تبليغاتX
هزار و یک شب به روایت دانشجویی
قرنطینه روز 9 ؟ ام

و اینک دیوانگی خود را آشکار میکند. امروز ایستاده بودم منتظر اینکه قهوه ام جوش بیاد (ما فقرا به روش قدیمی با قهوه جوش قهوه حاضر مینکیم.) چندی گذشت که دیدم دارم دور خودم می چرخم و بشکن بالا بنداز راه انداختم. 

خندیدم. 

قهوه ام نزدیک بود سر بره. 

ولی نرفت. 

زیرشو خاموش کردم و به بشکن بالا بنداز ادامه دادم. خیلی خوب بود خوش گذشت تازه ....

هیچکی نبود که ببینه.

پروژه خیاطی ام تقریباً رو به تمام است...فردا باید فقط یه چند موردشو تموم کنم.

بعد میرسیم به کت ای که میخواستم بدوزم.

شاید هم شاااایییدیدد

درس خواندم [نیشخند]

پ.ن.

آهان یادم رفت بنویسم

از امروز صبح هر ساعت 1 بار در مغزم تکرار میشه: چقدر دیگه مونده که تموم بشه این دوره، زمستون تعطیل میشیم یا نه، وای که باید شنبه ها جبرانی بریم. وای که من 17 ام چیکار کنم باید جبرانی میرفتم حالا امتحانمو نمی رسم بدم، 

چرا نرفتم ایران.

حالا چی بخوریم نهار/فردا/صبحانه

بعد سکوت

نهار:پیتزای خانگی

+ نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 20:2 توسط ش |

قرنطینه...روز هفتم

؟

چرا نگاه نمی کنم ببینم روز چندمم؟

حالا...

پروژه خیاطی، خوب پیش میره. به خودم امید وار شدم...به مامانم اینا که گفتم، انگار دچار شکست بزرگی شدند...آخه همه افراد مونث خانواده، استعداد فوق العاده ای دارند در خیاطی، و من بعنوان نا بلد، مورد تمسخر همگان آنها قرار می گرفتم...

در مورد خوب خیاطی کردن هم شوخی نمی کنم...خواهرم از 5 سالگی برام لباس هامو تعمیر میکرد، و برای عروسکاش لباس میدوخت و می بافت...

یه خاله دارم، انقدر خوب خیاطی میکنه، بین همگان معروفه که:

لباسی که خاله س.... میدوزه، پشت و رو نداره، از هر دو روش میشه پوشید.

واقعاً هم همینطوره...

ولی من دارم به بقیه قافله میرسم...برید کنار، وقتشه که یه مورد تمسخر دیگری پیدا کنید همگان من خیاط شدم.

امروز برره دیدم برای 100000 امین بار.

این مهران مدیری نابغه هست. نابغه.

دونه دونه حرفاش نکته داره.

به نظر من هم کسانی که ایراد میگیرند بهش، توجه کافی نکردند به سریال. اول اینکه، همه میگن که بد آموزی داشت. برای کی؟ 

برای بچه ها؟ خوب مگه هر برنامه ای رو باید هر بچه ای نگاه کنه. اصلاً زشت نیستش که همون برنامه ای رو که بچه 6 ساله ات نگاه میکنه، تو هم نگاه کنی؟ خوب معلومه باید فرق داشته باشه. اجازه میدی بچه ات هر چی از صدا و سیما (ی خائن) پخش میشه رو نگاه کنه، بعد میشه حکایت دختر عمه 5 ساله من که میاد از مامانش می پرسه: مامان، هوو چیه؟ انداختن بچه چیه؟ مگه میشه فلان جور فلان جور بشه؟

تقصیر خودتونه.

دوم، گاهی اوقات، مردم ناراحت میشن، چون بهشون بر میخوره. چون احساس میکنند بهشون توهین شده. این  هم یکی از اون موارد هستش. بدت اومده چون میدونی که راست میگه و زشت هستش حرکاتت/حرف هات، برای همین بهت بر میخوره. میدونی که داره بخاطر کار های نادرستت، مسخره ات میکنه و بهت میگه که نمی فهمی، و باید عوض بشی. 

برای همین میگی بده و بد آموزی داره.

خوب جای این چیزا، یاد بگیر. 

کاش همه از این بد آموزی ها آموزش میگرفتند.

هاااااااا....


+ نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 20:56 توسط ش |

قرنطینه ...

روز 6

فردا میگم خوابم میاد امروز...

باور میکنید 21 روز قراره این مسخره بازی ها باشه؟

بعدم

سال 6 ی ها رو صدا زدند...چرا ما رو نبردند؟

+ نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 20:58 توسط ش |

قرنطینه...روز 5 (؟)

خیاطی...

سرم درد میکنه...

اصلاً حرفشم نمی زنیم...بهتره...

نهار: 

فسنجون آخ جون( از بچگی مامانم برای اینکه بخورم فسنجون رو کنارش آخ جون اضافه میکرد...همچنین خورشت بادمجون(آخجون)...اگه قورمه سبزیو هم آخ جون میکرد، شاید ما انقدر جنگ نداشتیم باهاش!)

