که اون آثار جاودان بمونند در مکانی که فشار و دما و نگهداری مناسب داشته باشه و حفظ بشه؟ حد اقل اونجا تعداد بیشتر از آدمای دنیا مبینند و ازش فیض میبرند... یه روزی هم که اوضاع روبراه شد و ما دارای یک د*و)ل$ت با کفایت و ایران*دوست شدیم، مثل مصر که آثارش رو برگردوند، ما هم بر میگردیونیم...)
البته...بنده هیچ هم اعتقاد ندارم که چون مایا ها ریاضی شون ضعیف بود و تا 2012 بیشتر شمردن بلد نبودند، 2 سال دیگه ما هم مجبور میشیم که ....بعله
ولی کلاً اگه هنوز دارن نشون میدن و ندیدید بفرمایید...اگه هم نه، بازم برید ببینید...جان کیوساک در هر فیلمی باشد باید دید...حتی اگه مزخرف ترین فیلم باشه...چون جان کیوساک هستش!
پ.ن. البته همچنان تا 4 ساعت بعد از فیلم هر ترکی توی زمین که میدیدم یه دفعه ای می پریدم...و خیلی اعصابم خورد بود چون تخت جمشید رو هیچی اش رو نبردند، و سوای اون، کوروش موند و فردوسی و نسخه ای از حافظ نبردند و سعدی را فراموش کردند و خیام رو که نگو که چه زود عشق این خارجی ها فراموششون میشه و یک نمونه فرش ایران نبردند و یک درخت انار ایران و یک بوته پسته رف*سن*جان رو نبردند و کلاً حیف که کشور به این خوبی فرصت نداشت که به آرامش برسد بعد از 2000 سال و مردمش برای یک بار و برای همیشه توی یک عدد ایران زیر یک عدد سقف با هم و با نظرات هم کنار بیان و
آخه مردم یکم گوشاتونو باز کنید...چشماتونو باز کنید...اگه تو داری حق نظر...من هم دارم...چرا اینجور میکنیم با همدیگه؟ ولی این یه مقوله دیگه است!
![]()
من دیشب خواب دیدم که داشتم توی ماشین از یک دسته کر گردن آبی و قرمز فرار میکردم...بعد دیدم که جلوم هم پر این کرگدن هاست...و باید هی بینشون لایی بکشم که در برم از دستشون...
بعدش دیدم که همه اینا جز یکی از سناریو های فیلمی بود که من توش دکتر خانوادگی دو تا خواهر بودم که جفتشون موهاشون طلایی بود و یکیشون اوما ترمن بود...اسمای هر 3 تامونم تا حوالی ظهر یادم بود...آهان، رابین ویلیامز هم توش نقش داشت، در مراحلی هم کنار دستم توی ماشین نشسته بود وقتی که داشتیم از دست کرگدن ها فرار میکردیم... تازه من توی imdb.com هم پروفایل داشتم. البته توی خوابم.
شما دیشب خواب چی دیدین؟ [نیشخند]
اصلاً باورم نمی شه
فرامرز پایور نیز در گذشت...روحش شاد

و اگه توی آمریکا بودم به طور قانونی شرب حرام مصرف کنم
نه اینکه کسی از این کارای بد بد میکنه ها
فقط گفتم که همه یه اطلاعات عمومی بهشون اضافه بشه.
بجز این دیگهههه
هان، فردا که روز تولدمه، یه امتحان ترم گنده داریم
ظهرشم باید یه عالمه خودمو خفه کنم چون یه میان ترم خیلی وهم انگیزی دارم که معلمی خواهد ازمون امتحان گرفت که این خانم معلم خلاف قیافه فرشته وارش، درونش یک شیطانی زندگی میکنه که دلش میخواد همه ما ازش بترسیم و از درسش وحشت داشته باشیم و هر چی بخوانیم بی فایده باشه.
جالبم هست که 3 شنبه ها همیشه تیره و بارونی و سرد هستند بر خلاف بقیه هفته
ولی فردا تولدمه دیگه. چیکارش میشه کرد.
خدایا مارو از این درسا نجات بده که بتونیم هر چه زود تر به بلاگ آپ کردن روزانه مان بپردازیم
هفته دیگه پشت سر هم امتحان دارم. من جمله امتحان ترم روز تولدم...مثل همیشه.
به جز درس چی روی ذهنمه؟
این:

ای اسکادا، ای جان، ای شکر پارهٌ خوش بو و خوش عطر و فوق العاده توصیف احوالات بنده...
تو را دوست میدارم...عاشقت هستم،
هر چند در حال حاضر 100 $ هستی، و من دانشجو و فقیر...
روزی تو را خواهم خرید و حلوا حلوایت خواهم کرد...
شاید وقتی دکتر شدم و پول اضافی داشتم و 100$ برام چیزی نبود...
تا آن وقت، در مراکز خرید خواهم گشت، تا اشانتیونت را پیدا کنم و به سان بیچاره های عقده ای قطره قطره استفاده ات کنم...(الآن اگه مامانم میدونست دارم خودم رو به چه وضعیت اسف باری میکشونم برای یه بطری عطر، میزد توی سرم! مامانی که اصلاً زدن توی سر کارش نیستش، بعدش هم میگه : بچه آبرمونو بردی مردم فکر میکنند نداری و عقده ای هستی...چیکار کنم، مامان. دانشجویی هستش دیگه، همه که مثل شما نبودند از دولت ش ا ه ن ش ا ه ی حقوق دانشجویی بگیرید که انقدر زیاد بود که می تونستید هر چی میخواستید باهاش بخرید...نه خیر، ما از این پولا نمی گیریم! )
(آه بلند)
برگشتم سراغ درسام...فعلاً

دلم برای دوست داشتن تنگ شده.
نه اون دوست داشتنروی نرو پرستارا نرو.
باهاشون خوب باش و بهشون احترام بزار.
یعنی نکن...اعصابشونو خورد:
نکن.
از من به شما گفتن.
پرستار ها می توانند زندگانی شما را نابودددد کنند. و شما هیچ کاری نمی تونید بکنید در موردش.
من از خواب دارم میییی میرم. مخصوصاً این که دارم سعی میکنم قهوه را ترک بنمایم.
قول میدم فردا پست درست حسابی اینجا را پر بکند
اینترنت
اینترنت
اینترنت
خواب
نهار
اینترنت
اینترنت
تلفن با مامانم حرف بزنم
اینترنت
خواب...
از اول
واسه همون چیز خاصی به ذهنم نرسید که بنویسم، در حالی که روزانه حس میکردم که درجه به درجه از آی کیو ام با هر صفحه جدیدی که توی
باز میکردم
کاهش می یافت
و اینک
روز از نو، روزی از نو
چقدر کار دارم
به امید اینکه آپ های خوبی داشته باشم از این به بعد!
من این کیفو میخوام!===>

1- متولد تهران هستم
2- تهرانی نیستم
3-صورتم زیادی کوچیکه به کله ام نمی یاد
4-توی تهران کلینیک به دنیا اومدم...
5-ماشین ندارم...ولی رانندگی بلدم...همه میگن بده رانندگی ام ولی من میگم که خوبه فقط تند میرم...رانندهٌ تند ولی با احتیاط هستم
6- من فامیل های ترکمن دارم.
7-جد بزرگوارمون توی یکی از شهر های همدان آرامگاه داره که مردم بهش قفل و روبان می بندند که شاید نذر شون بگیره
8- وقتی توی دبستان بودم توی گروه کر بودم
9-فقط 2 نفر توی کورسمون نمره کامل (مثل 20 ) توی فیزیولوژی گرفتند...یکیشون من بودم...اون یکی مال همین جا بود
10-ویلن بلدم
11- خواهرم اصلاً شبیه خودم نیست...میریم بیرون میگن دوست هستیم فکر نمی کنند خواهریم...
12-به تازگی به این نتیجه رسیدم که 1 -2 فرزند کمه...میخوام اگه پولشو داشته باشم، 5 تا بچه داشته باشم...