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 آبان1388ساعت 19:43 توسط ش |

قرنطینه اجباری...روز...روز چندمه؟ اجازه بدید برم نگاه کنم

آهان

روز 4

امروز کارمو انجام دادم.

پست ها را ری-پست کردم.

ویدئو های یو توب رو پخش کردم.

تویترر ها رو تویت کردم.

عصبی شدم.

پس کارامو توی خیابون ادامه دادم...خداروشکر که وای فای همه جا هست.

وقتی عصبی میشم و توی خیابونم....خوب معلومه، خرید میکنم.

چکمه خریدم. مشکی. مفت.

نهار امروز: سمبوسه

پ.ن. متوجه شدم که چقدر من ضایع هستم....همه میگن بوت من میگم  چکمه مثل مادر بزرگ ها!

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 15:33 توسط ش |

+ نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 15:6 توسط ش |

قرنطینه اجباری : روز 3 ام

باز امروز جایی نرفتم.

نشستم کلی برنامه کرک شده برای ای فون ام پیدا کردم...یه برنامه رو پیدا کردم که مر ار آی 3 بعدی داره توش از تمام لایه های بدن...

خیلی باحاله...

مادرم امروز 4 بار زنگ زد. گفت دیروز که مدام بهم قراره زنگ بزنه ببینه مریض نشده باشم.

مرسی بچه های دانشگاه های ایران.

مرسی شریف...

مرسی خواجه نصیر (من اونجا کنکور تجربی و زبان سراسری دادم..صبح کنکورم، دیدم که بچه ها عکس از راه پیمایی برای حقوق زنان رو گذاشته بودند که خانم های فاطی کوماندو زن ها رو روی زمین می کشیدند و کتکشون می زدند...)

به نظر میرسه به این ترتیب من فردا شیفت پخش ویدئو و خبر دارم...

اگه کسی لینکی، چیزی داره که میخواد پخش شه...

میدونید کجا پیدام کنید!

امروز غذا:

کباب 

راستی، دیدید که چقدر کباب ایرانی فکر کرده شده است؟

کباب و سماغ و گوجه و برنج و ...همه چی اثرات سو هم رو خنثی میکنه...

ایول کباب

+ نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388ساعت 12:38 توسط ش |

قرنطینه در خانه: روز دوم

هیچ کاری نکردم امروز...

تلفنم رو تازه از 2 ظهر روشن کردم(وقتی خوابم، خاموشه...بعد هر وقت بیدار شدم و یادم اومد، روشن میشه)

مامانم 

زنگ زده بود...500000 بار

هر کی که میشناختم و نمی شناختم...

زنگ زده بود

حد اکثر 2 بار

از مدیریت دانشگاه زنگ زده بودند 1 بار

مامانم وقتی دوباره زنگ زد....

خواهش تمنا کرد که برگردم ایران، و کلاً بیخیال امسال بشم و سال دیگه ادامه تحصیل بدم...

منم خندیدم...

آخر راضی اش کردم که سال دیگه ماشین بخریم...

مدیریت زنگ زد

گفت کسی نرفته بیرون از شه/کشور...منم بهشون گفتم نه...و تو دلم گفتم خوب ممن از کجا بدونم میخوای به تمم 120 نفر دانشگاه زنگ بزنم بگم: اگه میخواهی از شهر یا کشور خارج شی، هر زمانی طی این 3 هفته، بهم زنگ بزن که به مدیریت بگم که بعدش قرنطینه ات بکنند؟


بچه ها هم دوباره زنگ نزدنند....

تمام روز را هم در بین فیس بوک و تلفن و آشپزی تقصیم کردم.

نهار امروز:

خورشت کرفس...

که بعد از اینهمه خورشت پزی، تازه فهمیدم که باید توش آب غوره بریزم...بیخود نیست همیشه فکر میکردم یه چیش کمه...نگو کم ترشی داشت، مشکل کمبود لیمو عمانی نبود!

(دیدی چقدر خورشت کرفس ها توی اینترنت زشت هستند...بعضی هاشونم سرخند....بعضی هاشونم تکه های کرفس قدر انگشت های دستم قطعه قطعه شدند....)

دارم آبببب میشم از حوصلهٌ سر رفته...تا ببینم فردا چی میشه!

+ نوشته شده در دوشنبه 11 آبان1388ساعت 18:42 توسط ش |

دو هفته در قرنطینه...روز اول

کمکککککککککک!!!!!!

ما به مدت 2 هفته تعطیل شده ایم....دانشگاه مان یعنی!

چند روز پیش، چند تا از بچه های کلاس رو دیدیم که خیلی خیلی سنگین مریض شده بودند...دیروز خبر دار شدیم که کل کلاسشون توی بیمارستان خوابیدند...و اینکه آنفلوآنزای خوکی گرفتند. و اینک به دلیل اینکه ما همه توی بیمارستان ها می گردیم و ممکنه همه رو مریض کنیم...