جدی میگم!
13-هیچ وقت مکزیک نرفته...همچنین ژاپن، چین، سوئد، آرژانتین و قطب جنوب نرفته ام...ولی خیلی هم دوست دارم. اگه یکی از اون دکتر های خر پول بشم یه روزی ،شاید پولامو جمع کنم برم توی فضا مثل انوشه انصاری
14- یه عادت هایی دارم که برای ایرانی جماعت زشته ولی توی بقیه دنیا اشکالی نداره...که خیلی بلاگ کردن رو به فارسی سخت میکنه گاهی...ولی چیکار کنیم دیگه...آبرو داری هنر و علمیه واسه خودش...مثل تعارف کردن به فارسی( دوستایی دارم که همسر ایرانی دارند، ولی هنوز نمی فهمند تعارف کردن چی هستش و خودشون اعتراف میکنند که هر گز رفتاری با این دقت علمی رو ندیده اند)
15-وقتی که تایپ کردن سخت میشه میفهمم که وقتشه ناخن هامو بگیرم
16-عاشق پنیرم....میتونم با چشم بند برات فقط با بو کشیدن پنیر ها رو تمایز بدم از هم دیگه...
ولی تمام پنیر های دنیا رو تست کردم...هیچچی لیقوان تبریزی نمیشه.
17-از الآن به فکر اینه که باید بعد از دانشگاه چیکار بکنه...کار یا ادامه تحصیل...شاید یه مدرک کارشناسی سلولی مولکولی بگیرم....
18-اگه همون سلولی مولکولی تهران رو خوانده بودم الآن چی شده بود؟ چجوری بود زندگی ام؟ حتی تصورش رو نمی تونم بکنم
19-هیچ کی از نزدیکانم در مورد این بلاگ خبری ندارند
20-توی دبیرستان منو "خواهر زادهٌ اینشتین" صدا میزدند...باورت نمی شه بپرس!
21-من ریشه های روس هم دارم
22- از گم شدن آی پود تاچ ام بیشتر میترسم تا گم شدن تلفنم
23-هوای سرد از گرم بهتره....به شرطی که ماشین داشته باشی
24- تنها اهنگ فارسی توی آی پود ام آلبوم زمستان استاد شجریان هستش...بقه 356 تاش فرانسوی/انگلیسی هستند...ای وطن فروش
25- من تا 14 سالگی نمی فهمیدم چی میگن توی فیلم های زبان فارسی...حتی سلام علیک که میکردن نمی فهمیدم
26- از جومونگ بدم میاد...ولی از شب به شب خوشم میاد، چون کلی این طرفی ترافیک میاره
27- من تا 2 سالگی فارسی سلیس حرف میزدم...بعد فارسی یادم رفت...بعد به زور مامانم دوباره یادم اومد. مامانم تا من مشق کوکب خانم و ...رو نمی نوشتم اجازه نمی داد که برم استخر تابستونا
28-اولین سالی که برگشتیم ایران، همه فکر میکردند که من مجبور شم تکرار کنم اون سالو....آخه به اصرار خودم منو مدرسیه تطبیقی توی سعادت آباد نفرستادند و رفتم مدرسه عادی...
معدلم 18.11 شد اون سال...پایین ترین معدل اون سال توی مدرسه مان 16.4 بود...آفرین به من....
29- طبق گفته روان شناس ها من باید میرفتم رشته های زبان...و اصلاً برای رشته های علوم مناسب نبودم...
روان شناس ها:
هه...خورد توی علمتون؟
30-فکر کنم کافی در مورد خودم گفته باشم نه؟ بسه دیگه شب بخیر
31-راستی امروز نهار شاورما (کباب ترکی؟ ) خوردم. رفتم اون سر شهر (نزدیک دانشگاه مون) خریدم...یارو میشناسه منو درست اونجوری که دوست دارم میپیچه بدون سس اضافی و کالری اضافی...مرسی!
(راستی یادم نرفت، امروز روز 15 ام هستش...گفتم تنوع باشه!)