ما رو قرنطینه کرده اند. به مدت دو هفته، حق نداریم که پا توی محیط دانشگاه، و بیمارستان های دانشگاه بذاریم. از شهر نمی تونیم بریم بیرون. و این شهر هم کل قدر 1/4 تهرانه...و همه خیابوناشو حفظم....و ایران نمی تونم برم، وگرنه توی فرودگاه ممکنه دوباره قرنطینه بشم.

پس روز اول قرنطینه درون شهری رو بدین گونه تمام کردیم که برای اولین بار رفتم رستوران ژاپنی ها...

چشمتان روز بد نبیند...

اول اینکه من دل خوردن ماهی خام ندارم. اصلاً خود ماهی رو هم با دست پخت هر کسی، پخته اش رو هم نمی تونم بخورم. برای همین اصلاً سوشی و ساشیمی و ماشیمی و اینا تعطیل. رفتیم سر غذا های پخته شده...پخته با آتشی که انقدر خوب هست و همه چیزو می پزد.

یه سوپ میزو سفارش دادم، مرغ تمپورا، و سالاد...همه چیز خوب بود، بجز سوپ میزو....

وااایییییی....مامانم همیشه میگه مگه ماهی و سوپ میشه؟ راست میگفت...

این سوپه ساده نبود، گفتم یه چیزی بگیرم یکم جالب تر، سوپ رو گرفتم ولی با ماهی توش....

آوردن، خیلی خوشگل و قشنگ و اینا، دوستان و من با هم گفتیم چقدر خوب هست قشنگ خوشگل...

وایییی....مزه ماهی میداااادددددددد.....وای

شانس آوردم یه بطری سس سوی روی میز بود...انقدر سس دادم توی سوپ تا مزه ماهی اش کم شد و همه سوپ رو سر کشیدم که زود تر تموم شه...بعد موند سبزی ها و ماهی ها و توفو های ته کاسه....توفو هارو که تموم کردم...انگار هیچی نمی خوردی...یه چیز سفید ژله مانند که مزه هیچچی نمی داد....ماهی ها هم به تنهایی بی مزه بودند، چون همه مزه شان رو هدیه داده بودند به سوپ...ولی سبزی هاااا....باز انگار جلبک...مزه ماهی می دادند...انقدر این سوپ وحشت ناک بود که همه مرغ تمپورا و سالاد که خوشمزه بودند رو برام خراب کرد...

دفعه دیگه رفتم دور ور ژاپنی ها، بهتره به خودم یادآوری کنم که ماهی و ژاپنی، برای من نهار نمی شه!!!!

و روز شما هم خوش...

+ نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 14:22 توسط ش |

سایه عزیز این بازی رو معرفی کرد، من دیگه تعارف ندارم، اگه کسی دوست داشت، برای تنوع، اونم بیاد بازی!!!

(از الآن میگم، نظرات من برای خودمه، امید وارم اگه کسی مخالفم باشه، بازم بتونیم باهم در هر حال دوست باشیم!)

قهوه: جای خون توی رگ هام
غرور: از پستی جلو گیری میکنه
مدرسه: انقدر عوض کردم که نگو!
دفت مدیر: باورت میشه شاید 2 3 بار اونم برای ثبت نام بیشتر پا اونجا نذاشتم؟
سبزی قورمه: اه اه اه...بو شمبلیله میده
ریاضی: دلم برات تنگیدهههههههههه
آهنگ: استراحت
ماه رمضون: عمه کتی
روزنامه: سرب...نه...این روزا، با خون مردم دروغ مینویسند توش!
استخر: سرگیجه از کلر
آبگوشت: خاله سیما
کودکی: وقتی بزرگ شدم برات تعریف میکنم
قزوین: راه رسیدن به رشت از قزوین میره...
دروغ: ا...ن....؟!
لیسانس: حق مسلم همه مردم ایرانه؟
قوتبال: یه مشت مرد گنده 90 + دقیقه دنبال یه توپ فسقلی می دوند...دیوانگی
قانون: نابود
پرواز: طیاره
اشک: شور
ازدواج: دوووررر خیلی دور
مهتاب: پیوستگان...اولین شاگرد 20 که باهاش آشنا شدم
زندگی: 100 سال اولش سخته
عشق: آتش
هلو: مشایی
تحصیل: توفیق اجباری
خارج: مفهومی برای من نداره
خواب: بهشت...
پیتزا: مارگاریتا
اینترنت: اگه قهوه خون باشه، این میشه اعصاب
مجلس: بیچاره کر و بی! چقدر مسخره اش کردم
کتاب: اینهمه کتاب و انقدر کم وقت!
کلم پلو: شیراز...
ایران: داره درد میکشه...توی استخوان هام حس میکنم
دریا: قاتل
باران: رشت، مادرجون(مانا)، گل یاس روی در ورودی!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 16:24 توسط ش |